(تجربهٔ زایمان من)
پارت ششم:
خلاااصه خانم کاظمی هی میگفت باید چیزی بخوری و اینا انقد خوردم که داشتم بالا میاوردم میگفتم بسه اونم میگفت باید بالا بیاری اگه بالابیاری خیلی خوب پیشرفت میکنی . حتی دوباره به آقام زنگ زد که براش آبگوشت بیار😑
مامانم آبگوشت درست کرده بود جاتون خالی همونو آورد و خوردم به زور🙂
هی درد میومد یه سر میزد و میرفت
خانم کاظمی یه صندلی آورد گفت برعکس بشین روش و با هر درد شکمتو بکش بالا اینجوری بچه خودشو هول میده پایین منم کاری که میگفتو کردم رفته رفته دردا شدید تر میشد و احساس سوز شدید توی کمرم داشتم خانم کاظمی گفت اگه ۴ یا ۵ سانت بشی وارد فاز اصلی میشی😮‍💨
منم دردا رو میکشیدم و رفت از بیرون به قوطی فلفل سیاه آورد😐 گفت بیا بو کن تا عطسه کنی .
بالا نیاوردی ولی عطسه کن
این قوطیو بو کردم حالا بجای عطسه سرفم گرفته بود و بجای من خانم کاظمی عطسه میزد😂
حالا هی من میخندم هی اون😂
نیم ساعت گذشتو دردا بیشتر شد اینجا فقط ناله ی خفیف داشتم زود به زود میگرفت ول میکرد
خوبیش اینه فقط منم خانم کاظمی تنها به اتاق داشتیم و کسی نیومد.
بعد گفت بلندشو معاینت کنم ببینم پیشرفت کردی یا نه منم گفتم نه تورو خدا فشار ندین گفت اگه ندم که پیشرفت نمیکنی یعنی خدایی خیلی درد داشت تو حین انفباض دستشو فرو میکرد تا رحمو باز کنه . گفتم چندسانتم گفت هنو ۳سانتی😐❤️‍🩹
بعد دستشو آورد بیرونو گفت وایسا وایسا بلند نشو برم یه چی بیارم گفتم یا خدا باز چی؟🤦🏼‍♀️
یه چی آبکی آورد گفت باید بریزم تو دهانه رحمت تا نرمتر شه منم که از درد معاینه میلرزیدم چیزی نگفتم اونم بزور واژنو باز کردو ریختش داخل بعد دوباره دستشو میپیچوندداخل تا پخش شه
خیلیییی بد بود لرز شدید داشتم😮‍💨
ادامه بیا بعدی⬅️

۸ پاسخ

من. دردم گرفت

حس میکنم خیلی مامات بد بوده 😑

وای خدای من، داره یادآوری اون روز سخت میه برام😭

وای چقد سخت😓

چی بودکه ریخت توواژنت ؟؟؟🤔

اییی خداااا مبارکک باشهههه

😐😐😐

😲😲🤕

سوال های مرتبط

مامان موچی🍫🍓🧸 مامان موچی🍫🍓🧸 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان من
پارت هفتم:
بعد گفتم خواهش میکنم یه پتو بنداز روم اونم گفت چشم حتما بعد خدا خیرش بده یه کیسه آبگرم گذاشت زیر باسنم و پتو انداخت گفت بشین به پشت رو صندلی منم هرکار میگفت میکردم
که یهو چنتا دانشجو اومدنو یکی دستکش دستش کردو گفت بخواب معاینت کنم یعنی استخون بدنم میلرزید اسم معاینه میومد😩
بعد خانم کاظمی گفت خودم الان معاینش کردم ۳ سانت بود اونم گفت باشه و دستکشو در آورد بی خاصیت😒
منم گفتم خانم کاظمی! خدا خیرت بده نذاشتی معاینه کنه🫠🫂
خب دیگه کم کم دردا فاصلشون کم می‌شود خیلی شدید و فقط کمرم میسوخت و سفت میشد آه و ناله میکردم دقیق درد عین زایمان اولیم بود ولی من تحمل میکردم چون چیزای مقوی میخوردم جون داشتم خلاصه همین که رو صندلی درد میکشیدم حالت تهوع بهم دست میداد و یهو بالا آوردم یعنی خانم کاظمی انقد خوشحال شد از بالاآوردنم که حد نداره😑🤦🏼‍♀️
گفت خوبه داری پیشرفت میکنی بعد کم کم حس زور بهم وارد میشدو تکرر ادرار شدید داشتم
برامون شام آوردنو(استامبولی) خانم کاظمی بهشون گفت آخه به آدم در حال زاییدن کی استامبولی میده؟😐😂
من که با اون درد نتونستم بخورم رفتم رو توپ و ورزش میکردم وسط دردا همتونو یاد کردمو براتون دعا میکردم(:
دیگه دردا غیر قابل تحمل بود ساعتم شده بود ۱۰ شب هم من هم خانم کاظمی حسابی خسته شده بودیم گفت بلند شو یکار کنیم زود بزایی . هرکی میومد با یه زور بچش میومد و من مونده بودم با یه اتاق سرد🥲
به خانم کاظمی گفتم بریم سرویس زیر آبگرم خیلی درد دارم ایشونم گفتن چشم بریم دیگه با اینکه چندشم میشد از سرویس اونجا برعکس نشستم و خانم کاظمی آب گرمو میگرفت رو کمرم دردم آروم میشد ولی خیلی بد بود❤️‍🩹😮‍💨

ادامه بیا بعدی⬅️
مامان موچی🍫🍓🧸 مامان موچی🍫🍓🧸 روزهای ابتدایی تولد
(تجربه ی زایمان من)
پارت پنجم:
منو هم تختیم باهم دقیقه هارو شمردیم همون بود توی ۱۰ دقیقه ۴ بار شکمم سفت میشد منم خوشحال که شاید ۳ سانت شدم 🫠
خلاصه یکم گذشتو ماما(خانم کاظمی) اومدو تا دیدمش دلم گرم شد بین اون سه نفری که اومده بودن فقط من ماماداشتم حس برتری داشتم😂😎
تا منو دید گفت فرشتتتتته؟ هنو تو درد ندارییی؟
گفتم دارم گفت نه نه پاشو بریم اتاق زایمان کسی نیست دیگه از رفقا خدافظی کردمو هرکدوم میگفت برام دعا کن منم یادم بود که یادشون کنم موقع دردا. دیگه جدا شدیم و رفتیم توی اتاق زایمان وسایلاو تختی که قرار بود روش زایمان کنمو دیدمو یخورده ترس‌ وجودمو گرفت(:
یه اتاق سردو وسایلای استریل شده و یه تخت زایمان...خانم کاظمی سرم فشارو بیشترش کرد گفت تو باید بزایی تا بعدازظهرا گفتم انشالله خلاصه دردا یخورده بیشتر شدنو منم خوشحال که پیشرفت کردم . دردای پریودی کاملا قابل تحمل بود 🙆🏼‍♀️
خانم کاظمی یه روغن استوخودوس از توی کیفش درآورد و دستکش دستش کرد مالید و گفت بیا بخواب میخوام معاینت کنم😮‍💨منم خوابیدمو یجوری معاینم میکرد(تحریکی) که کد بدنم مور مور میشد تپلی بود و دستش سنگین گفتم تورو خدا بسه اینم هی فشار میداد و دست روغنیشو میمالوند و میچرخوند یه آه بلند کشیدم گفتم بسه تورو خدا. گفت عزیزم باید پیشرفت کنی هنوز تو دوسانتی و سفتی من با این قیافه😟
گفتم درد داشتم یعنی الکیه؟ پس واقعا باورم شد که این آمپول فشار درد مصنوعی میده بدون اینکه یذره باز بشی😮‍💨❤️‍🩹رفته رفته این آمپول فشار دردمو بیشتر کرد قابل تحمل بود با نفس عمیق کنترلش میکردم
ادامه بیا بعدی⬅️
مامان موچی🍫🍓🧸 مامان موچی🍫🍓🧸 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان من
پارک هشتم:
یه ربع نشستیم و گفت بلند شو بریم معاینت کنم چون داری درد میکشی منم گفتم نه توروخدا بسه دیگه کی تموم میشه اونم گفت باید تلاش کنی زور بزنی بیاد منم بلند شدم دوباره دستشو روغن استوخودوس مالید و با فشار فرو کرد داخل😖
خیییییلی جیغ بدی کشیدم چون کیسه آب پاره شدو پاشید رو لباسش 😩💦
گفت ۴ سانت شدی و از این به بعد زود باز میشی منم خوشحال بودم از طرفی ام ترس و لرز کل بدنمو گرفته بود
دیگه دردا خیلی زیاد شده بودن و هردومونم خسته بودیم گفت تا ۱۲ شب باید بزایی
رفته رفته زود زود وارد فاز فعال میشدم و از ۴ سانت شدم ۶ سانت و بازم دردا قابل تحمل بود ولی آدمو بی جون میکرد دیگه هرکی میومد میپرسید خانم عامری هنوز نزایید؟ منم هی ناامیدتر از همیشه میشدم 😟
رفتم توالت فرنگی و دوباره آب گرفتیم روی شکمم و حس مدفوع داشتم به خانم کاظمی گفتم من خجالت میکشم
گفت نه اصلا خجالت نکش من خوشحال میشم مدفوع کنی . منم یخورده معذرت میخوام مدفوعم اومد و سریع سیفونو کشیدم و بهم فشار وارد می‌شد. ماما میگفت موقع دردا فقط زور بده
موقع زور خیلی خیلی بد بود چون هم درد داری و هم زور خیلی خیلی سخته دیگه منو بردن رو تختو گفت حالت سجده بخواب خلاصه هرکی میومد کیون مبارک مارو میدیدو میرفت😂😐
دیگه واسه خودمم عادی شده بود...
ادامه بیا بعدی⬅️
.
مامان موچی🍫🍓🧸 مامان موچی🍫🍓🧸 روزهای ابتدایی تولد
یه ساعت گذشت و شد ساعت ۶ غروب دکترم اومد و احوالپرسی کرد گفت بخواب معاینت کنم اول گفتم بزار برم دستشویی بیام نشست رو صندلی با خنده گفت جیش داری؟برو جیش کن😂😩
رفتم سرویسو اومدم و با یه آهی رفتم رو تخت معاینه شدمو گفت ۳ سانتی ولی سرش فیکس نیست . یه تحریکی هم انجام داد . خلاصه هرکی معاینه میکرد یه پیچم رحم وامونده رو میداد تا باز شه🥲🤏🏼
ولی دست دکترم خیلی سبک بود اونقدر درد نداشت/:
منم رفته رفته دردا بیشتر میشد و با نفس عمیق کنترلش میکردم ماما هم با روغن کمرمو ماساژ میداد و کیسه ی آبگرم گذاشت زیر باسن مبارک تا دردا کمتر بشه. خداروشکر آدم جیغ جیغویی نیستم پرستارا میگفتن درد داری چرا داد نمیزنی؟
گفتم من قوی ام😎💪🏼😂
خلاصه ساعت شد ۸ و ماما بنده خدا خسته شده بود هی خرما میداد تو دهنم گفتم بسه حالت تهوع گرفتم گفت نه باید بخوری بعد یه آبمیوه ی کیوی خریده بودم یکم خوردم بعد دیدم ترشه ماما زنگ همسرم زد و گفت یالا میری واسه زنت یه آبمیوه ی شیرین میخری میاری این چیه ترشه ؟ بنده خدا آقام فک کرد زاییدم😂دیگه اینارو خریدو منم به خانم کاظمی گفتم بزار برم یه لحظه آقامو ببینم بیام گفت باشه فقط کسی نبینتت منم بدون شلوار و خونریزی رفتم دیدمش پسرم اومد بغلم گفت مامان میترسی؟🥺منم بغض گلومو گرفت و سریع باهاشون خدافظی کردم. 🥲👋🏼
ادامه بیا بعدی⬅️
مهشید مهشید قصد بارداری
تجربه ۳ زایمان طبیعی
تقریبا ساعت دو بود که سرم و آمپول فشارو زدن بعد نیم ساعت دو نیم سانت شدم گفت پیشرفتت خوبه یه آمپول زد عضلانی بود گفت برای اینکه دهانه رحمت باز شه و توپ آورد تا روش بالا پایین شم و چرخش لگن انجام بدم یکم بعد معاینه کرد هنوزم دو نیم بودم گفت اگه میخوای کمکت کنم و تحمل درد داری یه کاری میکنم گفتم اوکی ، گفت ولی درد داره ها گفتم اشکال نداره میتونم تحمل کنم ، اومد دستشو داخل کرد گفت تا میتونی زور بزن دستمو بیرون کن وقتی اینکارو کردم کیسه ابم پاره شد و بعد اون تازه دردای اصلیم شروع شدن طبیعتاً بعد بیشتر شدن دردا دهانه رحمم بیشتر باز میشد و پیشرفت میکرد بخاطر خوراکیایی که خورده بودم و ورزشا دهانه رحمم نرم شده بود بخاطر همین زود جلو میرفتم ،خاهرمم پیشم بود همش کمرمو ماساژ میداد حین دردا و تو ورزشایی که ماما میگفت کمکم میکرد
تا رسیدم ساعت یازده دردارو با نفس عمیق کشیدن رد میکردم وسط دردا موقع استراحت کلا بنظرم از حال میرفتم با اومدن درد چشام باز میشد، به هفت سانت رسیده بودم که ماما گفت بچه افت ضربان قلب پیدا کرده باید زودتر زایمان کنی هی معاینه میکرد و می‌گفت دستمو فشار بده بیرون یکم بعد دکتر و یه مامای دیگه رو صدا کرد چون دید نمیتونم درست حسابی زور بزنم اونا رو شکممو فشار میدادن تا کمکم کنن وقتی دیدم بچه بیرون نمیاد گفتم پارم کنین ماما گفت حیفه هیچوقت اینکارو نمیکنم چون ماساژ پرینه انجام دادی کاملا راحت میتونی بدون پارگی زایمان کنی مخصوصا که بچه هم کوچولوه
مامان panah🤍 مامان panah🤍 روزهای ابتدایی تولد
پارت چهار و اخر
نگم از دردایی که شروع شد دردا که شروع شد من نذاشتم پرستارا معاینه کنن گفتم فقط دکتر خودم که از اپل تا اخر دردا کنارم بود و خودش معاینه میکرد و میگفت که داری پیشرفت میکنی از سه رفتم رو چهار و دردا دیگه نفسمو بریده بود در حدی درد داشتم مه دو بار بالا اوردم و دکترم گفت عالیه و داری پیشرفت میکنی منم فقط درذ میکشیدم و هیچی حالیم نبود از دکتر پرسیدم گفتم کی تموم میشه دیکه نمیتونم گفت الان شیش سانتی و پیشرفتت عالیه و سر بچه دارم میبینم تو اگه زور بزنی عالی میشه گفت بیا پایین رو توپ بشین و تو کمرت قر بده حالت سجده شو به مدت دو سه دقیقه منم همکاری میکردم که گفت دهانه رحم هشت سانته و من بین اون همه درد خوشحالم بودم😂😂دیگه من زور زدم به دکترم کمک میکرد که برداشت گفت سر بجه خوب داره میاد بیرون میخوای برش بزنم گفتم نه زور میزنم کمکت میکنم ولی بخیه نمخوام بخورم که خداروشکر با زور کم و زیاد بچه اومد بیرون و انگار خدا دنیا داده بهم یه حس سبکی داشتم انگار از یه کوه بلند اومدم پایین و دکترم گفت تموم شد نه بخسه خوردی نه چیزی گفت خدا خیر بهت بده واقعا ماهری و راحت راحت الان دارم کارامو انجام میدم
مامان پانیا گلی مامان پانیا گلی ۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت ششم:
توی زایشگاه علائمی که داشتم رو گفتم بلافاصله بهم گفت برو دراز بکش تا نوار قلب نی نی رو بگیریم منم رفتم روی تخت کا خداروشکر هم ضربان خم نوار قلبش خوب بود ولی دستگاه را قطع نکرد و همینطور که نوار میگرفت گفت باید معاینه کنم،گفتم من سزارینی هستم گفت باشه ربطی نداره باید معاینه بشی(چیزی که من ازش خیلی بدم میومد)یه دستکش پوشید و بی هوا یهو دست کرد توی بدن من،منم که خودم رو شل نگرفته بود ترسیدم گفت خانم چیکار میکنی دستت رو دربیار،گفت من که گفتم میخام معاینت کنم شل کن،گفتم خانم الان کیسه آب بچم رو پاره میکنی بیار بیرون دستت رو گفت نه تو شل کن تا من چک کنم دهانه رحمت چند سانت باز شده کیسه آب بچه هم سوراخ شده که تو صبح آبریزش داشتی،منم که دیگه راهی نداشتم شل گرفتم خودم رو دستش رو تا ته برد داخل بدن من بعدش هم که درآورد انگشتاش هم خیس بود هم خونی که من بیشتر ترسیدم،گفت خانم دهانه رحمت ۱.۵ بازه،چطور متوجه نشدی؟!
گفت:برو بخواب توی زایشگاه طبیعی زایمان کن، سختیش از ۱ تا ۴ سانت تو که متوجه درد نشدی زایمان راحتی داری.
ادامه پارت بعدی..
مامان 🍼 رادوین جان🍼 مامان 🍼 رادوین جان🍼 ۷ ماهگی
پارت چهار 🤰🏻🤱🏻✨

دوباره معاینم کرد گفت چهار سانتی من تو شک با این همه درد ورزش توپ زدن فقط یه سانت پیشرفت کردم
مامام گفت از چهار سانت به بعد زود تر پیشرفت میکنی تا الانم خوب بوده درد معاینه از سه سانت چهار سانت دیگه متوجه نمیشی من هی معاینه میشدم هیچی نمیفهمیدم دیدم دکترم داره وسایلشو آماده میکنه فهمیدم نزدیکم به زاینم پرسیدم چقدر مونده گفت اگه هم کاری کنی ۱ساعت یا ۲ساعت ولی اگه نکنی تا صبح شاید بازم از تخت پایینم آورد تا توپ بزنم هی میرفت بیرون از اتاق من داد میزدم برگرد کمکم کن
دیگه آمد چند تا دیگم ماما باهاش بودن منو بردن رو تخت معاینه کردن باهم حرف میزدن منم دردم غیر قابل تحمل شده بود دیگه جیغ میزدم 😂 شوهرمو مامانمو صدا میزدم
از خدا صبر تحمل میخواستم کمک هی صلوات میفرستادم
از بس جیغ زدم ماما گفت چه خبره انقدر جیع میزنی
معاینم کرد ۶ سانت شده بودم برام یه کپسول اکسیژن آورد گفت وقت درد سه بار فشار بده نفس بکش گفت زیاد استفاده نکن بی هوش میکنه منم از درد انقدر استفاده کرده بودم که بی حال شده بودم 😅🤦🏻‍♀️ ولی جیغ میزدم سرم گیج میرفت یهو گفتم دست شویی دارم بزار برم آمد سری من زور روم آمد گفت صبر کن زور نزن ولی من دست خودم نبود هی جیغ میزدم دست شویی دارم بزار برم میگفت نه بچه هست
یهو کیسه آبم پاره شد منم سرم گیج میرفت ماما سریآمد رو سرم تا کمکم کنه هی زور میزدم باز میگفت نفس بکش
آخراش کم آورده بودم نمیتونستم زور بزنم بچه سرش گیر کرده بود بهم گفتن لگن کوچیکه از پایین جا نداره از بالا جا داره آمدن دو نری رو شکمم فشار میدادن هی میگفتن محکم تر زور بزن یهو بهم گفتن بچه خفه شد زور بزن من کل بدنم سست شد
پارت بعد
مامان حسیبا مامان حسیبا ۳ ماهگی
زایمان طبیعی پارت 8
بعد دوباره یکی دیگه اومد و گفت من ماماتم فامیلیم اربابیه نزار بقیه معاینت کنن و بگو مامام خانم اربابیه و معاینه کرد حالا بهم میگه انگشتم سوخته خودتو نکش عقب (واسه معاینه) خب چیکار کنم درد داشت چند بارم محکم حالت دعوا بهم گفت بعدش رفتو چند دقیقه بعد اومد دوباره معاینه کرد بازم همون آش و همون کاسه 😐😂 رفت دردام شدتش بیشتر و با فاصله کم میومد منم هی نفس عمیق صدام بالا رفت بعد حدود نیم ساعت اومد معاینه کرد و آمپول فشار و زد همین که زد به چند ثانیه نکشید درد وحشتناکی اومد سراغم ماما تعجب کرد و گفت درد داری گفتم آره و بعد رفتش اون که رفت دردام واقعا وحشتناک بود اینجوری بود که یه دقیقه ول میکرد بعد که میومد نزدیک پنج دقیقه درد داشتم بیشتر رو کمرم و لگن درد بود و منم دراز کشیده بودم حالت تهوع هم پیدا کردم داشتم میمردم زورمم گرفته بودهر چی صداش کردم نیومد آخر سر اومد و معاینه کرد گفت الان خوبه و گفت زور بزن هر چی زور میزدم اون دعوام میکرد و میگفت بیشتر که بچه خفه نشه منم زور میزدم که بعد زورم رفت😂😂 گفتم نمیتونم حالت تهوع هم دارم گفت اینجا سطله بالا آوردی اینجا بالا بیار بعدشم گذاشت رفت 🫤
مامان موچی🍫🍓🧸 مامان موچی🍫🍓🧸 روزهای ابتدایی تولد
تجربه ی زایمان طبیعی من(:
پارت اول:/:🫠

خب خب من از اونجایی که خیلی دلم میخواست کارم به آمپول فشار نکشه رفتم پیاده روی و ورزش کردم تا دردام شروع شه اما! بدشانسی تأثیری نداشت 🥲
خلاصه یهو دیدم مامای همرام(خانم کاظمی)دوروز پیش بعدازظهری زنگم زد که دکترت گفته باید چهارشنبه بستری شی😐 منم با تعجب گفتم چرا آخه من که تاریخم ۲۸ مهره !😮
گفت: عزیزم دکترت خواسته دیگه من نمیدونم
منو نمیگی پرام ریخته بود هم ترس داشتم هم خوشحال که بچمو میبینم💙
خلاصه اول رفتم یساعت سمت پیاده روی بعد رابطه و بعد هم زیر دست ماما و هم دکترم معاینه تحریکی شدم🙂
خلاصه گفتن فقط یه سانتی و سر بچه هنو خیلی کم اومده تو لگن و رحمتم سفته🤷🏼‍♀️
خب دیگه منم ناامید برگشتم خونه و به همسر گفتم میترسم خیلی خیلییییی خیلییییی بودن و دلداری همسرم دلمو گرم میکرد خوبه که هست(:

خلاصه فرداش منو همسر رفتیم یکم دور دور بعد یه ساعت شدو خانم کاظمی زنگم زد گفت میخوای فردا شب بستری شی؟ (سه شنبه) همسر سر تکون داد گفت بگو آره . البته که میگه آره آخه قرار نیس جر بخوره که😒🤷🏼‍♀️ دیگه منم گفتم نمیدونم والا دکتر چی میگه بعد گفت وایسا به دکترت زنگ میزنم چی میگه . گفتم باشه و قطع کردم دیگه به همسر گفتم حالا که اومدیم بیرون یه پیاده روی هم بریم هواهم خنکه. گفت:باشه بریم
دیگه ده دقیقه هم نشد که خانم کاظمی باز تماس گرفت که الان دکترت گفته بری مطبش معاینت کنه🥲ما هم سریع رفتیم مطب منو بین مریضاش فرستاد داخل و معاینه کرد گفت رو به دوسانتی خیلی خوب شدی فردا صبح یعنی چهارشنبه برو بستری شو😩
ماهم شبش جاتون خالی یه کوبیده ی مشتی خوردیم و شروع کردم به درست کردن قورمه سبزی واسه همسرو پسرم چون مشخص نبود کی بستری شم و کی مرخص بشم، 🍓
بقیش بیا بعدی⬅️
مامان بردیا مامان بردیا ۱۶ ماهگی
پارت ،2دیگه هیچی معاینه کرد گفت یک سانت باز شده من درد نداشتم دیگه تا وقتی کارامو انجام داد کاغذ بازی اینا شد همون 2دیگه باز معاینه کرد گفت بریم زایشگاه باهمون یک سانت دیگه مادرم رفت تو استراحت گاه منم باماماخودم رفتم تو زایشگاه شانس خودم مامام همون شب شیفت بیمارستان بود دیگه هیچی رفتیم تو زایشگاه من رفتم تو اتاق مامامم رفت گفت تا 4 سانت باز بشه میام رفت بیرون اتاق ولی همونجا بود دیگه یه ماما دیگی اومد سرمو وصل کرد قلب بچه رو ازاون چیزا گذاشت که همجوری بزنه دیگه رفت من همجوری که دراز کشیده بودم هی درد داشتم کم دیگه تا ساعت 3ونیم بعد اومد دوباره معاینه کرد گفت شدی 3 سانت گفت رحمت خیلی خوبه نرم عالی دیگه رفت شد ساعت 4,20دقیقه اومد یه سرم زد گفت توش داروی آمپول فشار چون کیسه آب پاره باید زودتر زایمان کنی دیگه دیگه رفت من موندم با آمپول فشاردیگه کم کم هی درد می‌آمد فقط شکم سفت میشد کمرم درد میکرد تو کشام اینا فشار می‌آمد دیگه مامام اومد معاینه کرد گفت شدی 4 سانت دیگه بود نرفت دیگه منم هی دردا زیاد میشد تا ساعت 6
مامان امیر حسین مامان امیر حسین ۷ ماهگی
باز گریه کردم التماس کردم دکترو گفت چاره ای نیست حالا بیا داخل...
رفتم داخل گفت ان اس تی میگیرم اگه بچه اوکی بود مرخصت میکنم برو یه تاریخ دیگه میگم بیا...
منم به شوهرم گفتم اگه قرار باشه تاریخ بعدی بیام به برگشت دکتر مصدق میخوره میرم قمر...همسرم گفت باشه...
با این امید رفتم ان اس تی که میرم خونه...که ان اس تی انقباض های بزرگ نشون داد که من هیچ دردی نداشتم....
ابنطوری شد که خانم دکتر گفت مرخصتم بکنم برمیگردی پس حالا که خودمم هستم میریم بالا انشالله سزارینت میکنم....
منم قبول کردم ساعت نه صبح رفتیم بالا دهانه رحمم بسته سوند گذاشتن واقعاااا درد داشت بشدت خونریزی کردم کل تخت پر شده بود ملافه هارو عوض کردن دکتر گفت چه خونریزی شدیدی کردی...از لحظه اول امپول فشار بهم وصل کردن قرص زیر زبونی دادن..‌از ساعت نه صبح تا دوازده شب دهانه رحمم سه سانت مونده بود...
دکتر گفت اماده اش کنین بریم اتاق عمل بچه افت داره پیشرفت نداره بیست دقیقه دیگه میام میبرمش اتاق عمل...
ماما شیفت بشدت بدجنس بود و نگاه ناجوری به منو دکتر کرد تا دکتر رفت اومد بالا سرم با چند نفر دیگه گفت دراز بکش میخوام خودم معاینه ات کنم گفتم نمیخوام گفت مگه به حرف تویه فک کردی من خرم نمیفهمو با دکتر برنامه ریختی ببرتی سزارینت کنه گفتم دراز بکش به زور درازم کردن گفتم چی گیرت میاد من طبیعی زایمان کنم...یه نگاهی کرد گفت به خاطر این حرفت اگه گذاشتم سزاینت کنه..‌اینطوره شد که بزور معانه کرد کل کیسه آبمو خالی کرد خونریزی سدید کردم یه دادی کشیدم گفت حالا بشین تا درداد ریاد بشه...رفت زنگ زد به دکتر لا دکتر دهواشون افتاد زنگ زد اتاق عمل گفت ما سزارینی نداریم...اومد امپول فشار رو زیاد کرد یه چند تا امپول به خودم زد که خمار بشم
#بخیه