مامان دنیز مامان دنیز ۱ سالگی
مامانم شروع کرد سرو صدا چن وقته گفتم دوسه ساله مامانم اونوقتا که میومدیم خونتون زن و شوهر نبودیم مثه دوتا رفیق عادی بودیم گفت چرا نگفتی گفتم چون داداشم مهدی داشت زنشو ط ل ا ق میداد منم میومدم میگفتم دارم جدا میشم تو سکته میکردی ای پسرم داره جدا میشه دخترمم جدا میشه بدبختم شدیم درصورتی که خوشبختی یه وقتا تو جداشدن از یه ادم اشتباهیه میگفت چرا نگفتی برات وکیل بگیرم پدرشو دربیارم گفتم من حوصله دادگاه رفتنو ندارم مامان دیدم داداشم چقد داره اذییت میشه گفت چرا ازش چیزی نگرفتی گفتم چون حالم ازش بهم میخورد دوس داشتم زودتر تموم شه دیگه کلی داد و بیداد ای تو سرکشی تو بی صاحب شدی خودسر شدی ببین چکارا که نمیکنی گفتم آها میگفتم که هر روز بگی بیا خونه بابات کلفت خواهر برادرام شم یا بپیچه تو فامیل که هرکی زنش مرده یا طلاق گرفته بیاره سراغم یا با چشم بد نگام کنن اتفاقا از نظر خودم بهترین کارو کردم . گفت این مدت پس کی خرجتو میداد گفتم مامان من تو پرند یه دیزاینر معروف شدم انقد درامدم بالا بودو سرم گرم بود که نیاز به حمایت شما یا دوست پسر یا شخص دیکه ای نداشتم . الانم زندگیمو دارم ماشبنمو دارم شاید یه روز یه ادم خوب اومد تو زندکیم نظرمو عوض کرد ولی نگفتم خونه سامانمو شیش هفت ماهه که تو ارتباطم‌ . بابام شب تا صب تو حیاط سیگار کشید و غصه خورد مامانمم سوالای مختلف میپرسید براش تا صب گفتم چطور کتک خوردم و با چه موجودی زندگی کردم خیلی میزد رو پاش که بچه منو میزده و تو نمیگفتی اخر شیش صب رضایت داد که کار خوبی کردی جدا شدی