(تجربه ی زایمان من)
پارم سوم:
دیگه خوابیدم نوار گرفتو واقعا هم حرکتاشو حس نمیکردم🫠 معاینه کرد گفت دوسانتی ! بعد دکترم اومدو اونم گفت پاها باز تا معاینت کنم🥲
دیگه معاینه کردو گفت دوسانتی و فلان بستری شو . پرستار آقامو صدا زد همراه خانم عامری؟؟
برو این لباسارو بگیرو بیار و پرونده تشکیل بده
خلاصه همسر لباسارو گرفتو منم پشت در پوشیدم و رفتم تا دم در بچمو بوسیدم🥺💋
با همه خدافظی کردم یه بغضی تو گلوم بود که هرکار کردم نمیترکید البته شب قبلش تو بغل همسر کلی گریه کرده بودم🫠
قیافه ی مامانم که رنگو روش زرد شده بود گفت برو دخترم خدا به همرات🥲👋🏼
منم درو زود بستم تا اشکامو نبینن🙃
دیگه منو بستری کردنو یه سرم نمیدونم چی بود بهم وصل کردن گفتم سرم فشاره؟ گفت سرم فشار انقد تندتند میاد؟ اینجوری که بهت درد زیاد وارد میشه. گفت این سرمت تموم شه بعد سرم فشارو میزنیم
گفتم: خواهشا هروقت خواستین سرم فشار بزنین بهم بگین😑
خلاصه طول کشید و با دوتا از هم تختیام دوست شدیم یکیشون ۲۵ هفته بود بنده خدا خونریزی داشت یکی دیگشونم سردرد شدید شده بود ۳۷ هفته بود باهم حرف میزدیم و بچه ی ۳تامون پسر بود اونا سزارینی بودن من طبیعی🥲😩
بعد نیم ساعت اومدن و این سرمو درآوردن و غول مرحله رو بهم وصل کردن(آمپول فشار) بعد ازشون پرسیدم چقدر طول میکشه باز شم؟
با این قیافه منو نگاه کرد😐
گفت غصه نخور تا فردا صبح هستی❤️‍🩹
منم یه آه کشیدمو گفتم بش🫴🏼
ادامه بیا بعدی⬅️

۸ پاسخ

نمیدونم چرا بغضم گرفت با خوندش🥺

پارت چهارم رو کی میزاری

ای جانم دارم میخونم و گریه میکنم و آماده میشم برم بیمارستان😭😭😭

خوب..

بعدی..

بقیشششش

ادامشو بزار لطفا

وای کو بعدی

سوال های مرتبط

مامان لیان 🍓 مامان لیان 🍓 ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان ..

یکم آبان ماه بالاخره رفتم با پای خودم بستری شدم ..دکتذم برای ۳۰ام نامه بستری داده بود
وقتی رفتم ۴۰ هفته و ۲روزم بود .بدترین اشتباه عمرم این بود که با پای خودم رفتم که بدون درد بستری بشم امپول فشار بزنم ..دکترم گفته بود بعد ۳۰ام مسئولیتش با خودته و سلامتی بچه در خطره از هرکی میپرسیدم میگفتن نه امپول فشار بد نیست همونه چه اشکال داره ماهم رفتیم منم گفتم خب منم مثل بقیه مردم برم بچمو دنیا بیارم ..دیگه طاقت نداشتم خیلی خسته و بیتاب شده بودم دیگه هرروز یه عالمه ورزش دوش اب گرم پیاده رویی گل مغربی هرکار کردم دردم نگرفت..
خلاصه ساعت هفت صبح بیمارستان بودم کارارو کردن اومدن بهم سرم وصل کردن منم خوشحال ک نهایت تا غروب بچم‌بغلمه😔
یهو دکترم اومد گفت بیا معاینت کنم من کلا با یک سانت بستری شدم گفت باید برات سوندرحمی وصل کنم رو تخت معاینه با یه درد شدید برام یه سرمی وصل کردن که وارد واژنم شده بود و درد شددددید داشت بهم میداد هرچی گفتم این چیه چرا اینکارو میکنید میکفتن لازمه برای باز شدن دهانه رحم
دردام شدید و شدیدترمیشد نمیرسیدم نفس بکشم حتی هرچی داد میزدم تروخدا بیخیال شید
ماما اومد گفت بزار معاینت کنم
مامان شاهان مامان شاهان ۱۷ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲.
میگرفت ول میکرد. منو بردن ی اتاق دستگاه بهم وصل کردن.انقدر میترسیدیم‌ ک بغض کردم تنها بودم هیچکس نبود. دلم گرفته بود دلم میخواست زار بزنم.خلاصه اینا منو از بس شلوغ بود این اتاق ب اون اتاق میکردن. یکی دیگ زایمان ک کرد منو بعدش بردن رو تخت اون. بعدش بهم دستگاه وصل کردن. ساعت شد پنج صبح فقط ی سرم معمولی وصل کردن بهم. تا ساعت پنج همه شیفتا عوض شد. بهم گفت یکم استراحت کن ک سرم فشار بهت می‌زنیم منم از استرس خابم نمی‌برد. ب مامانم گفتم ی کمپوت آناناس برام بخری بعدن بیاری. اونم یادش رفته بود منم از پریشب هیچی نخورده بودم. خلاصه ک یک ماما اومد بهم سرم فشار وصل کردن و دردام دیگ کم کم داشتن شروع میشدن ساعت شش ده نفر اومدن بالا سرم معاینه کردن گفت دوسانتی کیسه ابمو پاره کردن. سرم فشار رو عوض کردن یکی دیگ وصل کردن قوی ترشو. اونم من از بس دستمو تکون میدادم سرعتس زیاد شد دیدم دردام بدتر شدن. یک ماما اومد گفتم اینو درستش کن گفت ولش کن خوبه.اون ک رفت مامای شبفتم اومد زد تو سرش ک چرا آنقدر زیاد شده خطرناکه. خلاصه ک دردام دیگ زیاد شد ماما ها هی می اومدن معاینه میکردن منم داشتم از درد ب خودم می پیچیدم.
مامان محمدحیدر مامان محمدحیدر ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان
من ۴۰ هفته و ۵ روز بودم ولی هیچ طوری دردام شروع نشد دکترم گفت بیا تا معاینه کنم ببینم چطوری رفتم مطب معاینه کرد گفت دهانه رحمت بسته است و بیشتر از این هم نمیشه بمونی من گفتم میخوام طبیعی باشم گفت با آمپول فشار هم فک نکنم بتونی زایمان کنی سزارین میشی گفتم اشکال نداره من تلاشمو میکنم دیگه نامه داد گفت برو بیمارستان نوار قلب بگیر ببینم امشب بستری بشی یا فردا رفتم بیمارستان معاینه کردن و نوار قلب گرفتن گفتن امشب باید بستری شی ساعت شیش بود بستریم کردن تا کارمو کردن ساعت ۸ شب معاینه کرد گفت یه سانتی دیگه دوز اول رو برام شروع کردن دردای کمی میومد سراغم منم پاشدم پیاده روی کردم و ورزش کردم ساعت دوازده شب بود زنگ زدن دکترم گفت تا ساعت یک شب سرم بگیرم بعد استراحت بدن تا شیش صبح ، ساعت یک که سرم رو قطع کردن دیگه منم دردی نداشتم یکی دو ساعت خوابیدم دیگه ساعت ۶ اومدن دوز دوم رو برام وصل کردن اینم بگم شب معاینه کرد گفت همون یه سانتی ولی دهانه رحمت خیلی نرم شده
دوز دوم رو که صل کردن دیگه دردام شدید تر بود منم مدام راه میرفتم و ورزش میکردم وقتی دراز میشدم دردام خیلی بیشتر میشد همراهم کمرمو ماساژ میداد خوب بود برام تا ۱۱ و نیم ظهر که معاینه شدم گفتن ۴-۵ سانتی دیگه دکتر گفت یه ساعت استراحت بدیم سرم که قطع شد بازم درد داشتم ولی با فاصله بیشتر
ادامشو پارت بعد مینویسم
مامان کارن🌱✨ مامان کارن🌱✨ ۱ ماهگی
پارت پنجم
خلاصه گذشت تا ساعت نه شب که یکی از پرستار های بخش جراحی اشنامون بود اومد به مامانم گفت ساعت ده و نیم دیگه اگ ببینن پیشرفت نداره میبرن سز و من واقعا خوشحال شدم چون دردهام بقدری زیاد بود خدا شاهده توهم میزدم مثلا به مامانم گفته بودم که یکی از عمو هام اومده اتاق بغلی زایمان کنه در این از حال خودم خارج بودم ساعت نزدیکای ده بود که ماما اومد برای معاینه مجدد و هرچقدر پرسیدم دهانه رحم چقدر باز شده چیزی نگفت و رفت یه سرم دیگه آورد تزریق کرد ولی آمپول فشار رو بهش نزد پرسیدم این چیه دوباره میزنی گفت چیزی نیست یه سرم معمولی نگو آمپول فشار رو داخلش تزریق کرده بعد آورده یعنی این دومین آمپول فشار بود که برام زد و سرعت سرم بیشتر شده بود و زود به زود درد هام شدید و شدید تر میشد و من همچنان خونریزی داشتم و رحمم باد کرده بود از بس جیغ زده بودم و فشار داده بودم از ساعت ده و ده دقیقه تا ساعت یازده شب تقریبا آمپول فشار بهم تزریق بود و درد های شدید داشتم دکتر اومده بود بالای سرم که منو ببره سزارین دیگه دوتا از ماما های خیر ندیده گفتم نه پیشرفت داشته دهانه رحم الان نزدیک هفت و نیم سانت شده دکتر دیگه رفت و من باز نا امید و حال خراب موندم چیکار کنم از این همه درد دیگ ناتوان شده بود زنگ زدم شوهرم گفتم بیا منو بردار ببر اونم نمی‌دونست من این چندروز چقدر عذاب کشیدم تا صدامو شنید و جیغ و ناله هامو گفت همین الان سریع میام و بعد اون که زنگ زدم گفتم به ماما ها پرونده منو ببندید میخام برم دیگه یک ثانیه اینجا نمیمونم گفت باید رضایت شخصی بدی گفتم باشه مشکلی نیست
مامان سویل عسلی🍯 مامان سویل عسلی🍯 ۱۵ ماهگی
خب خب بلاخره بعد دو روز اومدم از تجربه زایمانم بگم براتون
من جمعه ۴۰ هفته تمام میشدم اومدم بیمارستان گفتم ۴۰ هفته تمامم گفتن هم میتونی بری هرموقع دردت گرفت بیای هم میتونی بستری بشی گفتم نه میخوام بستری بشم چون هیچ درد یا علائمی نداشتم ، بهم یه برگه داد گفت اثر انگشت بزن که با رضایت خودت داری بستری میشی . بعد معاینه ام کرد گفت دو سانتی ، فرم پر کرد برام سونو ها و ازمایشامو جدا کرد گفت اینارو ببر پذیرش پرونده باز کن پک کامل زایمان بگیر و بیا .
کارای پرونده رو کردم اومدم دوباره اورژانس بهم گفت لباساتو عوض کن و برو بلوک زایمان .
لباسامو عوض کردم رفتم بلوک زایمان ساعت ۱۰ و نیم صبح بود اومدن فشارمو گرفتن معاینه ام کردن ان اس تی گرفتن . ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه اوردن سرم وصل کردن بهم توش امپول تزریق کردن پرسیدم این چه سرمیه گفتن که سرم و امپول فشاره ، اولش هیچ دردی نداشتم ساعت ۲ اومدن دوزشو بیشتر کردن یکم دردم بیشتر شد . نهار اورده بودن برام چون سرم وصل بود بهم نمیتونستم بخورم گفتم میشه مامانم بیاد کمکم گفتن اره صدا کردن مامانم اومد پیشم دیگه تا لحظه اومدن بچه موند پیشم گفتن بمونه ماساژم بده.
مامان دلوین مامان دلوین ۱۵ ماهگی
پارت ۴
کم کم دردام شروع شد و زود تموم میشه با تکنیک تنفس تحمل کردم ماما رفت و ی قوطی ادرار اورد گفت اینم باید انجام بدی سرم قطع کرد گفت با سرم برو بیا تا دوباره nst بهت وصل کنم رفتم انحام دادم اومدم دراز کشیدم دوباره دستگاهه وصل کرد هی دردام زیاد شد ولی با تنفس تحمل کرد ی نیم ساعت یکساعتی بود ک ماما رفت کسی پیشم نبود شوهرم پیامم دادگفت چطوری گفتم نمیتونم تحمل کنم برو رضایت بده ک سزارینم کنن گفت ن چند سالی هست ک ممنوع شده نمیزارن قربون صدقم میرفت من فقط اشکم میومد مامانم زنگ زد گفت چجوری گفتم خوبم نفهمید ک سرم فشار بهم وصله شوهرم زنگ زد گفت مگه سرم فشار بهت وصل نی گفتم چرا گفت مامان نفهمیده گفت ن درد دارم دعام کن ساعت ۳ نیم بود ی مانا دیگه اومد بالا سرم nstخورده بود بهم دوباره ژل زد درستش کرد گفت تکون نخور تا درست کار کنه گفت بزار معاینه کنم ببینم چجوری معاینه گرد گفت ۲ سانتی گفتم یا خدا انقد درد کشیدم تازه دوسانتم گفت تکون نخور تا برم نمازم بخونم بیام گفتم باش تا اومد من سوره انشقاق و ۷ بار دعای ناد علی خوندم و حضرت فاطمه قسم میدادم و موقع دردارم امام صدا میزدم نمازش خوند اومد گفت دستشویی نداری نگفتم اره گفت خو برو بیا رفتم اومدم دردام زیاد میشد ولی وقتی میدید دارم تا تنفس تحمل میکنم تشویقم میکرد گفت عالیع کلاس رفتی گفتم ن گفت دردات ک شروع شد همینجوری ادامه بده دکتره اومد واسه معاینه گفت اصلا رحمت پیدا نمیکنم جلل خالق و گفت حال ندارم پیداش کنم ماما اومد گفت بزار یچیزی بهت بدم بخوری یکم ابمیوه خرما بهم داد ک خودم گفتم دیگه نمیخورم
هیی nst نگا میکرد میگفت تکون نخور درست ثبت نمیکنه نگوو ک ضربان قلب بچه بالا بود یعنی تا موقعی ک زایدم این ب من وصل بود
مامان 🤎بارانا🤎 مامان 🤎بارانا🤎 ۱۰ ماهگی
💢پارت سوم زایمان طبیعی 💢
بعد ورزش کردم ولی نمیتونستم درد لگنم زیاد بود واسه همین نشستم تا صبح بعد صبح خاکشیر خوردم اناناس خوردم یکم رژ لب زدم مژه هام قبلش کاشته بودم موهام خوشگل کرده بودم انگار که میخوام برم عروسی 😂
رفتم اونجا بیمارتسان تشکیل پرونده دادم با مامانم شوهرم رفتم مامانم داخل زایشگاه راه ندادن اول زایشگاه یه. زنه اومد گفت خانم شما حق ندارین بیایین داخل مامانم کفت دخترم میترسه زنه گفت مگه ما لولو خور خوره ایم 😑منم دو هزاریم افتاد که از اون زایشگاه های ماما بد اخلاقاس 🤣بعد فهمیدم این نظافت چی بود یه یه ماما مهربون اومد گفت سلام اسمت چیه بعد معاینه کرد خیلی مهربون بود بعد بردم ان اس تی بعد بهم لباس داد بردم تو بخش بخوابم ساعت هفت صبح بود صبحونه گفت خوردی گفتم نه برام صبحونه اوردن بعد منو اوردن برام ناهار ظهر هم انتخاب کردم ابگوشت که جون داشته باشم بعد ساعت ۹ صبح اومدن بهم سرم فشار وصل کردن سرم فشار با یه دستگاهی خودش بر اساس درد هاتون بهتون تزریق میکنه یکم پیشرفته بود دم دستگاهش
افرا افرا قصد بارداری
پارت اول زایمان طبیعی 🫠
30اردیبهشت طبق ان تی چهل هفته شدم صبحش با شوهرم رفتیم بیمارستان هیچکسم نبردیم همراه اینا گفتیم اگه بستری کرد خاهرمو بیاره دیگه رفتم بستریم کردن لباس پوشیدم انژیوکت وصل کردن ک انژیوکتش خیلی بزرگ بود خیلی درد داشت اصلا دستمو نمیتونستم تکون بدم بعدش معاینه که کرد دهانه رحمم کاملا بسته بود 🥲🥲بردنم روی تخت خابوندنم پرستار اومد بهم ی دوز قرص میزو داد زیر زبون گذاشت رفت بعد یکم دردام شروع شد اومد پرستار اومد پرسید دردات شروع شد گفتم اره دیگه رفت بعد دو ساعت اومد معاینه گفت بزور یک انگشت باز شدی 🥲باز ی دوز دیگه بهم قرص داد ساعت نه ک بستری شدم تا عصرش من فقط یک سانت بودم با دثز دوم قرص تازه یک سانت شده بودم پیشرفتم خیلی کند بود ازون طرف دخترداییم هم چهل هفتش کامل شده بود خاهرم بهش زنگ زده بود بیا بستری بشو اون ساعت دوازده اومد تا ساعت شش زایمان کرد خلاصه دیگه اومدن برام سرم فشار وصل کردن این موقع دردام هر دو دقیقه شده بود دکتر همون اول که اومد شکممو نگاه کرد با تردید گفت اره میتثنه طبیعی بیاره من قبلش بهم گفته بودن یکم لگنت تنگه ولی بازم. رفتم طبیعی خلاصه سذم فشار تموم شد من باز هم همون دو سانت بودم 🥲🥲🥲
مامان ماهورا 🎀 مامان ماهورا 🎀 ۵ ماهگی
#پارت دوم🥹❤️
همسرم گفت مبینا اگه دکترت بستریت کرد بهم خبر بده
زنگ زدم به همسرم که گفتن بهم بستری شم
منم هم یه ترس و یه خوشحالی تو وجودم بود
با مامانم زودی ی آژانس گرفتیم که بریم بیمارستان
همچنان راه میرم و ازم آب میره😅
تن و بدنم میلرزید.
خلاصههههه رسیدیم به بیمارستان اونجا ماما گفت دراز بکش ی معاینه بکنم که ببینم در چه وضعی
بهش گفتم نه دکترم معاینه کرده 2 سانت هست بهم گفت برو بیمارستان بستری شو منم میام
خلاصه اونجا ماما گف معاینه میکنم
معاينه کرد گفت نزدیک ب 3 هستی
آوردن برام سرم و آمپول زدن
فشارمو گرفتن و ان اس تی...
بعد از اون اتاقی که بهم سرم وصل کرده بودن انتقال دادن به اتاق زایمان واییییی یه جای پر از استرس
همون سرم تموم شد
یعنی من ساعت 4 رسیدم بیمارستان و کم کم دردام شروع میشد
بعد از تموم شدن سرمم آوردن یه سرم دیگه وصل کردن ک توش آمپول فشار زده بود
ساعت شد 6 عصر دردام قابل تحمل بود همچنان آب کیسه میرفت احساس ادرار داشتم
مامانم پیشم بود بهم امید میداد انرژی میداد
شده بود قوت قلبم🥹🫀
چن دیقه ای ک می‌گذشت ان اس تی میگرفتن همین ک ساعت شد 7 دیگه دردا رو من تحمل نمیتونستم بکنم گریه میومد بهم این وسط یه دادی کشیدم که واقعا فشار خیلی خیلی خیلی زیادی روم بود حس میکردم مدفوع دارم و بچه داره با فشار زیاد میاد...