تجربه زایمان من
پارت هفتم:
بعد گفتم خواهش میکنم یه پتو بنداز روم اونم گفت چشم حتما بعد خدا خیرش بده یه کیسه آبگرم گذاشت زیر باسنم و پتو انداخت گفت بشین به پشت رو صندلی منم هرکار میگفت میکردم
که یهو چنتا دانشجو اومدنو یکی دستکش دستش کردو گفت بخواب معاینت کنم یعنی استخون بدنم میلرزید اسم معاینه میومد😩
بعد خانم کاظمی گفت خودم الان معاینش کردم ۳ سانت بود اونم گفت باشه و دستکشو در آورد بی خاصیت😒
منم گفتم خانم کاظمی! خدا خیرت بده نذاشتی معاینه کنه🫠🫂
خب دیگه کم کم دردا فاصلشون کم می‌شود خیلی شدید و فقط کمرم میسوخت و سفت میشد آه و ناله میکردم دقیق درد عین زایمان اولیم بود ولی من تحمل میکردم چون چیزای مقوی میخوردم جون داشتم خلاصه همین که رو صندلی درد میکشیدم حالت تهوع بهم دست میداد و یهو بالا آوردم یعنی خانم کاظمی انقد خوشحال شد از بالاآوردنم که حد نداره😑🤦🏼‍♀️
گفت خوبه داری پیشرفت میکنی بعد کم کم حس زور بهم وارد میشدو تکرر ادرار شدید داشتم
برامون شام آوردنو(استامبولی) خانم کاظمی بهشون گفت آخه به آدم در حال زاییدن کی استامبولی میده؟😐😂
من که با اون درد نتونستم بخورم رفتم رو توپ و ورزش میکردم وسط دردا همتونو یاد کردمو براتون دعا میکردم(:
دیگه دردا غیر قابل تحمل بود ساعتم شده بود ۱۰ شب هم من هم خانم کاظمی حسابی خسته شده بودیم گفت بلند شو یکار کنیم زود بزایی . هرکی میومد با یه زور بچش میومد و من مونده بودم با یه اتاق سرد🥲
به خانم کاظمی گفتم بریم سرویس زیر آبگرم خیلی درد دارم ایشونم گفتن چشم بریم دیگه با اینکه چندشم میشد از سرویس اونجا برعکس نشستم و خانم کاظمی آب گرمو میگرفت رو کمرم دردم آروم میشد ولی خیلی بد بود❤️‍🩹😮‍💨

ادامه بیا بعدی⬅️

۴ پاسخ

برای من قیمه آوردن😂😂
یه بار زرشک پلو با مرغ
واقعا تعجب میکردن تو زایشگاه این غذا ها رو میدادن🥴🤦🏻‍♀️😂

تا اینجا تجربه زایمانت خوندم بقیشم بزار واییی. چ تحملی داشتی هر دم ب دقیقه معاینه میکردن🥴🥴

واییی منم حالم از معاینه بهم می‌خورد خیلییی بده بازم خوب آمادگی داشتی بقیش بگو

خاهر طومار مینویسی 🤣🤣راضی نیستیم والا

سوال های مرتبط

مامان موچی🍫🍓🧸 مامان موچی🍫🍓🧸 روزهای ابتدایی تولد
(تجربهٔ زایمان من)
پارت ششم:
خلاااصه خانم کاظمی هی میگفت باید چیزی بخوری و اینا انقد خوردم که داشتم بالا میاوردم میگفتم بسه اونم میگفت باید بالا بیاری اگه بالابیاری خیلی خوب پیشرفت میکنی . حتی دوباره به آقام زنگ زد که براش آبگوشت بیار😑
مامانم آبگوشت درست کرده بود جاتون خالی همونو آورد و خوردم به زور🙂
هی درد میومد یه سر میزد و میرفت
خانم کاظمی یه صندلی آورد گفت برعکس بشین روش و با هر درد شکمتو بکش بالا اینجوری بچه خودشو هول میده پایین منم کاری که میگفتو کردم رفته رفته دردا شدید تر میشد و احساس سوز شدید توی کمرم داشتم خانم کاظمی گفت اگه ۴ یا ۵ سانت بشی وارد فاز اصلی میشی😮‍💨
منم دردا رو میکشیدم و رفت از بیرون به قوطی فلفل سیاه آورد😐 گفت بیا بو کن تا عطسه کنی .
بالا نیاوردی ولی عطسه کن
این قوطیو بو کردم حالا بجای عطسه سرفم گرفته بود و بجای من خانم کاظمی عطسه میزد😂
حالا هی من میخندم هی اون😂
نیم ساعت گذشتو دردا بیشتر شد اینجا فقط ناله ی خفیف داشتم زود به زود میگرفت ول میکرد
خوبیش اینه فقط منم خانم کاظمی تنها به اتاق داشتیم و کسی نیومد.
بعد گفت بلندشو معاینت کنم ببینم پیشرفت کردی یا نه منم گفتم نه تورو خدا فشار ندین گفت اگه ندم که پیشرفت نمیکنی یعنی خدایی خیلی درد داشت تو حین انفباض دستشو فرو میکرد تا رحمو باز کنه . گفتم چندسانتم گفت هنو ۳سانتی😐❤️‍🩹
بعد دستشو آورد بیرونو گفت وایسا وایسا بلند نشو برم یه چی بیارم گفتم یا خدا باز چی؟🤦🏼‍♀️
یه چی آبکی آورد گفت باید بریزم تو دهانه رحمت تا نرمتر شه منم که از درد معاینه میلرزیدم چیزی نگفتم اونم بزور واژنو باز کردو ریختش داخل بعد دوباره دستشو میپیچوندداخل تا پخش شه
خیلیییی بد بود لرز شدید داشتم😮‍💨
ادامه بیا بعدی⬅️
مامان موچی🍫🍓🧸 مامان موچی🍫🍓🧸 روزهای ابتدایی تولد
(تجربه ی زایمان من)
پارت پنجم:
منو هم تختیم باهم دقیقه هارو شمردیم همون بود توی ۱۰ دقیقه ۴ بار شکمم سفت میشد منم خوشحال که شاید ۳ سانت شدم 🫠
خلاصه یکم گذشتو ماما(خانم کاظمی) اومدو تا دیدمش دلم گرم شد بین اون سه نفری که اومده بودن فقط من ماماداشتم حس برتری داشتم😂😎
تا منو دید گفت فرشتتتتته؟ هنو تو درد ندارییی؟
گفتم دارم گفت نه نه پاشو بریم اتاق زایمان کسی نیست دیگه از رفقا خدافظی کردمو هرکدوم میگفت برام دعا کن منم یادم بود که یادشون کنم موقع دردا. دیگه جدا شدیم و رفتیم توی اتاق زایمان وسایلاو تختی که قرار بود روش زایمان کنمو دیدمو یخورده ترس‌ وجودمو گرفت(:
یه اتاق سردو وسایلای استریل شده و یه تخت زایمان...خانم کاظمی سرم فشارو بیشترش کرد گفت تو باید بزایی تا بعدازظهرا گفتم انشالله خلاصه دردا یخورده بیشتر شدنو منم خوشحال که پیشرفت کردم . دردای پریودی کاملا قابل تحمل بود 🙆🏼‍♀️
خانم کاظمی یه روغن استوخودوس از توی کیفش درآورد و دستکش دستش کرد مالید و گفت بیا بخواب میخوام معاینت کنم😮‍💨منم خوابیدمو یجوری معاینم میکرد(تحریکی) که کد بدنم مور مور میشد تپلی بود و دستش سنگین گفتم تورو خدا بسه اینم هی فشار میداد و دست روغنیشو میمالوند و میچرخوند یه آه بلند کشیدم گفتم بسه تورو خدا. گفت عزیزم باید پیشرفت کنی هنوز تو دوسانتی و سفتی من با این قیافه😟
گفتم درد داشتم یعنی الکیه؟ پس واقعا باورم شد که این آمپول فشار درد مصنوعی میده بدون اینکه یذره باز بشی😮‍💨❤️‍🩹رفته رفته این آمپول فشار دردمو بیشتر کرد قابل تحمل بود با نفس عمیق کنترلش میکردم
ادامه بیا بعدی⬅️
مامان موچی🍫🍓🧸 مامان موچی🍫🍓🧸 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان من
پارک هشتم:
یه ربع نشستیم و گفت بلند شو بریم معاینت کنم چون داری درد میکشی منم گفتم نه توروخدا بسه دیگه کی تموم میشه اونم گفت باید تلاش کنی زور بزنی بیاد منم بلند شدم دوباره دستشو روغن استوخودوس مالید و با فشار فرو کرد داخل😖
خیییییلی جیغ بدی کشیدم چون کیسه آب پاره شدو پاشید رو لباسش 😩💦
گفت ۴ سانت شدی و از این به بعد زود باز میشی منم خوشحال بودم از طرفی ام ترس و لرز کل بدنمو گرفته بود
دیگه دردا خیلی زیاد شده بودن و هردومونم خسته بودیم گفت تا ۱۲ شب باید بزایی
رفته رفته زود زود وارد فاز فعال میشدم و از ۴ سانت شدم ۶ سانت و بازم دردا قابل تحمل بود ولی آدمو بی جون میکرد دیگه هرکی میومد میپرسید خانم عامری هنوز نزایید؟ منم هی ناامیدتر از همیشه میشدم 😟
رفتم توالت فرنگی و دوباره آب گرفتیم روی شکمم و حس مدفوع داشتم به خانم کاظمی گفتم من خجالت میکشم
گفت نه اصلا خجالت نکش من خوشحال میشم مدفوع کنی . منم یخورده معذرت میخوام مدفوعم اومد و سریع سیفونو کشیدم و بهم فشار وارد می‌شد. ماما میگفت موقع دردا فقط زور بده
موقع زور خیلی خیلی بد بود چون هم درد داری و هم زور خیلی خیلی سخته دیگه منو بردن رو تختو گفت حالت سجده بخواب خلاصه هرکی میومد کیون مبارک مارو میدیدو میرفت😂😐
دیگه واسه خودمم عادی شده بود...
ادامه بیا بعدی⬅️
.
مامان محمدراستین🩵 مامان محمدراستین🩵 ۱۴ ماهگی
تجربه طبیعی پارت ۳
ساعت ۱۱ شب من دردام شروع شد وحشتناک نبود ولی خیلیییی شدید بود غیرقابل تحملم نبود من با تنفس با ابگرم گرفتن به کمرم کنترل میکردم فقط فاصله هاش خیلی کم بود تا ساعت ۱۲ وربع هر دودیقه من ۳۰ ثانیه درد شدید داشتم یهو دیگ از ۱۲وربع دردا به فشار تبدیل شده بود و احساس دفع میکردم ماما گفت سریع بیا روتخت معاینه کنم منم گفتم میشه بی دردی بگیرم؟ گفت میتونی تحمل کنی گفتم اره🫤گفت پس نمیخواد یهو گفت خانم فول شدی😐😐😐😐سریع رفت به دکتر زنگ زد و به من گفت هروقت دردت گرفت فقط زور بزن نترس بچه نمیاد و من به حرفش گوش دادم سریع دکتر اومد از ساعت ۱۲وربع تا یک من هروقت دردم میگرفت فقط زور میزدم دردم اروم میشد تنفس میگرفتم بازم میگم دردا شدید بود ولی اونجوری وحشتناک غیر قابل تحمل نبود😅ساعت یک رفتم رو تخت و دکتر گفت ماشاالله پرینه ات عالیه بدون برش داریم میریم جلو و به من میگفت فقط زور بزن من با تمام توان زور میزدم و اصلا جیغ نمیزدم همسرم بالاسرم بود وفقط روحیه میداد تو زور اخر که سر بچه میومد عطسم گرفت و کار خراب شد🤦‍♀️
مامان موچی🍫🍓🧸 مامان موچی🍫🍓🧸 روزهای ابتدایی تولد
یه ساعت گذشت و شد ساعت ۶ غروب دکترم اومد و احوالپرسی کرد گفت بخواب معاینت کنم اول گفتم بزار برم دستشویی بیام نشست رو صندلی با خنده گفت جیش داری؟برو جیش کن😂😩
رفتم سرویسو اومدم و با یه آهی رفتم رو تخت معاینه شدمو گفت ۳ سانتی ولی سرش فیکس نیست . یه تحریکی هم انجام داد . خلاصه هرکی معاینه میکرد یه پیچم رحم وامونده رو میداد تا باز شه🥲🤏🏼
ولی دست دکترم خیلی سبک بود اونقدر درد نداشت/:
منم رفته رفته دردا بیشتر میشد و با نفس عمیق کنترلش میکردم ماما هم با روغن کمرمو ماساژ میداد و کیسه ی آبگرم گذاشت زیر باسن مبارک تا دردا کمتر بشه. خداروشکر آدم جیغ جیغویی نیستم پرستارا میگفتن درد داری چرا داد نمیزنی؟
گفتم من قوی ام😎💪🏼😂
خلاصه ساعت شد ۸ و ماما بنده خدا خسته شده بود هی خرما میداد تو دهنم گفتم بسه حالت تهوع گرفتم گفت نه باید بخوری بعد یه آبمیوه ی کیوی خریده بودم یکم خوردم بعد دیدم ترشه ماما زنگ همسرم زد و گفت یالا میری واسه زنت یه آبمیوه ی شیرین میخری میاری این چیه ترشه ؟ بنده خدا آقام فک کرد زاییدم😂دیگه اینارو خریدو منم به خانم کاظمی گفتم بزار برم یه لحظه آقامو ببینم بیام گفت باشه فقط کسی نبینتت منم بدون شلوار و خونریزی رفتم دیدمش پسرم اومد بغلم گفت مامان میترسی؟🥺منم بغض گلومو گرفت و سریع باهاشون خدافظی کردم. 🥲👋🏼
ادامه بیا بعدی⬅️
ماما ارین خان ماما ارین خان قصد بارداری
ادامه پارت تجربه زایمان طبیعی 😍
گفت خرما بخور فقط منم میخوردم مغزیجات میخوردم گفت بخور میخواهم بیام برات امپول فشار بزنم ساعت چهار زدن امپول فشار کم کم وارد بدنم شده یه پایه داشت تعیین میکرد چقدر داخل بدنم میره سرم من از چهار تا ساعت هفت هیچ دردی نداشتم راه میرفتم رو توپ ورزش میکردم دابسمش میگرفتم میرقصیدم مامانمم کنارم بود😩😂 اونم میگفت بزار دردا بگیرنت میگمت 😂ساعت هفت دردا گرفتنم خیلی کم بود ولی داش ریاد میشد دیگ دردم خیلی شدید شده یکم از پریودی زیاد بود گفتم مانی نمیتونم تحمل کنم گفت الا زنگ میزنم بیا برات بزنه تا امد برام بزنه ساعت شده ۸نیم زد دیگ هیچی حس نکردم دردی گفت بخواب تو بدنت پخش بشه دیگ بدنم بی حس شد بلند شدم ورزش کردم ولی حس خواب داشتم خوابم میومد مامام گفت نیم ساعت بخواب من خوابیدم یبار دیدم ینفر داره جیغ میزنم انقدر ترسیدم ینفر داش زایمان میکرد بدنم شروع کرد به لرزیدن بعد حس میکردم داره به پشتم فشار میاد گفتم اینجورم به ماما گفت بخواب معاینه کنم معاینه کرد ۶سانت بودم کیسه ابم پاره شد ساعت ۹نیم اینا بود بعد داشتم درد حس میکردم گفت الا میام برات شارژ میکنم رو توپ ورزش برام شارژ کردن دیگ حسی تو پاهام نبود نمیتونستم بلند شم مامانم با ماما زیر بغلم گرفتن بلند شدم رفتم رو تخت ماما گفت بخواب یکم منم خوابید بعد گفتم نمیتونم بخوابم پشتم درد میاد گفت من الا میرم شام میخورم تو هم یه شیاف میدم بزار شیاف گذاشتم بین بیدار خوابو بودم حس فشار داشتم گفتم بیا معاینه کن معاینه کرد گفت وای موهاش داره معلوم میشه گفتم داره به پشتم فشار میاد گفت فقط زور بزن موقعی به پشتت فشار میاد زور بزن دیگ نزنی پاره میشی گفت من اصلا پاره نمیکنم
ادامه پارت بعدی✨❤
مامان موچی🍫🍓🧸 مامان موچی🍫🍓🧸 روزهای ابتدایی تولد
تجربه ی زایمان طبیعی من(:
پارت اول:/:🫠

خب خب من از اونجایی که خیلی دلم میخواست کارم به آمپول فشار نکشه رفتم پیاده روی و ورزش کردم تا دردام شروع شه اما! بدشانسی تأثیری نداشت 🥲
خلاصه یهو دیدم مامای همرام(خانم کاظمی)دوروز پیش بعدازظهری زنگم زد که دکترت گفته باید چهارشنبه بستری شی😐 منم با تعجب گفتم چرا آخه من که تاریخم ۲۸ مهره !😮
گفت: عزیزم دکترت خواسته دیگه من نمیدونم
منو نمیگی پرام ریخته بود هم ترس داشتم هم خوشحال که بچمو میبینم💙
خلاصه اول رفتم یساعت سمت پیاده روی بعد رابطه و بعد هم زیر دست ماما و هم دکترم معاینه تحریکی شدم🙂
خلاصه گفتن فقط یه سانتی و سر بچه هنو خیلی کم اومده تو لگن و رحمتم سفته🤷🏼‍♀️
خب دیگه منم ناامید برگشتم خونه و به همسر گفتم میترسم خیلی خیلییییی خیلییییی بودن و دلداری همسرم دلمو گرم میکرد خوبه که هست(:

خلاصه فرداش منو همسر رفتیم یکم دور دور بعد یه ساعت شدو خانم کاظمی زنگم زد گفت میخوای فردا شب بستری شی؟ (سه شنبه) همسر سر تکون داد گفت بگو آره . البته که میگه آره آخه قرار نیس جر بخوره که😒🤷🏼‍♀️ دیگه منم گفتم نمیدونم والا دکتر چی میگه بعد گفت وایسا به دکترت زنگ میزنم چی میگه . گفتم باشه و قطع کردم دیگه به همسر گفتم حالا که اومدیم بیرون یه پیاده روی هم بریم هواهم خنکه. گفت:باشه بریم
دیگه ده دقیقه هم نشد که خانم کاظمی باز تماس گرفت که الان دکترت گفته بری مطبش معاینت کنه🥲ما هم سریع رفتیم مطب منو بین مریضاش فرستاد داخل و معاینه کرد گفت رو به دوسانتی خیلی خوب شدی فردا صبح یعنی چهارشنبه برو بستری شو😩
ماهم شبش جاتون خالی یه کوبیده ی مشتی خوردیم و شروع کردم به درست کردن قورمه سبزی واسه همسرو پسرم چون مشخص نبود کی بستری شم و کی مرخص بشم، 🍓
بقیش بیا بعدی⬅️
مامان روشنا خانوم💗✨ مامان روشنا خانوم💗✨ ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۴
ساعتای ۱۲ دیگه نتونستم تحمل کنم دوباره رفتم بیمارستان دوباره معاینه کرد ۴ رو به پنج برو کارا بستریتو کن دیگه من لباس اینا پوشیدن دردا همش بیشتر میشد رو توپ نشستم و لگنم چرخوندم دردا بیشتر میشد همش از مامام می‌پرسیدم چند ساعت دیگه زایمان میکنم می‌گفت نزدیکی خیلی خوب داری پیش رفت می‌کنی واقعا هم فاز فعالم خیلی زود پیشرفت کرد معاینه کرد گفت هفت رو به هشت سانت کیسه آب کاملا پایین یکم فشار بیارم باز میشه که شد دیگه بعد از باز شدن کیسه آب حالت سجده گرفتم و خودش با روغن اسطوخودوس ماساژم داد حس زور داشتم دیگهههه درد نداشتم زوررر داشتم خود زور میومد معاینه کرد گفت ۹ ساااتننتت🥲🥹🤣حالا من همش می‌پرسیدم کی زایمان میکنم ؟کی تموم میشه؟گفت خیلی خیلی نزدیک شاید نیم ساعت دیگه من لبخند میزدم
زوررر میومد باید پاهام جمع می‌کردم زور میزنم ماما هم پرینمو هی میکشید اینور اونور جا باز میکرد ولی تا زورم تموم میشه دست میکشید
مامان panah🤍 مامان panah🤍 روزهای ابتدایی تولد
پارت چهار و اخر
نگم از دردایی که شروع شد دردا که شروع شد من نذاشتم پرستارا معاینه کنن گفتم فقط دکتر خودم که از اپل تا اخر دردا کنارم بود و خودش معاینه میکرد و میگفت که داری پیشرفت میکنی از سه رفتم رو چهار و دردا دیگه نفسمو بریده بود در حدی درد داشتم مه دو بار بالا اوردم و دکترم گفت عالیه و داری پیشرفت میکنی منم فقط درذ میکشیدم و هیچی حالیم نبود از دکتر پرسیدم گفتم کی تموم میشه دیکه نمیتونم گفت الان شیش سانتی و پیشرفتت عالیه و سر بچه دارم میبینم تو اگه زور بزنی عالی میشه گفت بیا پایین رو توپ بشین و تو کمرت قر بده حالت سجده شو به مدت دو سه دقیقه منم همکاری میکردم که گفت دهانه رحم هشت سانته و من بین اون همه درد خوشحالم بودم😂😂دیگه من زور زدم به دکترم کمک میکرد که برداشت گفت سر بجه خوب داره میاد بیرون میخوای برش بزنم گفتم نه زور میزنم کمکت میکنم ولی بخیه نمخوام بخورم که خداروشکر با زور کم و زیاد بچه اومد بیرون و انگار خدا دنیا داده بهم یه حس سبکی داشتم انگار از یه کوه بلند اومدم پایین و دکترم گفت تموم شد نه بخسه خوردی نه چیزی گفت خدا خیر بهت بده واقعا ماهری و راحت راحت الان دارم کارامو انجام میدم
مامان لپ گلی مامان لپ گلی ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۳
که یکی از ماما ها اومد گفت نکن گفتم درد دارم گفت داشته باشی ان اس تی خراب میشه ، ماما همراهم توپ آورد گفتم من تاحالا با توپ تمرین نکردم گفت بهت یاد میدم و تو فقط تنفس هایی که یاد داری رو انجام بده ، روی توپ توی اوج انقباض ها بالا پایین میشدم که واقعاً عالی بود دردم آروم میشد ، کمرم رو عقب جلو میکردم دورانی هر دو سمت باسن رو می‌چرخوندم ، ورزش با توپ یکی از بهترین حرکت ها بود هم دردام رو کم میکرد هم دهانه رحمم رو باز تر کرد ، دوباره معاینه کرد گفت ۷سانتی رفتم بالای تخت و حالت سجده شدم یکم سجده رفتم و عقب جلو میشدم که بهم میگفت زور بده ، یکم زور هم زدم معاینه شدم گفت ۸ سانتی ،همش بهش میگفتم بخدا من میمیرم اونم دستام رو ماساژ میداد و ارومم میکرد ، گفتم چقدر دیگه مونده گفت نهایت یه ساعت دیگه زایمان میکنی داری خوب پیش میری ، چندبار روی تخت بودم ‌بهم می‌گفت توی دردات زیر رونات رو بگیر و چونت رو بچسبون به سینه و زور بده به پایین ، که حین این کار با اینکه از صبح هم هیچی نخورده بودم اما یکم خرابکاری داشتم که اونا خیلی خوشحال بودن ، هی بهم میگفت آفرین موهاش دیده میشه تقریبا چهار. پنج باری اون حرکت رو انجام دادم دیگه از ۵ سانت عاشق معاینه بودم چون واقعا آروم میشدم ،
مامان نجلا و دلوین مامان نجلا و دلوین ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان 5
بعدش رفتم رو تخت دراز کشیدم دیگه هر بیست دیقه معاینه میشدم اما بهم نمیگفت چند سانتی ولی دردا شدید بودن خیلی حس زور داشتم بعدش ساعت یک. معاینه مرد گفت نزدیکی ب زایمان چون دردا واقعا غیر قابل تحمل بود ساعت یک. و بیست دیقه دیگ بچه خیلی فشار میاورد و دکتر وسایلای زایمان رو اورد و گفت هر موقع درد داشتی بگو ی امپول توی انژیوکتم کم کم تزریق کرد ک. واقعا کمکم کرد و بعد ک معاینه کرد گفت فول شدی و هر موقع درد داشتی زور بزن و خیلی دردا شدید بودن چهار بار زور زدم اونم خیلی طولانی چون دردا شدید بود گفت سر بچه رو میبینم زور بزن با زور پنجم سر بچه اومد و من ک کلافه شده بودم از دردا از حال رفتم و پاهامو بستم ماما داد زد ک پاهاتو باز کن بچه رو خفه کردی ی زور دیگه بده خلاصه ی زور دیگه زدم و بجه رو. گذاشت رو شکمم و بچه گربه نکرد اروم یکم ناله کرد گفتم چرا گریه نمیکنه گفت صبر کن کم کم گریه میکرد اما دلوین وقتی بدنیا اومد صداش خیلی بلند بود گریع میکرد بعدش بچه رو برد و اومد گفتم بچه رو کجا بردی گفت بردم اکسیژن بگیره یکم و اینجا تازع داستان بدبختی من با بیرون اومدن جفت شروع شد هر چی گفت سرفه کن جفت بیاد هر چی سرفه میکردم از جفت خبری نبود دستشو تا ارنج برد تو شکمم و گفت جفت چسپیده جون عفونت داشتم موقع بارداری
مامان آیلین کوچولو🎀 مامان آیلین کوچولو🎀 ۱۴ ماهگی
برگشتم خونه و رفتم زیر دوش آبگرم یکم ماساژ دادم کمرمو زیر دوش حالت چمباتمه میزدم یکمم لکه بینی داشتم از حموم اومدم بیرون مادرشوهر کاچی پخته بود برام یه کاسه خوردم و سعی میکردم ورزش کنم ولی حس میکردم بدنم جون نداره اصلا خلاصه هرطور بود کم و وبیش ورزش کردم اسکوات و چمباتمه رفتن و حرکت پروانه و روی توپ لگنو یکم تاب میدادم کم کم دردام شدت می‌گرفت و تحملش خیلی سخت میشد جوری که دیگه بعدازظهر انقد درد داشتم با هر درد گریم میگرفت و شوهرم همش کمرمو ماساژ میداد هرجور بود تحمل کردم ولی خیلی سخت بود با هر انقباض نفسم می‌رفت حس حالت تهوع داشتم و سرگیجه تا اینکه ساعت ۶ اینا شد زنگ زدم ماما همراه گفتم فاصلش دو دقیقس و شدتش خیلی زیاده گفت برو بیمارستان خبر بده و رفتم که معاینه بشم و گفت شش هفت سانتی خیلی خوب باز شدی🫣یعنی از درد داشتم میمردما گفتم پس ببرید برام بی حسی بزنید توروخدا من دیگه نمیتونم قشنگ التماس میکردم به همه پرستارا و دکترا🥲گفتن بیا اتاق زایمان رفتم نوار قلب گرفت و معاینه کرد گفت دیگه خیلی نزدیکه زایمانته هشت سانتی و نمیشه برات اپیدورال یا اسپاینال بزنیم من همینطور التماس میکردم توروخدا دارم میمیرم یه چیز بزنید بهم ولی گفتن آمپول نمیشه ولی برات گاز انتونکس میاریم

تاپیک بعد
مامان رادمهر&رایان مامان رادمهر&رایان ۳ ماهگی
پارت دوم
بعدش هم با یه چیزی زد کیسه آبمو پاره کرد خلاصه افتادم رو درد شدید دکتر گفت الان پنج سانت و نیم شده دیگه دردهایم شدید و غیر قابل تحمل شده بود اما باید تحمل میکردم نفس های عمیق می‌کشیدم حدودا ساعت هفت اینا بود فکر کنم بعد دیگه ماما یه آمپول دیگه اومد زد که گفت این باعث میشه دهانه رحمت نرم بشه منم همچنان درد می‌کشیدم و دعا میکردم زودتر ده سانت بشه.این وسط هم ماما می اومد معاینه میکرد میگفت چند سانت شدی ساعت های هشت و نیم اینا بود که احساس زور بهم اومد صدا ماما زدم اومد معاینه کرد گفت دیگه باید زور بزنی منم ضعف کرده بودم و توان نداشتم ماما گفت میخای بگم یه چیزی بیارن بخوری تا جون داشته باشی زور بزنی گفتم آره اونم گفت به همراهم تا خوراکی بیاره برام اما من دیگه خیلی حس زور داشتم همینطور زور زدم با دو سه تا زور بچم به دنیا اومد ماما میگفت خیلی زورت قوی بوده با اینکه توان نداشتی عالی بودی پسرم به دنیا اومد بدون اینکه برش بخورم
مامان ِالوین مامان ِالوین ۲ ماهگی
گفت چه زود شدی سه سانت پیشرفتت خیلی خوبه دردام دیگه شدید شاد داشتم ناله میکردم صدام دیگه رفت بالا یهو ماما همراه داد زد چه خبرته اینطوری کنی من معاینت نمیکنم من دیگه خفه شدم شروع کردم نفس عمیق کشیدن گفت هر بار که احساس درد کردی بگو من معاینت میکنم تو زور بده من دیگه اصلا داد نزدم هر بار احساس درد کردم زود گفتم اون معاینه من زور اون معاینه من زود گفت افرین شدی پنج سانت حالا پاشو برو زیر دوش اب گرم مامانت باهات بیاد کمرتو ماساژ بده منم میرم توپ بیارم ورزش کنی رفتم واقعا اب ارامش میداد بهم اومدم بیرون رفتم رو توپ ورزش هارو یاد داد یکم نشسته بودم گفت برو رو تخت دکترت داره میاد نوار قلبو ببینه و معاینه کنه دکتر معاینه کرد گفت شدی ۶ سانت نوار هم خوبه ((ساعت شیش اینا بود تقریبا)) بعدش دکتر وایساد گفت سرمش رو تقویت کنین دوتا امپول یکی عضلانی یکی هم به واژنم زدن دکتر گفت هر موقع درد داشتی محکم زور بزن پیشرفتت عالیه زود زایمان میکنی دیگه باز با دکتر شروع کردم زور دادن و معاینه گفت شدی هشت ساعت یهو به ماما همراهم گفت شد نه سانت ماما همراهم اومد معاینه گفت محکم زور بده بچه از اینجا رد بشه میبریم اتاق زایمان من تا اینجا هنوز داد نزده بودم دردم شدید بود بچه گیر کرد