۷ پاسخ

یمدت رفتم خوشنشون ب اسرار خودشون الان هر هفته میگن بیا بمون دلمون تنگ میشه اگه نرم اونا میان چندروز میمونن

بچم یمدته مدفوعش خلطی بود میگفتم ممکنه حساسیت پروتئین باشه میگفتن این دلش سرماخورده بهش…میرفتم اونجا هی از بغلم میگرفتنش میگفتن وای زیر پاشو نگیر مهره های کمرش اسیب میبینه بعد خودشون بغلش میکردن از زمین گردن بچم اویزون ب پشت حتی زیرشو نمیگرفتن…هر دقه روشو باز میکردن این گرمشه یا روش باز میذاشتم میپوشوندنش میگفتن سردشه…پوشکش باز میکردن میگفتن مامانت مثه پنکوئن بارت میخاد بیاره پاهات کج میشه…

انکار متن خودم نوشتم 🥲 ولی من هفته ای یبار میرم ب همسرمم گفتم آرامش پسرمون مهم تره

چقدر شبیه خانواده شوهر منن…انقدر بچمو میمالن دست میزنن بعد میگم فلانی نکن میگه خب بچمون دوس داره پسرعموشو

همین مشکل تورو دقیقاااااا مو ب موشو من داشتم.بچه اروم من اونجا زجه میزد بعد سریع میگفتن زنگ بزن خواهرشوهرت اون بلده چیکار کنی😐
پدرشوهرم هی نمیزاشت شیرخشک درست کنم فقط میگفت شیر خودتو بده بچمم شیرمو نمیگرفت.تا میرفتم اتاق مادرشوهرمیومد بالاسرم زل میزد یا میگفت چرا میری تو اتاق پیش پدرشوهرت شیر بده😐
تا میرفتم اونجا پوشک بچه رو باز میکردن ک اره بچه هوا بخوره😐😐😐اخه مگه شما فضولییییین.
خداروشکررررر از ۴۵ روزگی پسرم شوهرم دعوا خیلیییی بدی گرفت قطع رابطه شدیم الان تو ارامشممممم

خب شوهرت بزار تنها بره
نهایت شام میخوره شب میاد خونه

خدا صبرت بده من با خوندنش عصبی شدم چه برسه به تو که در موقعیتش هستی

سوال های مرتبط