۲ پاسخ

ببر کلاسی باشگاهی جایی اونجا دیگه گوشی دستش نمیگیره و مجبوره با مربی جلو بره و کلی دوست پیدا کنه

احساس تنهایی میکنه احتمالا

سوال های مرتبط

مامان نیکان🧸🩵 مامان نیکان🧸🩵 ۲ ماهگی
سلام مامانا خوبید؟
دیشب یه خواب خیییلی قشنگ دیدم🥹خوابم یکم طولانی بود جاهای مهمشو میگم
خواب دیدم یه جایی ام سالن ماننده مثل آزمایشگاه و اینا گریه میکردم میگفتم به بچه ای که هنوز نداشتم، میگفتم به دنیا میای اینجا رو نشونت میدم میگم انقدر اینجا نشستم گریه کردم
بعد دیدم یه پسر دارم که بهش شیر میدادم تو خواب به خودم میگفتم خدایا سینم شیر داره یا این بچه طفلی الکی فقط میمکه؟بعد دیدم دور لب و لوچش شیری شده🥹هیچی دیگه بوسش میکردم دستمو میکشیدم رو سرش نمیدونستم علیهان صداش کنم یا نیکان چون واقعا بین این دو تا اسم موندم تو خوابم دو دل بودم
بهش میگفتم دوتا اسمو مینویسیم میزاریم لای قرآن هر کدوم در بیاد همونو صدات میکنیم
خیلی خیلی حس و حال خوبی داشتم
قبلش اصلاا به بچه فکر نکردا بودم نمیدونم چرا خوابشو دیدم بیدار که شدم به بخدا میگفتم خدایا من ک فقط تو خواب با داشتنش انقدررر خوشحال بودم تو واقعیت چیکار میکنم🥹😍😍
حس و حالم نسبت به بچم وقتی بغل بود یه چیزی شبیه این عکس بود....
چشم انتظار❤️‍🩹 چشم انتظار❤️‍🩹 قصد بارداری
سه ساله دلم یه آغوش کوچیک می‌خواد…
یه «مامان» گفتن که تمام خستگی این سال‌ها رو از یادم ببره.

سه ساله هر ماه با یه دل پر از امید می‌رم دکتر، دارو می‌خورم، منتظر می‌مونم و با خودم می‌گم:
«شاید این ماه دیگه نوبت من باشه… شاید این بار خدا معجزه کنه.»

حتی لباس کوچیک نوزاد می‌بینم، دلم می‌لرزه و می‌خرمش…
با خودم می‌گم «این رو برای بچه‌م نگه می‌دارم، شاید ماه بعد مادر شده باشم…»
ولی ماه بعد میاد و من هنوز همون دخترِ چشم‌انتظارم…

هر بار که بیبی‌چک منفی میشه، فقط یه خط روی اون نیست…
انگار یه عالمه امیدی که توی دلم ساخته بودم، دوباره فرو می‌ریزه.

من از دیدن مادر شدن بقیه ناراحت نمی‌شم؛
برای هر مادری و بچه‌ش از ته دلم آرزوی سلامتی می‌کنم…
فقط گاهی با خودم می‌گم:
«خدایا… پس کی نوبت من می‌شه؟»

من دیگه چیز زیادی نمی‌خوام…
فقط یه معجزه.
یه روزی که این همه انتظار تموم بشه،
یه بچه رو بذارن توی بغلم و من با گریه بگم:

«بالاخره اومدی…
مامان خیلی منتظرت بود… خیلی.» 🤍