۲۰ پاسخ

روزی ک دخترم ۲۹هفته دنیا آمد و تا۶روز زنده بود وبعد مرد منم باهاش مردم

۳ روز بعد بدنیا اومدن پسرم همسرم یه تصادف وحشتناک کرد تو ماشینم مامانمو همسرم و داداشم بودن
خیلی بد بود اصن

دوتا شبی که پسرم از یه بلندی افتاد
باباش بلندش بغلش کرد یهو تو بغل
باباش سرش بی جون افتاد رو شونه
چشماش رفت صداش رفت نفسش رفت



شبایی بشدت دعوامون بود و به جدایی فکر می کردیم اون می‌گفت غلط کردم برگرد من میگفتم نمی تونم ولی وقتی
نگاه چشم های معصوم بچه هام می کردم نتوستم که برم

روزی که دخترم رفت اتاق عمل ومن پشت در نشسته بودم تا دخترمو دوباره ببینم دوبار عمل قلب شده قراره ماه بعد بازم عمل بشه عمل قلب باز
جیگرم داره آتیش میگیره برای بچم
خدایا خودت نیلای رو به من دادی خودت هم بهم ببخش

وقتی پسر دوسالم پاش شکست وتا کمرش دوتا پاشو گچ گرفتن..خیلی روزهای بدی بود..بیهوشش کردن بردن اتاق عمل مردم اون لحظه.ولی تو همه لحظه ها خدا بود کنارم.

وقتی دختر یکسالم رو بردن برای عمل باز کردن مجرای چشم از بغلم گرفتنش جونم رفت انگار

روزی که با پای خودم رفتم بیمارستان بچه ای که قلب داشت و زنده بود به خاطر پارگی کیسه اب از دست دادم 😭😭😭😭

روزی که بابامو بردن اتاق عمل ۴ساعت پشت دراتاق عمل زار زدم😭😭😭

شبی که زردی داشت تو دستگاه بود هیچ وقت یادم نمیره درد داشتم همه میگفتن تو بخواب ما حواسمون هست همه شو بیدار موندم که بستری نشه، شاید بگن زردی دیگه ولی ما تو فامیل داشتیم ب خون عوض کردن و تشنج رسیده بود🤦‍♀️

وقتی توبارداری ازمایش سلفریم ریسکش مثبت شد... و چندروز کارم شده بود گریه و بقیه بارداریم با ترس این که معلوم نیست بچم سالمه یا نه طی کردم ولی خب به لطف امام رضا و دعاهایی ک کردیم بچم سالم به دنیااومد🥹

از همون اولی که ازدواج کردم با این خانواده شوهر امتحان الهی شروع شد و همچنان ادامه داره🤦‍♀️

الان توسختترینشم پیداکردن روزی خودمووبچم

سختترین امتحان هرکسی توی هر موقعیتی ممکنه تغییر بکنه!!!مثلا من یه زمانی بخاطر نداری و نبود درآمد سختترین امتحانم بارداری خدا خواسته بود!!!چیزی که اصلا انتظارشو نداشتیم و یه گرون پول هم نداشتیم و درآمد و شغلی هم نبود!!! اما هرچی بود گذست و بعداز اون سختترین امتحانم وقتی بود که دخترم ۸ ماهگی بخاطر عفونت خون بستری شد و دکتر گفت عفونت،۲۷۰مساوی با مرگه درحالی که عفونت دخترم۲۲۰بود و احتمال بالاتر رفتنش حتی با وجود بستری شدن هم. بود!

امتحانای سختی شدم..خیلی اذیت شدم اما تهش خدا بود و خدا دستمو گرفت..خودمو عزیزانمو خانواده و بچه هامو ب خدا میسپارم

شبی ک پسرم سوخت شبی ک پسرمو عمل کردن تو بغلم میلرزید شبی ک پسرم پاستیل گیر کرد توی گلوش و خشک و کبود تو بغلم بود و چشماش باز نمیشد پروردگار خیلی منو امتحان کرده اما خودش هم دستمو گرفته ناگفته نماند پسرم ی عمل دیگه داره از پروردگار میخوام اینبار هم خودش بهم صبر و استقامت بده و ب پسرم سلامتی

روزی ک دخترم پاش شکست
از شدت ترس شیرم خشک شد

شبی که هانا از یه بلندی افتاد و نصف جون شدم تا رسیدیم بیمارستان،اون لحظه ای که بستریش کردن و دکتر گفت حواستون به علائم حیاطیش باشه که احتمال مرگ مغذی و کما و... هست
من مردم قشنگ،نشستم وسط بیمارستان زااار زاااار اشک ریختم وای خیلی بد بود دوسال گذشت ولی یه لحظه از ذهنم پاک نشد اون شب موهای سرم قشنگگگ سفید شد

بستری پسرم

فوت پدر و مادرم.پدرم ۵۰ سالشون بود من فقط ۱۴ سالم بود و مامانم الان یک ساله وقتی مامانم ۵۶ سالش بود

خدا ب هیچکس نشون نده...
هیچی سخت‌تراز،مرگ بچه نیس بنظرم


من اون روزی ک بچم تو شکمم مرده سخت‌ترین امتحان الهی بود

سوال های مرتبط