مامان النا مامان النا ۲ سالگی
دیگ منو عقد شوهرم کردن پسرع ب این پیام داده بود باهاش فرار کردم ب شوهرم گفتم دعا دادن وفلان این قبول کرد اینو میدونم اگ کس دیگ میبود میگف ن ولی بهم اطمینان کرد از روزی ک باهاش شدم حتی ی قدم کج برنداشتم ازبس ک خوبع اونم ک فرار کردم خدانجاتم داد وگرن من از اون زنش بدتربودم حالا واین توزندانه الان ومن باید بدبختی میکشیدم خالم خدا ازش، نگذره الهی بادخترش حالا جریان اینه ک اینارو گفتم من پریروز دخترداییم گفت توره بااوتوبوس فامیلا جمع شدن بیابزیم گفتم باشه شوهرم راضی شد بچرو نگه داره همون مادر معتاده هم بود خیلی بد نگا میکرد بعد یکی ازقومای ما کنازش بود ک ی بچه معلوم نیس از کیه اورده مال 40سال پیشه اونم بهم تیکه انداختن مادرمعتاده گفت این نه اون کناریش منظورش من بودم منم بلند شدم نشستم عقب یهو خیلی نگاهاش داشت میترکوند منو گفتم بزار پیاده شم دخترخالم و دخترداییم نزاشتن گفتن از سوختنشه ب خدا قسم ی خطا زدم رویی ک بیرجنذ شهرخودم برم ندترم نگاهای سنگین بقیه میترکونه منو حتی این بار بااینا رفتم شوهرم دلداری داد بزار خوش بگذره بهت ک رفتم ولی اشکم نگاش دراورد بعد رسیدیم زیارتگاه امام رضاتونیشابور رفتم گفتم سنگینی نگاهای بقیه داره دقم میده دارم میترکم این زنه روسیاه بشه ک نگا نکنه
مامان امید جان مامان امید جان ۴ سالگی