امشب یاد روز زایمانم افتادم
واقعا چقدر درد کشیدم
روحی و جسمی
از ۶صبح دردام شروع شد و من ب کارای عقب موندم رسیدم تا ۷شب ک رفتم بیمارستان(البته شهرستان بودم بیمارستان محل زایمانم شهردیگه ای بود)اما خب واقعا عجب دلی داشتم😄
وقتی رسیدم بیمارستان حس کردم الان بچه میفته پایین از درد هلاک بودم با ویلچر جابجام کردن
دهانه رحمم ۴سانت بود
همه اینا بکنار تارسیدم باورنکردن درد دارم و موقع زایمانمه
با کلی ادا و فس فس اومدن سوال و جواب ک دکترت کیه و باید معاینه بشی
از ترس و درد داشتم میمردم
معاینم کردن و زنگ زدن ب دکترم
دکترمم گفت الان یادت افتاده میخوای زایمان کنی از ۶صبح درد داشتی الان اومدی
من مرکز ناباروری ام و تا دوساعت دیگه نمیام
بهش مسکن بزنین
منم هرلحظه استرسم بیشترمیشد
همسرم کمکم کرد لباسمو تعویض کنم
پرستار بهم گفت مگه تودت دست نداری بعد دیدن ک دارم میلرزم ب خودم،خودشون ک کمک نکردن فقط غر میزدن از همراهم گله کردن
مادرمم بعدش راه ندادن بااینکه بخش خالی بود و حال من بد
خلاصه دکتر یک ساعت بعد تودشو رسوند و گفت اتاق عمل رو حاضرکنین
ادامشو پایین میزارم

۱۲ پاسخ

فکردم طبیعی میخوای که تا ۴ سانت صبر کردی، چه کاری بودی یهو ۴سانتم تحمل میکردی طبیعی به دنیا می اومد اینقدرم استرس اتاق عملو نمیکشیدی...

وارد بخش عمل شدم اولین پرستار شیفت کلی عجز و ناله کرد ک میبینین موقع تعویض شیفتمه زن زائوو اومده
بعد وارد اتاق عمل شدم یه خانومی دستار دکتر بود واقعا خانم بااخلاقی بود ترس منو دید خیلی باهام صحبت کرد ک یکم ارومشم ولی من اتاق عملو دیدم داشتم از ترس سکته میکردم سردم بود
یکی یکی دکتر زنان و بیهوشی اومدن
اوناام تارسیدن ناراحت بودن ک بهش زنگ زدن بیاین واسه زایمان و تو اون حال من همه از ناراحتی خودشون میگفتن
اومدن بهم امپول بی حسی رو بزنن گفتن تکون نخور
اما تا امپول رو زد اصلا دست خودم نبود انگار سیخ کردن تو پام یهو بی اختیار پریدم ک کلی غرزد و دوباره بهم امپول زد
زایمان راحتی نداشتم خیلی اکسیژن کم اوردم و حین عمل خونریزی زیادی داشتم و عملم زمانبر شد
غیراز همه این موارد واقعا اتاق عمل خیلی وحشتناک بود چون کادرش بیشتر مرد بودن
اگه اشتباه نکنم ۳یا ۴تا مرد و دوتا زن
و اینکه بعد از عمل منو پرت کردن واسه جابجایی موهامو کندن و گله کردم زدن ب مسخره بازی
چقدر کادر درمان بی انصافا
واقعا هیچ ارزشی واسه ادما قائل نیستن
فقط همه چیزشون شده پول

چقدر لاشین بخدا خیر نبینن

چه وحشیییییی

چطور پس. دهانه رحمت بارشدع بود سزشدی؟؟؟خودت خاسی اای خداخیلی سخته

کادر درمان باحترام بیشعورن.البته خوبم تو شون هست
من روز زایمانم ،تو اتاق عمل ۵ تا پسر جوون بالا سرم بودن ،گان اتاق عملو کلاااااا داد بالا زنیکه تا رو گردنم بالا داد.لخت مادر زاد بودم ،تا اون پارچه رو انداخت روم،نکرد حریم شخصی و رعایت کنه،از همه بدتر دانشجوهاان،یه جوری رفتار میکنن انگار چه پخی ان

خدا لعنتشون كنه ، چه برخورد وحشتناكى داشتن باهات😢
اسم دكترتو بايد ميگفتى كه هيچكس نره پيشش عوضيو

مامان اوین کجا زایمان کردی ؟
چرا انقد بد بودن همه

کدوم بیمارستان بودی؟

شکر دکتر پرستار های اینجا عالی بودند همراهم گذاشتند بیاند داخل

من که یادش میفتم حالم بد میشه عزیزم به حالم پرستارها گریه میکردن 😭😭

چقده بیشعور اخه این چه طرز رفتار با یه بیمار بود واقعا واسه همچین دکتر و پرستارایی متاسفم

سوال های مرتبط

مامان 𝑴𝑨𝑹𝑽𝑨🐣 مامان 𝑴𝑨𝑹𝑽𝑨🐣 ۱ سالگی
🔺(تجربه عمل هموروئید)🔺
خب من مادرم ۶ماه پیش عمل کرد و سختش بود اما زودی شروع کرد ب کارای روزمره،من کلا نمیخواستم عمل کنم و مدنظرمم لیزر بود اما یک ماهه ک جز هموروئید شقاق هم اضافه شد و دردش وحشتناک بود مجبور شدم باوجود بچه برم سراغ عمل پرس و جو کردم گفتن عمل جراحی بهتره هرچند چه جراحی چه لیزر اگه مراقبت نکنم برمیگرده من چون مادرمو دیده بودم فک کردم مثل اون راحته ،خلاصه براتون بگم تروخدا تروخدا تروخدا اگه دچارش نیستید نزارید یبوست بشید و مراقب تغذیه تون باشید اگه دچارشید و عود نکرده مواظب باشید ،من عمل کردم کرمانشاهیا شاید بشناسن دکترم ناهید صوفی و بیمارستان بیستون،خود عمل ک کار ۱۰ دقیقه بود و اصلا نفهمیدم بیهوشی از کمر شدم و ۴ساعت بعد عمل بی حسیم رفت دردا شروع شد شب بیمارستان بودم دردام با مسکن هم خوب نشد تا اینکه مخدر برام زدن تونستم دوسه ساعتی اروم شم ولی باز نصفه شب اومد سراغم خلاصه صبش شد گفتن بشین داخل لگن اب و بتادین ۲۰ دقیقه ای نشستم و پرستار گف پاشو ک گاز رو دربیارم بچه ها چشام دراومد وای الان روز سومه عمله یادش میوفتم بدنم میلرزه، دوسه ساعت بعد ترخیص شدم و الان بعد ۳روز درد انچنانی ندارم واقعیتش درد قبل عملم بیشتر بود حتی مدفوع اول ب اندازه قبل عملم درد نداشت اذیتم بچم رو نمیتونم بگیرم و کارروزمره هم نمیتونم انجام بدم ولی اگه باز به قبل برمیگشتم بازم انجامش میدادم چون دردای گذشتم واقعا عاجزم کرده بود