ادامه
خاله م اومد داخل حدودا یک ساعت گذاشته بود از حرف اون ماما که گفت بچرخ
گفتم هنوز زوده بزار یکم بیشتر بچرخم بعد
به خاله ام گفتم قضیه گفت بریم پس راه بریم روی پله میرفتم دیدم نبابا خیلی زیاده کفت پس بریم معاینه ات کنن گفتم باشه واقعا الان دارم میگم شاید خودش ساده باشه ولی خیلی درد داشتم
رفتم گفت نه هنوز پیشرفت خاصی نکردی ۲ نیم هستی
اومدم گفتم ب خاله ام ب ماما هم گفتم گفت تا بستری نشی و بالای ۳ من نمیتونم بیام
یکم توی راهرو راه رفتیم یعنی چند قدم میرفتم ی دفعه میومد سراغم درد کمر وحشتناک حوری که فقط اشاره میدادم ب خاله م اون میومد همون قسمت فشار میداد من گریه ام می‌گرفت از درد در این حد بود فقط و فقط هم کمردرد دیگه نه پا نه شکم نه دل نه هیچی هیچی
فقط کمرم می‌گرفت مثلا چند ثانیه ای یکبار یا چند دقیقه یکبار در حد ۱۰ الی ۱۵ ثانیه که همونم نفسم می‌رفت نمی‌تونستم حرف بزنم فقط اشاره ک بدو فلان جا فشار بده
ماما هم می‌گفت زیر ۳ بستری نمی‌کنیم

۴ پاسخ

من دو روز درد داشتم ولی زیر شکمم فقط می‌گرفت ول میکرد روز دوم شبش زایمان کردم

واسه همین سزارین و ترجیح دادم🫠

شما چند روز درگیر بیمارستان بودین

خب؟؟؟؟

سوال های مرتبط

مامان حنا | هیرا 👣 مامان حنا | هیرا 👣 روزهای ابتدایی تولد
ادامه
ی نیم ساعت از حرف اون که می‌گفت دو نیم هستی گذشته بود
و هی من بیشتر و بیشتر میشدم به ماما همراهم گفتم گفت بری خونه دوش آب گرم بگیری خیلی خوبه برات خودمم خسته شده بودم گفتم ولش کن بزار رضایت بدم برم خالم گفت نه خطرناکه ولش کن نرو
دیگه من کم کم از درد اشکام می‌ریخت😓🙂خالم رفت گفت بهشون گفت حداقل بستری کنید ماما همراهش بیاد اون اینجوری نمیاد گفت بیا دوباره معاینه کنم و گفت شدی ۳ گفت پیشرفتت خیلی خوبه ادامه بده
من گفتم دیگه طاقت ندارم واقعا
خلاصه ی چندقیقع گذشت من توی راهرو بودم و درد کمر زیاد و زیادتر
با ماما هم در ارتباط بودیم می‌گفت برو پله گفتم دیگه نفس ندارم
خلاصه بعد چندقیغع خاله ام ب پرستار گفت بستری بکنید و اینا گفت هنوز زوده براش ولی باشه انجام میدم دیگه از من سوال میپرسید من حس میکردم یکی داره کمرمو میگیره و ول می‌کنه خیلی خیلی خیلی زیادتر فقط خدا می‌دونه حوری که سوال میکرد ما بین سوالا من تکیه میدادم به دیوار کمرمو می‌گرفتم خالم میدونست میدونید همون قسمت فشار میداد ب قول خودش کبود شده بود
ب خالم گفت برو پایین پذیرش کارای بستری انجام بده
من میگفتم نرو توروخدا چون فقط اون همراهم بود و وقتی می‌گرفت کمرم بهش میگفتم محکم که فشار میداد یکم آروم میشد
😓😓😓گفت میرم زود میام
مامان حنا | هیرا 👣 مامان حنا | هیرا 👣 روزهای ابتدایی تولد
ادامه
وای از اینجا شروع شد😓
من همچنان دردم خیلی کمتر بود یعنی کمر درد پریودی داشتم ولی در برابر اون بعدی ها این اصلا درد نبود
هیچی خلاصه خاله ام تو راه بود قرار ب این بود بیاد چون روزای آخرم هست پیشم بشینه شوهرم بهشون گفته بود ما رفتیم بیمارستان بیاین اونجا کلید تحویل بگیرید
من رفتم داخل گفتم ۳۹ پنج روز هستم کمردرد خیلی ‌دارم فشار اینا گرفت همچی اوکی بود گفت برو معاینه
معاینه‌ ام کرد گفت دو سانتی،ولی مطمعنم دروغ می‌گفت 😓😓
چون ب بیمارستان که رسیدم یکم بیشتر شد
هیچی خلاضه بمن گفت آن اس آتی انجام بده گفتم بعدش میتونم برم گفت آره
اونم انجام دادم من که نیمدونم شاید داخلش انقباض دیده بود
چون گفت خوبه ولی یه دوساعت بچرخ بعد دوباره بیا معاینه ات کنم
من گفتم میتونم برم گفت بری مسولیتش با خودته میری هم برو
ب شوهرم گفتم پس تو برو اونا هم کلیدا گرفته بودن خونه بودن گفتم برو من هنوز ۲ ساعت باید بمونم فکر کنم حدودا ساعت ۷ عصر بود
اون رفت من نشستم داخل گفتم ب نشستن چیزی درست نمیشه
رفتم حدودا چند دور از روی پله ها بالا پایین داخل بیمارستان
گفتم شاید اثر بزاره
دیگه دیدم دردم هی داره بیشتر میشه گفتم بشینم خاله دیدم پیام داد من در زایشگاه هستم رفتم گفتم بیا تو...
مامان حنا | هیرا 👣 مامان حنا | هیرا 👣 روزهای ابتدایی تولد
ادامه
اون رفت و من تنها شدم منتظر اینقدر درد داشتم که نمی‌دونستم ساعت چنده یا چندقیقع گذشته فقط و فقط درد کمر بود اونم خیلی خیلی زیاد
حالا خالم رفته بود منم تنها اینم اومد سراغم 😓فقط گریه میکردم چون چند ثانیه نفسم می‌رفت رسما تو همین حال منتظر بودم که خالم بیاد ی چند دقیقه هم طول کشید ولی پیداش نشد هنوز
ماما پرستار و دکتر شیفت همونجا بودن داشتن کار انجام میدادن
من ب ماما گفتم دیگه طاقت ندارم خیلی خیلی حالم بده
گفت برو معاینه ات کنم میگم فاصله ای که خالم رفت و حرف این که گفت بیا معاینه کنم شاید نیم ساعت بود شایدم کمتر بود شایدم بیشتر چون من از درد چشام می‌رفت نمی‌دونستم ولی زیاد نبود مطمعنم
من رفتم رو تخت اونم بزار پاهام باز کردم
دیدم دکتر هم اومد یک دفعه دست کرد معاینه کنه انگار انگشت که کرد یک چیزی ترکید معلومه کیسه آب بود
دکتر گفت بچه اومده پایین این ۷ سانت هست
گفت خیلی داره سریع پیش می‌ره مستقیم ببرید اتاق زایمان
این حرفو زد و اون لحظه که کیسه انگار دم در واژن بود این تا دست کرد ترکید انگار یک چیزی توی بدنم خودمم ریخت
تا کیسه پاره شد وحشتناک شد دردم
فقط جیغ میزدم دکتر گفت فقط ببرید سر تخت زایمان منم تنها خاله ام رفته بود پذیرش که کار بستری انجام بده
ویلچر آوردن گفتن پاشو بشین
من اصلا نمی‌تونستم فقط جیغ میزدم
و بزور نشستم رو ویلچر
مامان مهراد مامان مهراد ۱ ماهگی
سه روزه طبیعی زایمان کردم
شنبه ساعت هفت صبح که از خواب بیدار شدم رفتم سرویس خونریزی کردم اماده شدم و رفتم بیمارستان دهانه رحمم دوسانت باز شده بود ولی بستری نمیکردن گفتن برو زیر دوش اب گرم و راه برو ساعت ده بیا ساعت ده رفتم هنوز تغییری نکرده بود گفت عصر بیا دیگه امدم خونه و درد داشتم و راه میرفتم ساعتای چهار عصررفتم دهانه رحمم ازدوسانت بع سه سانت باز شده بود ماما گفت میخوای کمکت کنم گفتم اره گفت تو زور بزن بعد دو سانتم اون باز کرد شدم پنج سانت ماما گفت یک ساعت راه برو که بعد بستریت کنم ساعتای شیش عصر بستریم کردن بعد دکتر امد کیسه اب و پاره کرد از اون جا دردام خیلی خیلی زیاد شد دهانه رحمم ب هشت سانت رسید باز ماما گفت بیام کمکت کنم فک کردم مث اون دفعه دردی چیزی نداره تا امد دستشو روی شکمم فشار میداد و اونجا روهم محکم فشار میداد نفسم بند امده بود نتونستم بزارم ادامه بدم. باز خیلی درد داشتم دیگه گفتم دوباره بیاد دیگه فول شدم و باید زور میزدم ساعت هشت و خورده شده بود دیگه زور زدم و ساعت یه ربع به نه بردن منو اتاق زایمان ساعت نه دیگه زایمان کردم
مامان آریا مامان آریا ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت یک
یک روز قبل از روزی که زایمان کردم صبح که از خواب پاشدم دیدم لباسم خونی شده استرس گرفتم سریع اومدم به دکترم زنگ زدم گفت پاشو بیا بیمارستان به شوهرم زنگ زدم سرکار بود مرخصی گرفت اومد رفتیم بیمارستان معاینه کردن گفتن یک سانته دهانه رحمت و برو اگه درد داشتی یا خونریزیت بیشتر شد بیا رفتم خونه شب که شد از ساعت دوازده بچه خودشو هر نیم ساعت یبار سفت میکرد درد می‌پیچید داخل کمر و دلم و نفسم می‌گرفت قبلاً هم این دردا رو داشتم حدود دو ماه بود ولی ایندفعه شدتش بیشتر بود هر چقدر خواستم شوهرمو بیدارکنم دلم نیومد و گفتم آخه من امروز ی سانت بودم ی ساعت هم تا بیمارستان راه بود گفتم الکی این راه رو نریم خلاصه تا ساعت شش صبح به خودم می پیچیدم تا شوهرم میخواست بره سرکار گفت میخوای بریم بیمارستان گفتم نه آخه من دیروز ی سانت بودم و خلاصه نمی‌تونستم بشینم یا دراز بکشم فقط راه میرفتم دردش قابل تحمل تر بود و حدودا شده بود یک ربع یکبار
ساعت یازده صبح زنگ زدم شوهرم گفتم دردش زیاد شده بریم بیمارستان ی چک بکنن من تشخیص نمیدم این درد زایمانه یا نه خلاصه تا بریم بیمارستان شده بود ساعت سه و نیم و درد ها بین راه خیلی زیاد شدن تا رسیدم گفتن شش سانت هستی و ماما اومد کیسه آبم رو ترکوند. درخواست اپیدورال کردم و اتاق خصوصی و ماما خلاصه اومدن اپیدورال کنن نیم ساعت طول کشید و خیلی بد بود دکتر گفت نخاعت تنگه ی درد بدی مثل برق گرفتگی ی دفعه می‌پیچید داخل پای راستم و جیغ می‌کشیدم و همراهش هم انقباض داشتم حدود پنج دقیقه یبار خلاصه تموم شد درد کمر و دلم از بین رفت ولی حس فشار زیاااد قابل تحمل نبود
مامان حنا | هیرا 👣 مامان حنا | هیرا 👣 روزهای ابتدایی تولد
ادامه
منو بردن روی تخت زایمان گفتن پاهاتو باز کن می‌ترسیدم
درد داشتم حس فشار زیاددددد به واژن که انگار میخواد بترکه
ماما می‌گفت اسمت چیه من فقط جیغ جیغ و جیغ میزدم از درد
مثلا در حد سه ثانیه شاید آروم میشد گفتم نگین
گفت نگین همکاری بکن زود راحت بشی
پاهاتو باز کن دستتو بگیر زیر پاهات هروقت گفتم زور بزن فعلا نزن
من میگفتم نمیشه نمیتونمممم،خلاصه چندقیقع درگیر بودیم تا بالاخره گرفتم اونطور که میخواست و چندتا زور که نه جیغ زیاد زیاد زدم دیدم یک چیزی خارج شد و حس خیلی خیلی سبکی
انکار این کمر اصلا درد نمیکرده از اول
ی دو دقیقه گذشت شاید کمتر دیدم ماما همراهم رسید بالا سرم
گفت تا همراهت زنگ زد من آماده شدم اومدم رو پله بیمارستان پرستار زنگ زد گفت مریضت زایمان کرد کجایی تو گفتم رو پله گفت اکه پله خونه ای نیا گفتم نه بیمارستان
بمن گفت پولت کامل پس میدم شماره کارت بده
رفت پیش بچه و شروع کرد عکس گرفتن
هنوز جفت مونده بود اونم بعد از چندقیقع در اومد و دردش اصلا خیلی کم بود
دیگه جفت که خارج شد کامل سبک شدم تا وقتی که گفت بخیه بزنم
اونم چندتا بی حسی زد و بخیه رو زد درد داشت ولی هیچکدوم مثل درد اولی نبود
دیگه ماما همینطور بالا سرم بود دستمو گرفته بود
بچه آورد بغلم
دیگه منو بردن داخل اتاق رو تخت این پیشم بود ب خالم خبر داد
خالمم رفته بود کارای پذیرش بکنه برگشته بود اینا گفته بودن لباس هارو بده
منم که ظهر فقط برای اینک یکم درد داشتم اومدم هیچی همراهم نبود که موندگارم کردن خلاصه خالم
مامان لیانا مامان لیانا ۱ ماهگی
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه
امدم از زایمانم براتون بگم
دکتر برام 28بهمن زده بود ولی هیچ دردی نداشتم پیاده روی اینا هم داشتم ولی انگار نمیخواستم بزام همون روز رفتم بیمارستان گفت سونو بده ببینم چطوری فرداش از خونه راه افتادم رفتم خواهرمم اومد باهام خلوت بود سریع انجامش داد گفت آب دورش کم شده بردم بیمارستان رفتم زایشگاه گفت بستری با آمپول فشار شوهرمم نبود سرکار بود ب داداشم زنگ زدم گفتم بیا یه امضا بکن وسیله هامم بیار خلاصه سرم برام وصل کردن ساعت پنج غروب نیم ساعت بعدش درد زیر دلم شروع شد می‌گرفت ول میکرد اما کم بود خیلی کم🙂
اما هرچی می‌گذشت بیشتر میشد دیگ وایسادم سر پا گفتم شاید بهتر باشه
اما نه هی بیشتر میشد واسه چند دقیقه میگفتم الان چشام از کاسه در میاد 😬😬اینقدر ک غیر قابل تحمل بود ولی تحمل کردم ماما هم هی میومد معاینه میکرد می‌گفت یک سانتی بیشتر استرس می‌گرفتم گفتم نکنه تا فردا قراره درد بکشم
ساعت شد نه ونیم همچنان داشتم بخودم میپیچیدم دوباره ماما اومد معاینه کرد گفت خوب باز شدی میخوام کیسه آبت بترکونم بچه بدنیا بیاد
وقتی ترکوند خود ب خود بهم فشار اومد جیغ زدم گفتم داره میاد😂🤗
سریع بردنم رو تخت زایمان هیچ زور نمیزدم خودش زور میومد بهم یهو کشیدش بیرون صداش اومد. 🙂😍
دکتر گفت باید جفتت دربیارم خلاصه بعدم بخیه دردناک بعدم بچمو گذاشتن بغلم همه دردام فراموش کردم🤗😍
فقط حین دردام فقط داشتم حضرت زهرا رو صدا میکردم واقعا هم ب همین خاطر تونستم تحمل کنم بدنم داشت می‌لرزید از اول
ببخشید طولانی شد شوهرمم هم برام گل با تک خرید دستش درد نکنه
مامان دخمل کوچولو🩷💗 مامان دخمل کوچولو🩷💗 ۲ ماهگی
#پارت-چهارم
دخملی اذیت میکنه مجبورم با تاخیر بزارم
خب رو توپ تمرین میکردم که ماما همراهم دید دردم زیاده گفت بیار بریم حموم
رفتیم حموم یکی از حموما دوشش خراب شد و رفتیم اون یکی حموم و لباسمو جمع کردم و چمباته زدم و اب داغ گرفت رو کمرم و کمرمو ماساژ میداد بعدش دردم خیلی زیاد شد و گفت پاشو بریم بعدش پاشدم دردم زیاد شد گفتم توروخدا واییسا دردم بیوفته نمیتونم راه برم
بعدش گفت باشه یکم پاهاتو بکوب رو زمین دردت بیوفته
دردم که افتاد دوباره رفتم رو تخت حس دستشویی داشتم
گفتم من دستشویی دارم گفت ادرار گفتم اره ولی راستشو نگفتم حالت مدفوع داشتم و نگفتم چون نمیذاشت میگفت سره بچس منم میترسیدم مدفوع کنم
رفتم دستشویی فقط ادرار کردم برگشتم
رفتم رو تخت اووردن توی سرمم امپول زدن گفتم ارومت میکنه ولی الکی گفتن بیشتر شد دردام و ماما همراهم گفت رو تخت حالت سجده بخاب باسنتو بده بالا
خیلی درد داشتم ولی کاری که گفت انجام دادم بعدش خودش با ژل کمرمو ماساژ میداد ولی دردم خیلی زیاد بود همش خدارو صدا میکردم و میگفتم توروخدا یکاری کنید دیگه نمیتونم
حتی خواستم از حالت سجده پاشم ماما همراهم گفت بخواب بلند نشو بزار زود تموم بشه راحت بشی
ولی دست خودم نبود سرش داد زدم گفتم نمیخام برو اونو من دیگه نمیخام
گفت چیو نمیخای میخای ولت کنیم بریم؟ گفتم نه ولی یکاری کنید نمیتونم تحمل کنم
بعدش دردم خیلی زیاد تر شد تا حدی که فقط جیغ میزدم
ماما همراهم گفت بخواب دوباره معاینه ات کنم خوابیدم گفت عالیه تا نیم ساعت بچت بغلته
مامان مهدیس و سوگند مامان مهدیس و سوگند ۱ ماهگی
ساعتای دو‌عصر یهو یه انقباض گرفتتم و دردش ده ثانیه ای ولی زیاد و قابل تحمل بود دوباره نیم ساعت بعد و تا ساعت دو شب فقط همون ده ثانیه و نیم ساعت داشتم دیگه خوابم گرفته بود و رفتم‌حمام گفتم اگر یهویی شد تمیز باشم و حمام رفتن همانا و قطع شدن درد ها همانا کلا قطع شد دردام 🤣🤣 اومدم عین چی تا صبح خوابیدم
حتی لکه بینیمم قطع شد صبحش بیدار شدم حس کردم شکمم خالیه
شکمم سبک شده بود و هیچی حس نمیکردم داخل شکمم
ترسیدم و به مامانم گفتم گفت هیچی نیست اون دیشب خیلی درد کشیدی اذیته‌خوابیده چایی نبات خیلی شیرین‌خوردم و مربا ولی انگار نه انگار فقط گریه میکردم و میگفتم بچم‌تکون‌نمیخورع
اومدم زایشگاه که ان اس تی گرفت و ضربان قلب بچم‌بد بود و فرستادنم سونو‌اورژانسی
سونو گفت چند هفتته گفتم ۳۸ هفته و ۴ روز گفت مطمعنی گفتم اره گفت نه من کمتر میبینم و سونوم‌چون‌بخاطر حرکات لچه‌بود چیزی از وزن نگفت و گفت نه بچه‌حرکاتش اکیه و ضربان داره برو ولی بگو‌برات یه سونو رشد بنویسن دیگه کلا استرس تکون‌خوردن نداشتم استرس حرف دگتره رو داشتم و گفتم برام‌نوشتن و رفتم‌انجام دادم
مامان حنا | هیرا 👣 مامان حنا | هیرا 👣 روزهای ابتدایی تولد
ادامه
دیگه خلاصه رفتن لباس هارو آوردن از گفته خالم
و دادن تحویل دیگه هیچی ماما یکم دورم چرخید مسکن میداد شیاف میزد برام
حدودا دو ساعت بیشتر بالای سرم بود دیگه گفت من میرم و خدافظی کرد گفت یک مبلغ پول رو برمیدارم بقیه اش پس میکنم من گفتم باشه دستت درد نکنه
خیلی حالم بهتر بود دیگه
خلاصه ساعت ۱۱ شب منو بردن بخش
و بنظر من طبق تجربه زایمان دختر خیلی طولانی تر ولی درد خیلی خفیف و کمتر
و زایمان پسر خیلی سریع تر و درد و درد خیلی خیلی بیشتر فقط و فقط هم کمرر درد، و سر آخر خیلی اذیت شدم سر این زایمانم ولی مدتش خیلی از نظر خودم کم بود نسبت به دخترم
و سرراخر واقعا زایمان طبیعی آمادگی میخواد و بس
هم سزارین هم طبعی ترس دارع من حس میکنم بیشتر دردام از تنهایی و ترس و....بود شاید اگر کم کم پیش می‌رفت مثلا از ۳ نمیگفتن ۷ الی ۸ اونم توی چند دقیقه شاید اکه ماما همراهم زودتر پیشم بود خیلی کمتر می‌ترسیدم و درد داشتم (خالم وقت کارای بستری زنگش زده بود خودتو برسون بستری کردن)ولی دیر رسید یا نمی‌دونم من زود پیش رفتم
خلاصه گذشت و تموم شد و خیلی تجربه درد ناکی بود از زایمان🥲چون من اصلا بستری نشدم که مسکنی چیزی بزنن و......
تموم
ایشالله همه دوستان زایمان آسون و راحت و خوبی داشته باشن💙🩷