۶ پاسخ

دختر منم داره اصلا نگاشون نمیکنه اما خودم بیشتز بازی می‌کنم با حلقه ها خخ

پسر منم از اینا داره

همتا داخل سیسمونیش بود اما خب کلا از هم میپاشه اجزاش رو 🫤😂

دختر من حساسیت داره این حلقه هارو روهم بچینیم
مشغول هرکاری باشه ببینه رو هم گذاشتن میاد بهم میریزه و میره😂😂

بازی نمیکنه کلی وسیله داره
فقط گیرداد به وسیله اشپزخونه😁

تصویر

درخاست دوستی میدی عزیزم

سوال های مرتبط

مامان ملوین و ملورا مامان ملوین و ملورا ۲ سالگی
. تمرین ۶ کلاس مادر و کودک
استفاده از خمیر نونوایی و وردنه
میتونید با ارد خودتون خمیر درست کنید که خیلی به دست نچسبه و بهش یاد بدید که با وردنه صافش کنه برای اینکه سر گرم تر بشن میتونید چنتا چی مثل کاغذ رنگی کش چهل گیس هم داخلش بریزید تا درش بیاره مامانا این تمرین ها حتما باید با حضور خودتون باشه نه که به عنوان سرگرمی بدید دستش حالا فایده این کار چیه
خمیر نونوایی به کودکان فرصت می‌دهد تا مهارت‌های حرکتی ظریف، هماهنگی بین چشم و دست و خلاقیت خود را تقویت کنند. وردنه نیز برای پهن کردن خمیر و ایجاد اشکال مختلف، به همراهی کودکان در فعالیت‌های هنری کمک می‌کند. 
تقویت مهارت‌های حرکتی ظریف:
کار با خمیر و وردنه به کودکان کمک می‌کند تا ماهیچه‌های کوچک دست خود را تقویت کنند و در انجام حرکات ظریف مانند گشتم، سوهان کردن و شکل دادن به خمیر، مهارت کسب کنند. 
هماهنگی بین چشم و دست:استفاده از خمیر و وردنه، نیازمند هماهنگی بین چشم و دست است، که به کودکان کمک می‌کند تا این مهارت را تقویت کنند. 
خلاقیت و تفکر خلاقانه:خمیر نونوایی یک ابزار عالی برای خلاقیت است و به کودکان فرصت می‌دهد تا اشکال مختلفی را با استفاده از خمیر ایجاد کنند، چه با دست و چه با استفاده از وردنه. 
تجربه حس لذت و آسودگی:بازی با خمیر و وردنه می‌تواند برای کودکان تجربه‌ای لذت‌بخش و آرامش‌بخش باشد. 
پشتیبانی از رشد شناختی:فرآیند بازی با خمیر و وردنه، به کودکان کمک می‌کند تا مفاهیم فضایی، اندازه و شکل را درک کنند و مهارت‌های تفکر خود را تقویت کنند. 
ایجاد حس اعتماد به نفس:موفقیت در ایجاد اشکال مختلف با خمیر و وردنه، به کودکان کمک می‌کند تا حس اعتماد به نفس و خودآگاهی را در خود تقویت کنند.
مامان آوینا مامان آوینا ۱۳ ماهگی
مامان آوینا مامان آوینا ۱۳ ماهگی
مامان فَرنیک💖 مامان فَرنیک💖 ۱۳ ماهگی
ما تو سیسمونی دخترمون اسباب بازی به خصوصی نخریدیم ( فقط چندتا)
قرار شد بعد از تولدش تو فرایند رشدش و متناسب با هر مرحله از رشدش اسباب بازی بخریم براش
وای که چققققققد این کار جذابه و چقد سخته علاقه خودمو به فوایدو نوع مهارتش ترجیح ندم
شکر خدای بزرگ که بعضی از اسباب بازیایی که پیدا میکنم هم راستا با علایق خودمه 😁😁😁😈😈😈

توروخدا نگاش کنید چقد بامزه و خوشگله؟؟؟؟؟
وقتی فرنیک باهاش بازی میکنه هی دوس دارم بشینم یه طرفشو با جینگولای مختلفش بازی کنم
فرنیک الان با یه سری قسمتاش حسابی درگیره، یه سریاشم هنوز به سنش نمی‌خوره و خیلی براش جذاب نیست؛ ولی اتفاقا باحالیش همینجاست… انگار اسباب‌بازیه قراره همراه خودش بزرگ شه.
امروز کِیفِش اینه درشو ۱۰۰بار باز و بسته کنه، فردا می‌فهمه این دکمه رو بزنه یه اتفاقی میفته، یه مدت دیگه احتمالا میره سراغ چیزایی که الان حتی تحویلشون نمی‌گیره

فکنم دلیل اینکه این مدل اسباب‌بازیا رو برای این سن دوست دارن همین چیزای به ظاهر مسخره‌س:
باز کردم: یه چیزی دیدم
چرخوندم: حرکت کرد
فشار دادم: صدا داد
کشیدم: یه اتفاقی افتاد

ما می‌بینیم بچه داره برای بار دویستم یه در رو باز می‌کنه و میگیم «خب دیگه فهمیدی مامان توش جوجو گذاشته!» 😭
ولی من فهمیدم برای مغز اون، همین تکرارا تمرین علت و معلول، حل مسئله، هماهنگی چشم و دست و مهارت انگشت‌‌هاشه.

کلا هرچی بیشتر اسباب‌بازیای بچه‌ها رو می‌شناسم، بیشتر می‌فهمم اون چیزی که برای ما «خب یه دکمه‌ست دیگه» محسوب میشه، برای اینا یه پروژه‌ی تحقیقاتی تمام‌عیاره 😂

خلاصه فرنیک خیلی دوسش داره، و مامان عاشقشه😂😍
فقط اون داره باهاش مهارت‌های رشدی تمرین می‌کنه، من دارم حسرت می‌خورم چرا خودم از اینا نداشتم 😁
مامان علی مامان علی ۱۳ ماهگی
فردا دقیقا ۳۶۵ روز میشه که من مادر شدم . یک سالی که هم خیلی زود گذشت و هم خیلی دیر .....
شب ها و روزهایی که من با کولیک و رفلاکس و آلرژی میجنگیدمدو فقط التماس خدا میکردم که زمان به عقب برگرده و من بچه دار نشدم.الان وقتشه که اعتراف کنم.... من اون حس عاشقانه مادری رو تا مدتها نتونستم توی خودم پیدا کنم.... فقط احساس مسئولیت شدید داشتم که من باید مواظب این موجود نحیف باشم تا بزرگ بشه .
تا چهار ماه اول توی یه دنیای گنگ و گیج بودم. هنوز برای خود قدیمم سوگواری میکردم. امااااا وقتی اولین بار با صدای عطسه من خندید ، انگار یه چیزی ته دلم ریخت ... یه چیزی توی سینه ام بال بال زد 😍😍😍😍
انگار شرایط داشت بهتر میشد . علی داشت شیرین میشد .... انگار تازه داشتم میفهمیدم زندگی قشنگی هاش رو هم داره .... تا رسید به الان ، به یک سالگی ، به عشقی که میتونم به خاطرش دنیا رو زیر و رو کنم. هنوز هم خسته میشم، هنوز افسردگی میاد سراغم ، هنوز هم بعضی وقتا یهو یه غمی میشینه ته دلم ولی .... دیگه این حس ها موندنی نیست . با خنده اش، با صدای باد معده اش، با راه رفتنش، با فضولی های بی پایانش، با اکتشافات خطرناکش ذوقمرگ میشم، اینا رو نوشتم برای مامان هایی که شاید مثل خودم بودن. مامان هایی که به نسبت بقیه دیرتر عاشق بچه شون شدن ، مامانایی که مثل من از شیر دادن خوششون نمیاد ، شاید اونها هم بتونن روزی این احساسات خودشون رو بپذیرن و یه روزی برسه که به خاطرش دیگه عذاب وجدان نگیرن و بتونن با صدای بلند مطرحش کنن.
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند ....❤️❤️❤️