ادامه
وای از اینجا شروع شد😓
من همچنان دردم خیلی کمتر بود یعنی کمر درد پریودی داشتم ولی در برابر اون بعدی ها این اصلا درد نبود
هیچی خلاصه خاله ام تو راه بود قرار ب این بود بیاد چون روزای آخرم هست پیشم بشینه شوهرم بهشون گفته بود ما رفتیم بیمارستان بیاین اونجا کلید تحویل بگیرید
من رفتم داخل گفتم ۳۹ پنج روز هستم کمردرد خیلی ‌دارم فشار اینا گرفت همچی اوکی بود گفت برو معاینه
معاینه‌ ام کرد گفت دو سانتی،ولی مطمعنم دروغ می‌گفت 😓😓
چون ب بیمارستان که رسیدم یکم بیشتر شد
هیچی خلاضه بمن گفت آن اس آتی انجام بده گفتم بعدش میتونم برم گفت آره
اونم انجام دادم من که نیمدونم شاید داخلش انقباض دیده بود
چون گفت خوبه ولی یه دوساعت بچرخ بعد دوباره بیا معاینه ات کنم
من گفتم میتونم برم گفت بری مسولیتش با خودته میری هم برو
ب شوهرم گفتم پس تو برو اونا هم کلیدا گرفته بودن خونه بودن گفتم برو من هنوز ۲ ساعت باید بمونم فکر کنم حدودا ساعت ۷ عصر بود
اون رفت من نشستم داخل گفتم ب نشستن چیزی درست نمیشه
رفتم حدودا چند دور از روی پله ها بالا پایین داخل بیمارستان
گفتم شاید اثر بزاره
دیگه دیدم دردم هی داره بیشتر میشه گفتم بشینم خاله دیدم پیام داد من در زایشگاه هستم رفتم گفتم بیا تو...

۲ پاسخ

خپ ؟؟؟

خب ادامهههه

سوال های مرتبط

مامان حنا | هیرا 👣 مامان حنا | هیرا 👣 روزهای ابتدایی تولد
ادامه
خاله م اومد داخل حدودا یک ساعت گذاشته بود از حرف اون ماما که گفت بچرخ
گفتم هنوز زوده بزار یکم بیشتر بچرخم بعد
به خاله ام گفتم قضیه گفت بریم پس راه بریم روی پله میرفتم دیدم نبابا خیلی زیاده کفت پس بریم معاینه ات کنن گفتم باشه واقعا الان دارم میگم شاید خودش ساده باشه ولی خیلی درد داشتم
رفتم گفت نه هنوز پیشرفت خاصی نکردی ۲ نیم هستی
اومدم گفتم ب خاله ام ب ماما هم گفتم گفت تا بستری نشی و بالای ۳ من نمیتونم بیام
یکم توی راهرو راه رفتیم یعنی چند قدم میرفتم ی دفعه میومد سراغم درد کمر وحشتناک حوری که فقط اشاره میدادم ب خاله م اون میومد همون قسمت فشار میداد من گریه ام می‌گرفت از درد در این حد بود فقط و فقط هم کمردرد دیگه نه پا نه شکم نه دل نه هیچی هیچی
فقط کمرم می‌گرفت مثلا چند ثانیه ای یکبار یا چند دقیقه یکبار در حد ۱۰ الی ۱۵ ثانیه که همونم نفسم می‌رفت نمی‌تونستم حرف بزنم فقط اشاره ک بدو فلان جا فشار بده
ماما هم می‌گفت زیر ۳ بستری نمی‌کنیم
مامان 🐣𝐛𝓐𝐑∂ί𝓪🐣 مامان 🐣𝐛𝓐𝐑∂ί𝓪🐣 روزهای ابتدایی تولد
مامان محمد کیان👶 مامان محمد کیان👶 ۳ ماهگی
بارداری
زایمان طبیعی
شنبه صبح بود رفتم بهداشت به حساب خودم ۴۰هفته و۲روزبودم فشارم رو ۱۲بود چک کرد چون ازتاریخ آنتی گذشته بود که ۱۳دی بود گفت نامه میدم برو بستری شو منم که دل تو دلم نبود پسرمو زودتر ببینم رفتم خونه به شوهرم گفتم رابطه داشته باشیم که رفتم معاینه کمتر دردم بگیره خلاصه بعد رابطه طول دادم که ظهر شد ناهار خوردیم ریلکس با اتوبوس رفتیم سمت بیمارستان تا رسیدیم ساعت شد ۳عصر هوا هم سرد دیگه رفتیم تو و قبض معاینه گرفتیم و رفتیم زایشگاه که نامه رو نشون دادم معاینه کردن گفتن بسته ای گفتم برم خونه پیاده روی کنم بیام گفت نه منم که خیس عرق چون استرس زیادی برای معاینه و زایمان داشتم فشارم زد بالا رفت رو ۱۵اینام دیگه ولم نکردن و گفت برو پایین کارای بستری تو انجام بده و برگرد زایشگاه من و شوهرم رفتیم کارای بستریمو کردیم و با خیال راحت با اتوبوس رفتیم خونه که لوازمای خودم و ساک پسر خوشکلمون رو برداریم که دیگه قراربود بستری شم و زایمان کنم
مامان حنا | هیرا 👣 مامان حنا | هیرا 👣 روزهای ابتدایی تولد
ادامه
ی نیم ساعت از حرف اون که می‌گفت دو نیم هستی گذشته بود
و هی من بیشتر و بیشتر میشدم به ماما همراهم گفتم گفت بری خونه دوش آب گرم بگیری خیلی خوبه برات خودمم خسته شده بودم گفتم ولش کن بزار رضایت بدم برم خالم گفت نه خطرناکه ولش کن نرو
دیگه من کم کم از درد اشکام می‌ریخت😓🙂خالم رفت گفت بهشون گفت حداقل بستری کنید ماما همراهش بیاد اون اینجوری نمیاد گفت بیا دوباره معاینه کنم و گفت شدی ۳ گفت پیشرفتت خیلی خوبه ادامه بده
من گفتم دیگه طاقت ندارم واقعا
خلاصه ی چندقیقع گذشت من توی راهرو بودم و درد کمر زیاد و زیادتر
با ماما هم در ارتباط بودیم می‌گفت برو پله گفتم دیگه نفس ندارم
خلاصه بعد چندقیغع خاله ام ب پرستار گفت بستری بکنید و اینا گفت هنوز زوده براش ولی باشه انجام میدم دیگه از من سوال میپرسید من حس میکردم یکی داره کمرمو میگیره و ول می‌کنه خیلی خیلی خیلی زیادتر فقط خدا می‌دونه حوری که سوال میکرد ما بین سوالا من تکیه میدادم به دیوار کمرمو می‌گرفتم خالم میدونست میدونید همون قسمت فشار میداد ب قول خودش کبود شده بود
ب خالم گفت برو پایین پذیرش کارای بستری انجام بده
من میگفتم نرو توروخدا چون فقط اون همراهم بود و وقتی می‌گرفت کمرم بهش میگفتم محکم که فشار میداد یکم آروم میشد
😓😓😓گفت میرم زود میام