۱ پاسخ

من کلا برعکس بودم دلم میخواست همش بخوابم و از جام تکون نخورم یکی از بدترین خاطراتم برمیگرده به اون پیاده روی هایی که شوهرم به زور منو میبرد اشکم در میومد انقدر پیاده روی نکردم که سر زایمان سرویس شدم 😂😂

و اون لحظه های آخری که درد می‌کشیدم مجبور بودم برای اینکه دردام منظم بشه و زودتر زایمان کنم برم تو خیابون راه برم وایییی چقدر سخت گذشت درد می‌کشیدم و راه میرفتم جدا ازینکه بچه به مثانه ام هم فشار شدید میآورد هر ۵ دقیقه تو خیابون دستشوییم می‌گرفت جایی نبود هوا سرد بود اصلا اگرم بود نمی‌تونستم برم بدون فرنگی اخخخخخ کاش سر دومی دیگه انقدر اذیت نشم

سوال های مرتبط