نکات خوش اشتهایی کودکان
کودک باید از غذا لذت ببرد
با آرامش غذا بدهید و تند تند قاشق در دهانش نکنید
قاشق شما باید لبه های نرم داشته باشد
حتما حتما حتما از صندلی غذا استفاذه کنید چون هم کودک را به یکجا نشستن عادت میدهد هم ذهن او میان غذا و صندلی رابطه ایحاد کرده و ب محض نشستن در صندلی منتظر غذا میشود و مقاومت کودک خودکار شکسته میشود همچنین غذا ب فرش و مبل و دیگر جاها مالیده نمیشود و مقاومت مادر شکسته میشود
کودک در شروع غذا خوردن حتما باید کثیف کاری کند و کثیف کاری نیاز کودک است با آن مقابله نکنید شما اگر صندلی غذای کودک را روی کاشی سرامیک قرار دهید میتوانید ب راحتی با دستمال پاک کنید چون خود صندبی هم دارای روکش ضد آب است ب راحتی پاک میشود
حتما از پیشبند های آستین دار استفاده کنید تا کودک بتواند آزادانه با غذا بازی کند و بخورد و لذت غذا را حس کند در واقع آزادی عمل او لذت را انتقال میدهد و او را مشتاق ب غذا میکند
هنگام غذا خور شدن کودکان ب مدت یکی دو سال ذهن خود را پراکنده نکنید و زیاد ب مهمانی نروید
موقعیت غذا خوردن کودکان باید ثابت باشد دائم ب مسافرت نروید
ظرف غذای کودک باید نشکن باشد و قاشق او نازک و برنده نباشد
دائما دهان کودک را تمیز نکنید
اگر عادت دارد قبل بین یا آخر غذا آب بخورد ب او بدهید و با عادت های او نجنگید
غذاهای مورد علاقه را شناسایی کنید و هر غذایی را ب زور تحمیل نکنید
موقع غذا دادن شاد باشید و کودک را بخندانید صحبت کنید از قبل دستان کودک را بشویید و اجازه بدهید دستانش را در غذا ببرد حتی میتوانید غذا را روی سینی مخصوصش روی صندلی بریزید
حالا در پست دیگری روتین غذا دادن را مینویسم خیلی مهم است آن را روی یخچال خانه بچسبانید
پوشک دکتر شیر مادر شیر

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان آیناز 💐 مامان آیناز 💐 ۶ سالگی
#داکترجمشیدرسا
۱۸ نقطه مهم در تربیت ذهن کودک

۱. به کودکت نگو: بر دیوار خط نکش؛
بلکه بگو: بر ورق بنویس، سپس آن را به دیوار می‌چسبانیم.

۲. نگو: بلند شو و اتاق کثیفت را تمیز و منظم کن.
بگو : دوست داری با یکدیگر اتاق را مرتب کنیم ، چون میدانم نظم را دوست داری...

۳. نگو: بازی را تمام کن و درس بخوان زیرا درس خواندن مهمتر است.
بگو : اگر دروست را به بهترین نحو تمام کنی با همدیگر بازی خواهیم کرد...

۴.هر کلام و حرکت ما بر روی شخصیت فرزندمان تاثیر بسزایی خواهد داشت ...

۵. حرکات کودکمان انعکاس اعمال ماست...

۶. همیشه فرزندت را با عنوان‌های محترمانه و عاطفی چون آقا، خانم و...صدا بزن
خانم مریم زیبا، آقا محمد با ادب، عزیزِ مادر، فرشته ی من، کوچک من و...

۷. حداقل روزی یکبار به فرزندت این جمله را بگو: عزیز دلم من به وجودت افتخار می‌کنم...

۸. به فرزندت بیشتر از یک مهمان احترام بگذار و برای شخصیتش ارزش قائل باش...

۹- به فرزندت اعتماد کن تا هر چه را تو دوست نداری هیچ گاه انجام ندهد...

۱۰- قبل از همه چیز اختلافات خود را با همسرت در روش‌های تربیتی رفع کن...

۱۱- بیشتر برای فرزندت و حرف زدن با او وقت بگذار و کمتر از کودک زیر هفت سالت دور باش...

۱۲- جلوی فرزندت رابطه ات با همسرت از همیشه بهتر باشد، البته صادقانه نه از روی ظاهرسازی

۱۳. فرزندت را از صمیم قلب دوست بدار و این دوست داشتنت را همیشه ابراز کن‌...
مامان نیکو مامان نیکو ۵ سالگی
💕💕

تفاوت های مادر کافی با مادر کامل!
قسمت سوم


* مادر کافی نقش های مختلفی بجز مادری دارد (در حال انجام پروژه های مختلف هستم)
* مادر کامل تنها نقشش نگهداری از کودک است (من فقط باید مراقب بچم باشم، نمیتونم کار دیگه ای انجام بدم)

* مادر کافی ارتباط عاطفی با همسر خود را حفظ میکند (امروز برنانه ریزی کردم که ناهار رو با هم بخوریم عزیزم!)
* مادر کامل ارتباط عاطفی با همسر ندارد (من بدون بچم آب هم نمیتونم بخورم، چه برسه برم رستوران)

* مادر کافی به خود اهمیت میدهد (امروز کلاس ورزش دارم)
* مادر کامل خود را وقف کودک میکند (اصلا وقت ندارم موهامو شونه کنم)

* مادر کافی برای تربیت کودک آموزش میبیند (کارگاه فرزند پروری ثبت نام کردم و دارم از مشاوره کمک می گیرم!)
* مادر کامل برای تربیت کودک از آزمون و خطا استفاده میکند (خودم میدونم چی به صلاحه بچمه، احتیاج به کمک کسی ندارم!)

* مادر کافی باغبان است (شرایط رشد را فراهم میکنم)
* مادر کامل صنعتگر است (من برات انجام میدم)
شما مادر کافی هستین یا مادر کامل؟
مامان مسدود شدیم مامان مسدود شدیم ۶ سالگی
#پارت73

صدایش به قدری ضعیف بود که به گوش ملورین نرسد به همین خاطر گفت:

- ببخشید متوجه نشدم؟

محمد لبخندش را به سختی فرو خورد و دستی میان موهای نامرتبش کشید.

خواست حرفی بزند که همان لحظه صدای ناله‌ی تو گلویی توجه اش را جلب کرد.

سر چرخاند و چشمش به همان دختر دیشب افتاد که حال به سر و وضعی نامرتب روی تخت نیم خیز شده بود.

اخم در هم کشید و با دست جلوی میکروفون گوشی را پوشاند و گفت:

- هی؟

توجه دختر به او جلب شد و سر چرخاند.
محمد حتی نیم نگاهی به بالاتنه‌ی عریانش ننداخت و گفت:

- پاشو برو بیرون

حرفش را زد و دوباره گوشی را کنار گوشش گذاشت و با نیشی باز گفت:

- چخبر شده که شما بعد از یک ماه از ما سراغ گرفتین؟

ملورین لب گزید و با استرس عرقی را که روی شقیقه‌اش جریان گرفته بود پاک کرد و گفت:

- م...میشه لطفا...ببینمتون؟

محمد از خدایش بود که دوباره آن موجود ریزه میزه و دوست داشتنی را ببیند.

تمام این یک ماه فکرش به طرز ناجوری درگیر ملورین شده بود و او را میخواست!

ولی هیچ وقت بهانه‌ای پیدا نکرده بود که به سبب آن به دخترک نزدیک شود!
مامان مسدود شدیم مامان مسدود شدیم ۶ سالگی
#پارت72

بهت زده گوشی را از کنار گوشش فاصله داد.
باور نمیکرد صدای آشنایی که در گوشش پیچیده شده، صدای ملورین باشد.

روی تخت نیم خیز شد و پتو را کمی پایین فرستاد و به ساعت نگاه کرد.

عقربه های ساعت عدد یازده را نشان میداد و این یعنی خستگی و مستیِ دشب به قدری زیاد بوده که نه ساعت یک سره بخوابد.

دستی میان موهایش کشید و سپس با لحنی شمرنده تر و خودمانی تر گفت:

- سلام، خوبی؟

اینبار نوبت ملورین بود که مکث کند و با استرس پوست ناخنش را بکند!

نگاهش به دختری که کنار دستش روی تخت دراز کشیده بود افتاد و اخم کرد.

- شما خوبین؟ من...من مزاحم که نشدم؟

پیش خود فکر کرد تمام این یک ماهی که گذشته را با یاد صاحبِ همین صدا سر کرده و حال او حرف از مزاحم بودن میزند؟
چه شوخی خنده داری!

از لبه‌ی تخت بلند شد و در اینه‌ی قدی که روبروی تختش بود، چشمش به پایین تنه‌ی پوشیده‌اش افتاد و این یعنی باز هم فکرِ ملورین کار خودش را کرده بود و حتی در اوج م*ستی هم اجازه نداده بود دست محمد به دخترِ دیگری بخورد.

ناخوداگاه لبخندی کنج لبش را پوشش داد و اهسته و با تن صدایی ضعیف گفت:

- نیستی!
مامان مسدود شدیم مامان مسدود شدیم ۶ سالگی
#پارت65

حتی خودش هم جوابی برای حرفش نداشت، فقط امیدوار بود که حال مینوی دوست داشتنی‌اش بهتر شده باشد!

با شنیدن نام خانوادگی ازش سر بالا گرفت و چشمش به پرستاری که روبرویش ایستاده بود افتاد:

- عزیزم دکتر فخر گفتن بری داخل!

از روی صندلی بلند شد و متقابلا مینو هم پشت سرش راه افتاد.
لب گزید و اهسته به سمت مینو برگشت و گفت:

- مینو جانم میتونی اینجا بشینی تا من برگردم؟ قول میدم زودِ زود بیام باشه؟

مینو مظلومانه سر تکان داد و دوباره سر جای قبلی‌اش نشست و با نگاهی عمیق و مظلوم نظاره گر او شد.

سعی کرد لبخندی را که از صبح به زور روی لبش نشانده‌است را حفظ کند ولی نمیشد!

می‌ترسید!
از حرفایی که هنوز گفته نشده بود و چیز‌هایی که هنوز به گوشش نرسیده بود می‌ترسید.

می‌ترسید که حال مینوی عزیز تر از جانش نه تنها بهتر نشده باشد بلکه وخیم تر هم شده باشد.

با دست‌هایی لرزان درب اتاق دکتر فخر را باز کرد و اهسته وارد شد:

- سلام.

دکتر که مردی نسبتا مسن و بسیار هم محترم بود از روی صندلی به نشانه‌ی احترام بلند شد و گفت:

- سلام دخترم، خوش اومدی بیا بشین.

دسته‌های کیفش را محکم چنگ زد و روی صندلی که نزدیک به میز دکتر بود نشست.

دکتر هر دو دستش را روی میز درهم قلاب کرد و گفت:

- جواب ازمایش مینو رو اوردی؟
مامان ارشیا و ارغوان مامان ارشیا و ارغوان ۱۴ ماهگی
#پارت116

دخترک دست هایش را در هم پیچ داد و به ارامی زمزمه کرد:

- دوست ندارم تو اون حال و روز ببینمش!

سر بالا گرفت و نگاهی به چشم‌های محمد انداخت و اهسته تر از قبل ادامه داد:

- موهاشم داره میریزه!

محمد با استیصال دستی به موهایش کشاند و همانطور که انها را عقب می‌فرستاد گفت:

- مینو روحیش قویه ولی اگه تو رو تو این حال و روز ببینه، حالش بد میشه ها!

راست میگفت!
مینوی عزیزش حتی از او هم قوی تر بود!

دخترکی خرد سال که با سن کمش با بیماری شدیدی که داشت مبارزه میکرد و دم نمیزد!

مینو قوی تر از اویی بود که با دیدن حال و روز خواهر کوچک ترش جان از بدنش رفته بود.

محمد به ارامی شانه‌ی دخترک را لمس کرد و تکانی کوتاه به شانه‌اش داد و گفت:

- بریم تو، ببینه تو هم اینجایی حالش بهتر میشه، بدو دختر خوب پاشو!

بی میل از روی صندلی پاشده و به همراه محمد وارد اتاق شد و چشمش مینو را شکار کرد.

روی تخت نشسته بود و عروسکش را محکم به تنش فشار میداد


صدای در را که شنید به سمت ان دو برگشت و با لبخندی ذوق زده رو به ملورین گفت:

- اومدی ابجی؟