سلام مامانا🙂
شب دوم از شیر گرفتن یزدان به ارامی سپری شد یه مقدار باباش راهش برد یه مقدارم من و خالش تا خوابش برد♥
یک بار 2:30 بیدار شد این بار اب هم نخواست فقط درخواست شیر کرد دوباره باهاش صحبت کردم که هر چیزی تاریخ مصرف و انقضا داره بچم خودش تو پتیش(یعنی پتو) میپیچید نازش میکردم و بهش گفتم شیر تموم شده ولی بغل من هست نازت میکنم آروم بخواب بچم بدون بهونه خوابید🥲
حالا من یه سوال دارم قبلش از شیر گرفتن طفره میرفتم چون میترسیدم بچم بی تابی کنه از یه طرفم میترسیدم من خسته باشم و رفتار درست را انجام ندم حالا که همه چیز روال چرا من ناارومم
با خودم میگم نکنه بچم مهرش بهم کم بشه اونجوری وابستم نباشه نکنه دوسم نداشته باشه نکنه اونقدر ها که باید من نمیخواد نکنه ازم حساب میبرده که اینطور اروم و بیصدا از شیر گرفته شد؟ 😑
میدونم خیلی حس های بیخودی چون من تمامم برای بچم گذاشتم 🥺
ولی اینجا که میتونم خودم سانسور نکنم و حرف دلم بزنم🙄

تصویر
۴ پاسخ

عزیزم شیر خودتونو میدادین درسته؟
یه دفه ای قطع کردین؟
سینه تون ورم و درد نداشت شیر جمع شه توش
قبلش دکتر نرفتین دارو بده کمتر درد بکشین

سلام عزیزم. وای حرف دل منو زدی منکه بعد اینکه دخترمو از شیر گرفتم افسردگی گرفتم همش عذاب وجدان داشتم همش گریه میکردم جیگرم کباب میشد😔 همش با خودم کلنجار میرفتم چرا از شیر گرفتم زود بود کاش نمیگرفتم انقدر اینارو با خودم مرور میکردم در حالی که باید از شیر میگرفتم چون دخترم خیلی لاغر بود و کلا غذا نمیخورد فقط میگفت شیر .خودمم شیرم کم بود به خاطر همین تو ۱۸ ماهگی از شیر گرفتم ولی با اینکه الان ماه هاست میگذره ولی هنوز عذاب وجدان دارم و حالم بده و پشیمونم😔 میگم کاش تا دوسالگی شیر میدادم قشنگ بچه ام سیر میشد نمیدونم حالا فکر اشتباهه یا درست. همش با خودم میگفتم بچه ام دیگه وابسته نمیشه بهم حسش کم رنگ میشه حس میکردم ازم دور میشه ولی نشد🙂

پسر منکه از شیر گرفتمش بیشتر از قبل بهم وابسته شده یعنی کلا از همون اول چون همش پیش خودم بوده وابستم بود از شیر گرفتم کلا بدتر شده یه دستشویی نمیتونم برم از دستش پیش باباشم ایست نمیکنه 😑

این حس ها رو منم دارم.نمیدونم چرا همش احساس ناکافی بودن میکنیم.این خصلت ماماناست.

سوال های مرتبط

مامان پارسا جانم👶🏻 مامان پارسا جانم👶🏻 ۲ سالگی
احساس میکنم هیچ مادری مثل من از شیر گرفتن براش آنقدر سخت نبوده🥺❤️‍🩹
هربار میبینم یکی داره بچش رو از شیر میگیره کلی خوشحاله
ولی من حس افسردگی دارم وقتی به این فکر میکنم که می‌خوام از شیر بگیرمش ،میخوام بگیرمش ولی هی امروز فردا میکنم ،در حال حاضر بزرگترین دغدغه ام همینه🥺
فکر کنم از تایپکای قبلم هم مشخص باشه چند باری میخواستم اقدام کنم و دیگه شیر ندم ولی نمیتونم انگار بغض و غصه خفم میکنه😭با خودم فکر میکنم از حس مادرانه ام کم میشه🥺احساس میکنم بهش ظلم میکنم ،حس اینو دارم که خودم دارم غذاش رو ازش میگیرم😭💔 احساس میکنم بعداً برای مظلومیتش موقع شیر خوردن و خوابیدن زیر سینه دلم خیلیییی تنگ میشه🥲😭😭 برای درخواست شیر و شیر گفتنش دلم تنگ میشه😭😭پارسای من وابسته به سینه است حتی شاید شیر نیاد ولی دوست داره الکی دهنش باشه 🥲
من خیلی شیر ندارم ینی بچم بیچاره نیم ساعت الکی دهنشه بعد به اندازه ۱۰ ثانیه اینا شیر میاد بعدشم تموم، برای همین حس میکنم موقعی که از شیر بگیرمش یکی دو روز بعد که سینه ام پر شیر بشه بعدش عذاب وجدان خفم می‌کنه از این که شیر هست و نمیتونم بهش بدم😭😭😭😭

درسته این پروسه رو همه طی میکنن ، می‌دونم فقط من نیستم که بچم رو از شیر میگیرم ولی انگار متوجه اش نمیشم ، با این که خودم می‌دونم به هر حال راهی هست که بالاخره باید طی بشه ولی دلم نمیاد اصلا🥺نمی‌دونم چیکار کنم🥺💔



(البته اینم بگم شیرم خیلیییی کمه و وزن خودمم خیلی اومده پایین🥲)