پارت چهارم 😭❌❌❌❌❌❌❌
منم هی داد میزدم مامان چرا نگفتی زایمان طبیعی انقد وحشتانکه 😭😭😭😂😂😂😂😂
خیلی برای من سخت بود مخصوصا معاینه کردناشون بالای سی بار معاینه کردن خلاصه دهانه رحمم
فول باز شد میگفتم چشد چرا زایمان نمکنم
دیگ واقعا مرده بودم دیدم هی حرف میزنن تقریبا ساعت شده بود ۲:۱۰ حساب کنین از ساعت هفت غروب من اردام شروع شده بود بعد دیدم اومدن یادم نمیاد چکار کردم گفتم خانوم کی زایمان مکنم گفتن باید بری سزارین بچه بریچ شده بود هرکاری میکردن نمی‌چرخد و اینکه مدفوع کرده بود منم دیگ بدنم حال نداشت درد داشت میکشتم هر لحظه میگفتم الان میمیرم گفتم خب خانوم زودتر میبردین منو با داد گفت باید مراحل خودشو طی کنه
خلاصه همسرمو صدا زدن امضا زدن و... بردنم اتاق عمل
به آقایی اومد آمپول بی حسیه بزنه نمی‌تونستم وایسم پاهام کلا میلرزید گفتم تورخداوایسا دردم آروم بشه بعد بزن خدایی اونام درک کردن دانستن حالم خیلی بده یکم وایسادن به لحظه ک دردم آروم شد آمپول زدن تو کمرم
ینی اون لحظه ک آمپول زدن انگار کل دنیا به اسم من شده بود چون دیگ دردم نماند بی حس شده بودم خلاصه ک خانومای ک اونجا کار میکردن هی میگفتن دیگ آروم شدی بخاب یهو صدایی بچه اومد خیلی حس قشنگی بود ولی اصلا دیگ نفهمیدم چجو زایمان کردم چجو رفتم تو بخش واقعا زایمان سختی داشتم
بازم خداروشکر همه چی ب خیر و خوشی تموم شد
ایشالا همه بسلامتی زایمان کنن🩷👇🧑‍🍼

۱۲ پاسخ

منم سزارین اورژانسی شدم یعنی انقد درد طبیعی کشیدم خاستم بمیرم بی حال شده بودم اون اخرا دیگه بردنم اتاق عمل با بی هوشی عملم کردن خیلی آرامش داشت برام
تازه من فول نشدم هفت سانت بیشتر نشدمو سزارینم کردن چون بچم اصلا پایین نیامد
یعنی بنظرم آدم اگه عاقل باشه هیچوقت نمیره سمت طبیعی😑

همین تجربه هارو خوندم که از طبیعی وحشت کردمو رفتم سزارین🥲
هزار بار دیگ هم برگردم عقب بازم سزارین رو انتخاب میکنم🫡🤌🏻

الهی. درد و دردسر طبیعی رو کشیدی.آخرش سزارین شدی

آخ آخ بیا تجربه منو ببین مردم قشنگگگگ

ورزش کرده بودی قبلش؟ماما نداشتی اذیتت کردن

منم از این کاراشون ترسیدم ولی خداروشکر دکترم تا دید دهانه رحمم بستس گفت خودت انتخاب کن یا برو با امپول زایمان کن یا بیا اتاق عمل سز بشو منم ترسیدم نکنه دم اخر بگن نمیتونی و کلی درد بکشم برا همین از همون اولش گفتم میرم برا سز خدا برا دکترم خوب بخواد به ادم حق انتخاب میده نه ک بزور بفرسته طبیعی

😐😐😐از اول میرفتی سزارین چرا انفد عذاب دادی خودتو

اخی عزیزم خداروشکر به خیر گذشته واقعا سخته چند هفته بودی که بچه مدفوع کرده بود

قبلش باید سونو حتما انجام بشه ک دردای طبیعی رو نکشی درثانی کادر طبیعی ناوارد بودن ینی چی بچه نچرخیده مگ داشتن میچرخوندنش؟

بیخیال دیگه گذشت خدا اشکر الان بغلت بچت 😍خودتم سالمی

وایی چقد اذیتت کردن

خداروشکر ک صحیح سالم بدنیا اومد جفت تون سلامتین. کدوم بیمارستان رفتی

سوال های مرتبط

مامان لیام👶 مامان لیام👶 ۱ ماهگی
پارت ۲
واقعا میتونم بگم مردمو زنده شدم ساعت ۱۲ دکتر اومد معاینه گرد گف همون ۳ موندی التماس میکردم ببزید سزارین میگفتن حالا راه داری من خیلی دادو بیداد میکردم مامانم و همسرم تو اتاق موندن کمرمو ماساژ میدادن
ولی من دیگ گوشم بدهکار نبود ب زمین زمان ازجمله همه دکترا پرستارا فحش میدادم اونام انگار ن انگار
ساعت ۱ معاینه کردن باز همون ۳ بودم این روند تا ساعت ۳ ادامه
داشت معاینه شدم گفتن ۵ سانتی دیگ وضعیتم خیلی بد بود داشتم جون میدادم نفسم بالا نمیومد دردم شدید بود انگار یکی دست انداخته بود رحم مثانه رودمو فشار میداد و میکشید بیرون ب خودم میپیچیدم گریه میکردم داد میزدم اون معاینه ها اصلا ب چشمم نمیومد ک هی میگفتن درد داره منم التماس میکردم ک منو ببرید سز اینام کر شده بودن ساعت ۳ دکتر گف یساعت دیگ میام اگ شدی ۶ ک اوکیه اگ نه میبریمت اتاق عمل
ساعت ۴ اومد معاینه کرد گف فول شدی😐😐😐 اون وسطا یعالمه گاز بی حسی فلانم بهم میدادن اما تاثیرنداشت
دیگ همه سریع اومدن وسایلارو اوردن اماده کردن ک بچه بیاد گفتم پس بی حسی چی گف فول شدی بچه داره میاد گفتم نهه من نمیتونم بی حس کنید دکتره دیگ دلش سوخت گف این نمیتونه بی حسش کنید اقا بی حسی زدن همانا منم دیگ راحت شدم انگار ی جون دیگ بهم دادن هیچی حس نکردم پسرمم ساعت ۴ :۲۵دیقه بدنیا اومد دیگ چون بی حس بودم هیچی از بخیه نفهمیدم بعدشم ک بی حسی رف درد نداشتم فقط یکم بلندشدن سخت بود برام بخاطر بخیه ها
بعد از زایمان دیگ همه دردا یادم رفت😐انگار ن انگار ک من بودم اونجارو گزاشنه بودم رو سرم
خلاصه ک برامن خیلی سخت بود و تصورم از زایمان اصلا همچین چیزی نبود اما حتما از بی حسی استفاده کنید اب رو اتیشه
مامان رادمهر❤ مامان رادمهر❤ ۳ ماهگی
پارت 2#
رفتم زایشگاه گوشیمو ازم گرفتن یکم استرس و ترس داشتم از این ک قبلا بهم گفته بودن لگنت تنگه و اینا منو بردن اتاق ایزوله روبه رو ایستگاه پرستاری ماما اومد سرم فشار بهم زدن و سوند وصل کردن بهم ک دردام شروع بشه شیفت عوض خیلی خدا خدا میکردم ک همون دکتر باشه ک دکتر خودم معرفیش کرده بود خوشبختانه همون بود ولی هیچ کس تو اتاق من نمی اومد منم استرس میگرفتم فشارم بالاتر میرفت مامانم یاد یکی از دوستای بابام افتاد ک تو دانشگاه علوم پزشکی بود زنگش زده بود ک نزاره من درد بکشم اگ ب سزارینه خلاصه اونم سفارشمو کرد بعد ماما رو صدا زدم گفتم میشه مامانم بیاد پیشم گف اره مامانم اومد هی دست میکشید رو کمرم و من اروم میشدم اومدن معاینه کردن سه سانت بودم ساعتای ده بود بهم گفتن چهار سانت ک شدی زنگ بزن ماما همراهت بیاد ساعتای ده و نیم من ده سانت شدم ماما همراهم اومد دیگ مامانمو بیرون کردن خلاصه ورزشو شروع کردیم باهم منم هی دردام بیشتر میشد هم میترسیدم دیک دوتا از ماما های دیگ هم تو اتاقم بودن یکی از ماما ها منو معاینه کرد بعد با هم دیگ یچیزو گفتن من نفهمیدم بعد دکترم اومد گف کیسه ابشو پاره کنید مثل اینکه بچه مدفوع کرده بود هیچی خلاصه منم دردام خیلی بیشتر شده بود ساعت12بود اومدن برا معاینه گفتم تورو خدا بگین من شش سانت شدم معاینه کردن همون بود دیگ دکترم گف تا تو فول میشی من ی سزارین انجام بدم میام ساعت یک بود دکترم اومد و همه اومدن تو اتاقم من هشت سانت بودم یک خورده ای بود فول شدم و ترسم بیشتر شد خیلی عرق میکردم و دستای ماما همراهم گرفته بودم و میترسیدم
مامان نیـلا🦋💕✨ مامان نیـلا🦋💕✨ ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۳
بعد ۱۰ دقیقه اومدن بردنم اتاق عمل
پرسنل اتاق عمل فوق العاده خوش برخورد و مهربون بودن هی باهام صحبت میکردن ک من استرسم کم بشه( اینم بگم تو این حین من فقط گریه میکردم چون دخترم تکون نمیخورد و همش میگفتم یه چیزیش شده😔) یکم گذشت گفتن میخوایم بی حسی بزنیم منی که فکر میکردم این لحظه تا مرز سکته میرم اصلا استرس نداشتم ،یکم ترسیده بودم ولی چون خیلی نگران بودم میخواستم سریع بزنه عمل شروع بشه
یکم گذشت گفتن میخوایم بی حسی بزنیم منی که فکر میکردم این لحظه تا مرز سکته میرم اصلا استرس نداشتم ،یکم ترسیده بودم ولی چون خیلی نگران بودم میخواستم سریع بزنه عمل شروع بشه
اولین باری که امپول و زد به کمرم من ناخودگاه خودمو سفت کردم یه حس بدی داشتم همش دوس داشتم زودتر دربیاره ک اونام میگفتن وقتی سفت میکنی ما نمیتونیم جاشو پیدا کنیم خودتو شل بگیر منم نمیتونستم خلاصه به هر سختی بود خودمو شل کردم اونام یه بار دیگه امپولو زدن تا اوکی شد
منو سریع خوابوندن و یهو‌ پاهام داغ شد بعد من چون استرس داشتم پاهام یخ کرده بود وقتی داغ شد حس خیلیییی خوبی بهم داد ،خلاصه بهم سرم اینا وصل کردن و گفتن هروقت خودت گفتی شروع میکنیم ک من میدونستم دروغه😅 شروع کردن به بتادین زدن که من دیدم متوجه میشم انگار پاهام خواب رفته بود زیاد چیزی نمیفهمیدم ولی میدونستم دارن چیکار میکنن به دکترم گفتم من متوجه میشم دارید چیکار میکنید گفت نگران نباش هنوز عمل و شروع نمیکنیم ت



فرزندپروری/سزارین/زایمان/طبیعی
مامان گوگول🩷 مامان گوگول🩷 ۱ سالگی
پارت ۳ _زایمان طبیعی
هرچی از ماماهمراهم بگم کم گفتم بشدت صبور مهربون و همراه بودن و واقعا حرفه ای دیگ از لحظه ای ک اومدن شروع کردن طب فشاری برام انجام دادن و از ۴ سانت شدم ۵ و درخاست اپیدورال کردم اومدن برام اپیدورال زدن و واقعا دردام هیچ شد فقط حس فشار داشتم ک حسش مث وقتیه ک ادم میخاد مدفوع کنه دیگ با کمکای ماماهمراهم در عرض ۲ ساعت فول شدم و ساعت ۸ رفتم اتاق زایمان و با چند تا زور قوی دخترم ساعت ۸:۲۰صبح بدنیا اومد ک وااااس نگم از لحظه ای ک بدن داغشو گذاشتن تو بغلم بهترین حس دنیا رو داشتم گریع میکردم و میبوسیدمش خیلی حس شیرین و نابی بود
دیگ دکتر شرو کرد ب بخیه زدن ک اصلا درد نداشت حتی وقتیم برش زدن اصلا دردناک نبود کل پرسه زایمان من راحت بود ولی موقع زور دادن یکم اذیت شدم ک واقعا ارزش داشت تو کل زمان زور دادن ماماهمراهم با حرفاش بهم انرژی میداد و دستامو محکم گرفته بود حتی زمان بخیه زدن رف بچه رو اورد پیشم ک سرم گرم باشه دکترم با این ک دکتر شیفت بودن خیلی حرفه ای بودن و با حوصله برام بخیه زدن دیگ تقریبا ی نیم ساعتی طول کشید بخیع زدن و شکمم فشار دادن ک دردش قابل تحمل بود ماماها اومدن کمکم کردن و نشستم رو ویلچر و بردنم همون جایی ک اول بودم ماماهمراهم بهم خرما و ابمیوه داد یکی از دانشجوهایی ک بالا سرم بود از اول تا اخر پیشم بود هرکاری داشتم برام انجام میداد باهام حرف میزد دیگ نیم ساعتیم تو زایشگاه بودم و ماماهمراهمم ی زایمان دیگ داشت تو همون بیمارستان ولی گف تا زمانی ک ببرنت بخش پیشت میمونم و موند دیگ وقتی اومدن چکم کردن و شکمم دوبارع فشار دادن دیدن مشکلی نیس گفتن میتونم برم بخش دیگ اونجا از ماماهمراهم خدافظی کردم و رفتم بخش ..
مامان 🎀ارغوان🎀 مامان 🎀ارغوان🎀 ۲ ماهگی
پارت (۳)زایمان

بعدش تنها کاری که کرده بودم ساک اینام جم کرده بودم ۳۵هفته

ماماهمراهم به شوهرم گفته بود بره ساک وسیله بیاره
همه رو اورد و

بعد دیگ ساعت ۹شب بود که من بستری شدم
به شوهرم جاریم گفت که لازم نیس بمونین برین زنگ میزنم بهتون

بعدش من دردام داشت وحشتناک میشد

معاینه میکردن به زور میذاشتم خیلی میترسیدم واقعا همکاری نداشتم

هر یک ساعت معاینه میکردن هر دفه به زور

بعد امپول فشار زدن هی داشت درد دام دیگ غیر قابل تحمل میشد ۴بار امپول فشار زدن
بعدش ماماهمرام پشتمو ماساژ میداد با روغن زیتون

کلا بشین پاشو میکردم میگفت باید ورزش کنی

بعد دردم که شروع میشد بشین پاشو میکردم قابل تحمل میشد درد یک ساعت که میشد هر دفه بعد ورزش معاینه
واییی خیلی تجربه وحشتناکیه واقعا
شد ساعت ۵ دکتر اومد معاینه کنه اینقدر درد داشتم مقاومت هم میکردم یه لگد زدم تو شکم دکتر افتاد زمین😂😂😂😂😂

خدایی هیچی بهم نگفت

فقط میگفت بذار بچت سالم به دنیا بیاد اروم باش اخراشه

بعد حالم بد شد بی حال شدم اینقدر امپول فشار زده بودن تنگ نفس شدم هی بالا میاوردم

از شدت درد هرچی میگفتن نمیتونستم انجام بدم

که اکسیژن زدن یه امپول زدن به خودم اومدم

ساعت ۵ونیم بود ماماهمراه گفت پاتو جمع کن تو شکمت زور بزن هرچقدر میتونی که سر بچه رو ببینم بگم بیان برا زایمان

اینقدر درد داشتم نمیدونم چطور توصیفش کنم واقعا. زور میزدمم جیغ میکشیدم
که گفت سر بچه رو میبینم که دکتر اومد یکی دیگ پرستار اومد زور زدم دستشو گذاشت رو شکمم اصلا نفهمیدم بچه چطور اومد بیرون همون لحظه دردم تموم شد
مامان گوگول🩷 مامان گوگول🩷 ۱ سالگی
پارت ۲ _زایمان طبیعی

دیگ اوردن دستگاه ان اس تی وصل کردن برا ضربان قلب جنین دیگ ساعت نزدیک سحر یود و ماماها رفتن برا سحری دیگ تا سحری کردن و اومدن و اینا شد ساعت ۴ ک ماماها جا ب جا شدن و چن تا ماما جدید اومدن دیگ ماما جدید اومد بالا سرم معاینه تحریکی انجام داد و خب درد ناک تر از معاینه ساده بود گف ۳ سانتی ساعتای ۴ ونیم زنگ بزن ماماهمراهت بیاد دیگ دستگاه و ازم جدا کرد و گف پاشو ورزش کن
دیگ از تخت اومدم پایین و شرو کردم ورزشایی ک ماماهمراهم بهم داده بود و شروع کردم اونجا هیچ کس بجز من ورزش نمیکرد همه داشتن رو تخت درد میکشیدن 😑تخت بعلیمم ک یجوری ناله میکرد ک من گرخیده بودم ۵ سانت بود اومدن براش اپیدورال زدن ولی بازم ناله میکرد و تا زمان فول شدنش کلی طول کشید دیگ ساعت ۴ونیم شد گفتم ب همسرم بگن زنگ بزنه ماماهمراهم بیاد و تا زمانی ک ماماهمراهم اومد من ورزش کردم و با تنفس دردامو مدیریت کردم و همش منتظر بودم ماماهمراهم سریع بیاد پیشم چون دردام بیشتر شده بودن و دیگ داشتم میترسیدم ک نکنه فول بشم و ماماهمراهم نرسه😬 دیگ ساعتای ۶ صبح شده بود و دکتر اومد تو زایشگاه همه رو چک میکرد و ب من ک رسید ب همون مامایی ک معاینه تحریکی برام انجام دادع بود گف براش امپول فشار تزریق کنین ک من ی لحظه ترسیدم ک خداروشکر ماماعه نجاتم داد و گف دردای خودش خوبه و دکترم گف پس نیازس نیس همون لحظه ماماهمراهم اومد ولی اون ماما همراهی ک باهاش قرارداد بسته بودم نبودن ماماهمراهم خانوم عادله حسینی بودن و چون تو تایم زایمان من سر ی زایمان دگ بودن دوستشون خانوم زهرا دیده بردل و فرستادن
مامان معجزه الهی😍 مامان معجزه الهی😍 ۶ ماهگی
خب تجربه زایمان طبیعی من
من یکشنبه 30 فروردین 38 هفتم کامل بود اصلا دردی مشکلی چیزی نداشتم ب خاطر یسری مشکلات میخاستم زودتر زایمان کنم ب دکترم گفتم اولش قبول نمیکرد میگفت باید 40 هفته بشی منم یکم باهاش صحبت کردم دیگ قبول کرد که با امپول فشار زایمان کنم دکترم گفت یکشنبه ساعت 7 برو بیمارستان الکی بگو درد دارم و بگو مشکوک ب ابریزشم وگرنه بستری نمیکنن من رفتم اینارو گفتم گفتن ک باید یبار مامای بخش معاینه کنه تا بشری بشی دکترمم ک گفت عیبی نداره بزار معاینه کنه دیگ معاینه کرد ی سانت بودم دیگ گفتن چون ابریزش داشتی بستری میشی بستری شدم
رفتیم با دکترم داخل اتاق ورزشامو شروع کردم و دکترم امپول فشار زد داخل سرم و گفت اگ دکترشون اومد نگو امپول فشار زدم بگو دردای خودمه منم یربع گذشت دیدم اصلا درد ندارم بعد یربع کم کم دردام شروع شد 5 دقیقه یبار بود ک دکترم میگفت باید یدیقه یبار بشه دیگ خلاصه ک از یکسان یهو شدم 4 سانت وقتی 4 سانت شدم کیسه ابمو دکتر پاره کرد وقتی کیسه ابو گاره کرد سرمو هم باز کردم بعد نیم ساعت دردام خیلی خیلی شدید شد ک جیق میکشیدمو گریه میکردم اینقد بی قراری کردم ک دکترم معاینه کرد گفت فول شدی و سریع بقیه پرستاران اومدن و دکترم لباساشو عوض کرد خیلی خیلی خیلیییی شدید درد داشت 🥴🥴دکترم میگفت زور بزن من اصلا نمیتونستم خیلی بی‌حال شده بودم دیگ با کمک اکسیژنو این چیزا دیگ تونستم یکم دزدامو کنترل کنم و زور بزنم گفت سر بچه مشخص شده بعدش یهو جیق کشید گفت بند ناف دو دور دورگردن بچس داره خفه میشه سریع قیچی کرد واژن منو🥺و فسقلمو بدنیا آورد وقتی بچم بدنیا اومد همه دردام یهویی ناپدید شد و بچه من وقتی بدنیا اومد تا 10 دیقه اصلا گریه نکرد بعدش گریه کرد وزنشم 3 کیلو بود قدشم 52 😁بای بای
مامان ماهلین مامان ماهلین ۴ ماهگی
اینم‌ تجربه زایمان طبیعی من

من ۳۸ هفته معاینه شودم ۲ سانت باز شده بودم خیلی پیاده روی ورزش میکردم دیگه امدم خونه درد های پریودی داشتم از اول ماه ۹
کم کم ترشح های موکوسی هم شروع شد ک میگفت روند زایمان ولی خبری نبود شبا درد داشتم تا صبح باز صبح ها درد هام غیب میشود تا اینکه شودم ۳۹ هفته ۲ شب بود درد های ریزی داشتم و حس فشار ت لگنم ترشح موکوسی هم داشتم دیگه رفتم بیمارستان ۲ نیم سانت شده بودم سر بچه هم خیلی امده پایین رحم قشنگ نرم شده بود بستری کردن مستقیم بردنم اتاق زایمان با دستگاه درد هام چک کردن گفتن احتمالا تا صبح زایمان میکنی منم ترسیده بودم استرس داشتم خیلی حالم بد شده بود هی امدن درد هام چک کردن رفتن تا ساعت ۶ صبح ک امدن دوباره معاینه کردن همون بودم درد هام کمتر شده بود دکتر گفت ترخیص نمیشی میری توی بخش هی میایم چکت میکنیم خیلی گفتم من با رضایت شخصی میرم ولی گفتن ن رفتم توی بخش امدن گفتن باید ورزش کنی تا زودتر بشه روندت گفتم خوب امپول فشار وصل کنید گفتن تا ۴۰ هفته کامل ما وصل نمیکنیم 😐😐

بقیه پارت بعد
مامان 👶آقا آریا مامان 👶آقا آریا ۱۲ ماهگی