۲۰ مهر ۱۴۰۴ باردار بودم ۲۱ هفته جفتم قدامی ولی حرکتی از بچه حس نمی‌کردم مدتی بود لک زرد و ترشحی که توی عمرم ندیده بودم داشتم صبحش رفتم بهداشت ضربان قلبش رو گوش بدم ولی ماما هر کاری کرد نتونست پیدا کنه برا دلخوشیم گفت جفتت اومده بالا جلوشو گرفته برو سونو بده با گریه اومدم خونه و به امید اینکه برم سونو همه چی عالی باشه بعد ظهر رفتم سونو تا دکتر سونو پرسید از چیزی نترسیدی فهمیدم که چیزی شده گفت دو هفته هست بچه رشدش متوقف شده فقط خدا می‌دونه چی بهم گذشت اصلا باورم نمی شد مگه میشه تا خونه فقط گریه کردم با فرداش رفتیم بیمارستان و درد و اینا بالاخره ۲۲ ام زایمان کردم هیچ وقت این روزا یادم نمیره اینکه چی کشیدم چی فک میکردم چی شد چه قد ذوق داشتم ، قسمتم نبود اون بچه ، بماند هر وقت یادم می افته براش گریه میکنم ، من جمله امروز، خدا رو شاکرم که خدا دوباره لطف مادر شدن رو بهم داد ، خدایا کمکم کن تا بارم رو صحیح و سالم بغل بگیرم ، این رو نوشتم قصدم ترسوندن کسی نیست من غلظت خون داشتم و دکترم اصلا دارویی بهم نداد به خاطر این قضیه هم این مشکل برام پیش اومد ❤️

۶ پاسخ

عزیزم ایشالا که بچه تو صحیح و سالم بغل کنی/پس من چی بگم که سال ۴۰۲ با کلی ذوق مادر یه دختر خوشگل و ناز شدم تو اوج روزای خوشی بودیم که یه روز دیدم دخترم مثل قبل بازی نمیکرد و سرحال نبود فقط ۵ ماه و نیمش بود بردمش دکتر واسه اینکه من نترسم گفت یه کم کم‌خونی داره ببرش بیمارستان خون بزنن بهش ،همونجا دلم ریخت انگار دنیا رو سر من و شوهرم خراب شد ۵ روز بیمارستان بود بعد ۵ روز دخترم پر کشید و رفت دیگه زندگی برام معنا نداشت تمام شب و روزم شد گریه برا دخترم بعد از ۹ ماه با کلی سختی خودمو راضی کردم دوباره باردار شم ولی اونم تو همون تاریخی که دخترم فوت کرد سقط شد دیگه واقعا بریدم از همه دنیا/تا اینکه امسال خدا رو هزار مرتبه شکر با هزار نذر و تازه و توسل به حضرت عباس و مادرش خدا به منو شوهرم لطف کرد و قراره مامان و بابای یه پسر کوچولو بشیم/منم اینو نوشتم که بگم از لطف خدا هیچ وقت نباید نا امید شد تازه این خلاصه ی داستان این سه سال سختی کشیدن من بود /از خدا میخوام دامن همه ی چشم انتظارا رو سبز کنه🙏🌹

منم اسفند۴۰۳ وقتی۴۰هفته بودم رفتم نوارقلب بگیرم خوشحال که زایمان میکنم ولی ازهمه جابیخبرکه شروع دردورنجم شد بچم بخاطربی توجهی دکترامغزش اسیب دیدبعدازدوماه ازاین دکتربه اون دکتررفتن ازدستش دادم ولی خب خداروشکر که خداجاشوبرام سبزکرد ولی این بارداریم پرازاسترسم تایذره کم تکون میخوره میمیرم وزنده میشم ازخدامیخوام که خودش نینی من وهمه نینی های دیگه روحفظ کنه خودش دل همه روشادکنه واولادسالم وصالح نصیبمون کنه

عزیزم میشه بگی بعد چند روز رفتی سنو؟؟چون من دو روز حرکاتش مث قبل نیس امروز رفتم سنو ظربانش گوش کردم گفت خوبه ولی نه لگد میزنه هیچی
تو از کجا فهمیدی چون منم ترشحات زرد و کشدار دارم ولی همه چی اوکیه نمیدونم واقعا

عزیزم انشالله بسلامتی کوچولو رو بغل بگیری برای ما هم دعا کن

سلام، خداروشکر که الان تودلی دارین، انشاءالله خدا خودش حافظشه، بسلامتی بغلش بگیری عزیزم
به سالی که نوشتی دقت نکردم یهو دلم ریخت اخه خونده بودم قبلا هم سقط داشتی، منم امسال با شما بودم متاسفانه تو خرداد تو ۱۱ هفته متوقف شد

خدا لعنت کنه دکترایی که بی توجهن...
الحمدالله که دوباره خدا شمارو لایق مادر شدن دونسته🥹❤️ان شالله تا اخرش بسلامتی طی بشه

سوال های مرتبط

مامان علی و ریحانه مامان علی و ریحانه ۸ ماهگی
خانوما همسر من با این که همه کار می کنه ولی اصلا درک درستی از شرایط نداره، دیگه این روزا واقعا حالم بده و خسته و سنگینم
امروز سونو رفتم وزن یکی از بچه هام پایین بود اعصابم بهم ریخت
دیدم اونم ناراحته هی داشتم حرف می زدم که حالش خوب شه، گوشی گرفته دستش نشسته که زود باش کاراتو بکن بخوابیم من خوابم میاد، منم اصلا نمی تونم دیگه بخوابم، همش فکر خواب شه، می ترسم این جوری بمونه اون وقت من با دوتا بچه چی کار کنم آخه
تازه با حرص پاشدم چراغ خاموش کرد که خودش تا ۱۱ می خوابه بعد به من میگه چرا خوابت میاد، به خدا بعد از ظهر خوابیده بود، یه جوری دلم گرفت که من در حسرت خواب یه ساعت با آرامشم این چه حرفیه می زنه، دیدم هی صدا می کنه گریه م گرفته بود رفتم باز دراز کشیدم، نتونستم خودمو کنترل کنم آروم داشتم گریه می کردم هی گفت چرا نمی خوابی، یعنی اصلا شعورم ندارن، گیر داد منم عصبی شدم انقدر داد زدمو هر چی تو دلم بود گفتم و گریه کردم نفسم در نمیاد، حیوونی بچه هامم انگار ترسیده باشن هی تکون می خوردن، دید حالم بده اومد یه لیوان آب داد نگرفتم رفت خوابید، چه جوری می تونن این جوری باشن آخه
الان قشنگ خوابیده، فک کنم قهر و قهر کشی ه از فردا که من مقصرم، چی کار باید می کردم، به خدا چند ماهه فقط صبر کردم به خاطر بچه ها، هر کاری کرده با صلوات و ذکر خودمو آروم کردم عصبی نشم، همش دکتر سونو خودم تنها رفتم اومدم صدام درنیومده، خوابش باشگاهش همه چیش سر جاش یوده، به چند روزه چون اصلا نمی تونم با منه و کارهای خونه کمک می کنه فکر کرده مثلا خیلی کار کرده منت می ذاره، خیلی حال بدی دارم، از یه طرفم به خاطر بچه ها عذاب وجدان می گیرم😒