۱ پاسخ

ماساژ رحمی‌خیلی خوبه،ولی دونفری واس منو فشار داذن تا مدت ها فک میکردم واس نافم اتفاقی افتاده اونقدر ک درد داشتم

سوال های مرتبط

مامان توت فرنگی🩵 مامان توت فرنگی🩵 ۱ ماهگی
تجربه زایمان
دیگه رومو کشیدن فقط شکمم معلوم بود
دکتر بیهوشی که قبول کرده بود منو بیهوش کنه اومد با همسرم دوست بود یه مرد خیلی خوش اخلاق گفت دخترم چرا داری گریه می‌کنی من اینجا کنارتم همسرت خیلی دوستت داره آنقدر این مدت سفارشات رو کرده نگران نباش دستمو نوازش کرد دوتا آمپول زد برای آمپول سوم گفت به چیزای خوب فکر کن گریه نکن به این فکر کن که بیدار شی پسرت بغلته گفت من دارم آمپول سوم‌رو‌میزنم تو این ماسک نفس عمیق بکش که دیگه من خوابم برد یهو چشام باز کردم دیدم تو یه اتاق دیگه ام دکتر و‌یه پرستار کنارم هستند گیج و منگ بودم ولی درد نداشتم چون قبل عمل شیاف دیکلو گذاشته بودم فقط پرسیدم دکتر بچم‌ کو‌میخوام ببینمش گفت رفت nicuگقتم چرا گفت یکم مدفوع خورده بود خیلی حالم بد شد گیج و منگ بودم یهو دیدم دکتر بیهوشی دستم رو گرفت گفت خوبی گفتم آره گفت درد داری پمپ درد میخوای گفتم آره گفت الان دستور میدم برات بزارن‌ باز احساس کردم خوابم دوباره یهو دیدم دستم تو‌دست یکیه چشمام باز کردم دیدم همسرم کنار داره بوسم می‌کنه گریه کردم بچم‌ کو‌ گفت آروم باش بردنش nicuوبی حالش خوبه
مامان مامان علی مامان مامان علی ۱۲ ماهگی
به دکترم زنگ زدن گفت اماده سزارین کنین دارم میام‌ تا پرستار ها منو اماده کنن دکتر اومد سوند گذاشتن من هیچی نفهمیدم یکم فقط احساس میکردم اونجام چیزی هست منو زود بردن اتاق عمل خوابندن رو تخت بعد گفت بلند شو تا امپول بزنم بلند شدم نشستم اصلان نعمیدم بازم امپول فقط یه لحظه احساس کردم پاهام داغ شد دکتر شروع کرد به برش زدن خودم که برش میزد درد نمیفهمیدم ولی احساس میکردم برش میزنه‌ بعد برش هاش تموم شد دکتر پسرم اورد بیرون دکتر فقط‌میگفت وای خدارو شکر گفت سه دور بند ناف دور گردنش بوده بعد پسرم گریه کرد داد به پرستار گفت ببر تمیزش کن من دیدم داره تمیزش میکنه یهو پسرم سیاه کبود شد خفه شد دکتر انقد بهش نفس داد از پشتش زد تا گریه کرد بچم وای انقد الان گریه کردم حالم خراب میشه بعد من انقد تو اتاق عمل گریه کردم دیدن حالم خرابه نمیدونم چیکار کردن من خوابیدم بیدار شدم دیدم پسرم اونجا نیس از پرستار پرسیدم‌ گفت برد اتاق ریکاوری منم بردن اونجا سینمو انداختن دهنش انقد مک میزد اخرش پرستار کشید از زیر سینم برد همنوجور گریه میکرد برد انور اونجا گفتن بستری نفسش کمه بعد گذاشتن تو دستگاه‌ و من بردن بخش شب ساعت ۱۰ بود منو دادن بخش صبح ساعت ۸ اومد گفت میتونی چیزی بخوری و بلند شی راه بری و اونجا پرستار اومد یوند برداشت انقد راحت شدم صبحونه خوردم بلند شدم راه رفتم کم کم همین تمام و من نظرم فقط روی طبیعی هست
مامان ملورین🍼🎀 مامان ملورین🍼🎀 ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان سزارین ۳ نیکان اقدسیه :
دیگه یکی دو دقیقه گذشت و ی چیزی زدن توی سرم ارام بخش بود فکر کنم کلا یکم گیج شدم خوابم گرفته بود ...بعد چند دقیقه من گفتم شاید میخواد شیکممو باز کنه تازه ..که یهو صدای گریه ی دخترم اومد دکترم گفت ماشالله چه موهایی دارههه ملورین خانم .
منم یهو زدم زیر گریه ینی انقدر لحظه ی عجیب و قشنگیه که نمیتونم حسمو توصیف کنم اون لحظه حس کردم مادر شدم تازه تا اونموقع حسی نداشتم ...ینی قلبم کنده شد تا اخر عمرم براش فقط با صدای گریه اش
..بعدش پرستار گفت نترس ما بچرو میبریم میشوریم میاریم پیشت گفتم باشه تا بیارنش ی امپول بهم زدن من یکم پیج شدم یهو یکی گفت اینورو نگاه کن دیدم دخترمو اوردن کنار صورتم وایی منو میگییی گریههه هی قربون صدقش میرفتم بچمم ارومههه ارومم صورتشو گذاشت روی صورتم تمام دردایه ۹ ماهم رفت توی ی لحظه .
بعدش بردنش لباس تنش کنن به منم هی امپول اینا میزدن توی سرم .گیجه گیج بودم دیدم حالت تهوع گرفتم گفتم من دارم بالا میارم گفتن سرتو بگیر سمت راست بالا بیار نرماله از استرسه و اینا بعدش بالا اوردم حالم خوب شد خودشون تمیز کردن چون ناشتا بودم و مشکل معده هم دارم چندین ساله فقط اب بالا اوردم یا نمیدونم اسید معدم بود ...
بعدش فقط شنیدم دکترم گفت تموم شد فقط پانسمان کنه بری ریکاوری با من کاری نداری گفتم خدا خیرت بده دکتر دستت درد نکنه خداحافظی کردم ...
بعدش اومدن برداشتن این پارچه ی روم رو دو نفری گذاشتن منو روی ی تخت دیگه پتو کشیدن روم بردن ریکاوری ..
مامان علی 💙 مامان علی 💙 ۴ ماهگی
وقتی اینجا تجربه زایمان رو میخوندم باور نمیکردم روزی منم بیام بگم واقعا خدارو شکر میکنم من سزارین اختیاری بودم ساعت ۶ صبح بیمارستان رفتم ناشتا بودم شب قبلم سوپ سوپ ساعت ۱۱ شب رفتم تشکیل پرونده دادم بعدش ضربان قلب اینارو گرفتن ازم رفتم بعد اون روی تخت دراز کشیدم اومدن بهم سرم وصل کردم گفتن ساعت ۸ دکترت میاد تا ساعت ۸ بشه یه پک زایمان دادن داخلش لباس و دمپایی و پد و اینا بود لباسام رو عوض کردم ساعت ۸ شد دکتر اومد باهاش حرف زدم بعد از تخت اومدم پایین روی ویلچر نشستم پرستار برد تا پشت اتاق عمل همسرم و مادرم اینا اومدن بعدش جدا شدیم یه لحظه اونجا واقعا از ترس گریه ام گرفت یکم محیط اطراف ترسناکه همه جا سبز لباسا سبز یجوری بود رفتم داخل اتاق عمل روی تخت نشستم پرستار اومد گفت یکم خم شو من خیلی ترسیده بودم تن تن باهام حرف میزدن سوال میپرسیدن یکم سردی روی کمرم حس کردم فک کنم بی حسی اینا زدن من امپول از کمر رو اصلا نفهمیدم واقعا نفهمیدم بعدش پرستار گفت اروم بخاب دستامو بستن یه پرستار بالای سرم بود همش حرف میزد باهام خیلی مهربون بود پرده کشیدن جلو چیزی نفهمیدم خیلی میترسیدم گفتم بی حس نشدم دکتر گفت پاتو ببر بالا قشنگ پام رفت بالا گفت صبر کنید یکم😂
بعد ۳ ۴ دقیقه گفت ببر بالا دیدم دیگ حس ندارم دیگ چیزی نفهمیدم ۵ دقیقه بعد حالت تهوع شدید اومد گفتم به پرستار گفت عیب نداره بالا بیار ولی هیچی بالا نمی اومد تو حلقم بود انگار یه امپول زد به دستم قطع شد تهوع ام همون لحظه درسته بی حس بودم ولی قشنگ حس میکردم یچیزی رو دارن به زور از من میکشن بیرون انگار از کمرم داشتن جداش میکردن دوباره حالت تهوع اومد (سزارین پارت اول)
مامان گل پسری🩵💙 مامان گل پسری🩵💙 ۵ ماهگی
مامان یزدان مامان یزدان ۲ ماهگی
تجربه زایمان
پارت2:
قبل شروع عمل با دکتر حرف زدم همه استرس هارو شست برد...نشستم رو تخت اتاق عمل دکتر بیهوشی ی آقای جوان بود ک خیلی هم شوخ طبع و با حوصله بود اومد برام آمپول بیحسی رو زد و گفت دراز بکش الان پاهات گرم میشه گز گز میکنه و من منتظر بودم علائمی ک گفتن رو حس کنم ولی خبری نبود دکتر با ظرف بتادین اومد بالاسرم گفتم دکتر شروع نکنیا من بی حس نشدم دکتر بیهوشی گفتن ک ن متوجه نیستی الان بی حس شدی پاهاتو تکون بده ببینم من انگشتامو تکون دادم گفت ن دیگ زرنگی اگه راست میگی پاهاتو با پاشنه بیار بالا ببینم من پاهامو آوردم بالا و قیافه متعجب دکتر و دیدم🤭😂 گفت پاشو بشین دوباره بزنیم ایندفعه دیدم ک دو برابر داروی قبلی رو پر کرد داخل سرنگ و تزریق کرد برام
هنوز تزریق تموم نشده بود تو حالت نشسته بودم ک لرزش و گز گز پاهام شروع شد لرزش ب حدی زیاد شد ک تا دستام رسید حتی حرف زدنمم لرزشی شد😅
بعد دراز کشیدم و عمل شروع شد متوجه هیچ حس و دردی نبودم... ی آقا پسر جوان هم بالاسرم بود و حالتامو بهم میگفت ک الان ممکنه حالت تهوع بگیری ممکنه تنگی نفس داشته باشی و این موارد... یکم گذشت ک متوجه شدم دارم رو تخت تکون میخورم و بعدش فشاری ک زیر سینه میدادن و حس کردم و بهم گفت ک میخوان بچه رو بکشن بیرون و بعدش گفت ک بدنیا اومد😍 از اونجایی ک من همش گریه میکردم آمپول خواب زد بهم و من خوابم برد بعد یکی بیدارم کرد و گفت پاشو پسرتو ببین و صورتشو گذاشت رو صورتم🥺آخ ک بهترین حس دنیا بود اون لحظه... بعد یزدان و بردن و من باز خوابم برد وقتی بیدارشدم ریکاوری بودم موقع اومدن ب بخش شد اومدن جابجام کردن رو تخت دیگ یکم درد داشت و ماساژ کوتاه شکمی دادن اونجا ک اونم درد داشت ولی وحشتناک نبود و بعدش رفتیم اتاقم
مامان 🎀🫄پرنسس🎀 مامان 🎀🫄پرنسس🎀 روزهای ابتدایی تولد
تا اینکه چشمامو به سختی باز کردم و دیدم تو ریکاوری هستم.خیلی هوشیار نبودم ولی تنها چیزی که حس کردم درد زیاد بود و اون لحظه ای که پرستار اتاقم که خودش رو معرفی کرده بود بهم صبح اومد و خواست ماساژ رحمی بده که به محض اینکه دستش رو گذاشت سمت شکمم اینقدر برام دردناک بود که اصلا نذاشتم و فقط گریه میکردم و التماس که انجام نده که بالاخره قبول کرد و من فقط از درد گریه میکردم که یه آقایی اومد و گفت گریه نکن بینیت میگیره و بعد اذیت میشی اروم باش تموم شد دیگه .من فقط درد داشتم و مامانمو صدا میزدم.بچه رو اصلا ندیدم و حتی اون لحظه اینقدر درد داشتم که حتی نگفتم حالش خوبه یا نه.
اینقدر گیج بودم که وقتی داشتن منو می‌بردن تو اتاقم مامانم کنارم اومده و من اصلا نفهمیده بودم.
تو اتاق که رفتم خودم باید میرفتم رو تخت که به سختی رفتم البته با کمک دو تا پرستار.
همش نگران و منتظر بودم یکی بیاد و ماساژ رو دوباره بخواد بده هر پرستاری میومد استرس داشتم و می‌پرسیدم میخوای ماساژ بدی که می‌گفت نه
مامان فندوق مامان فندوق ۱ ماهگی
پارت ۶*
بعد پرستار گفت تا ۸ ساعت چیزی نخور و تکون نخور وای من گشنم بود ولی اتاق عمل دکترم گفت چیز ابکی بخور ولی پرستار گفت ن دکتر الکی گفت نخور برا من دردسر میشه میپره تو گلوت ،فک کنم بخاطر اینک احتمال داره بپره تو گلوت و سرفه بگیره میگن نخور یه حدود دوساعت چیزی نخورم ولی گشنم بود حسابی مادرشوهر سوپ اورده بود کمپوت انجیر داشتیم دیگ اجیم گفت بخور اشکال نداره اول ترسیدم ولی بعد اروم اروم اجیم چندتا قاشق سوپ و چندتا دونه کمپوت انجیر له کرد و گذاشت دهنم اروم خوردم که نپره گلوم و یکم جون گرفتم ،شب تا صبح گیج خواب بودم ولی خوابم نمیبرد یکم خوابم برد یهو بیدار شدم دیدم پرستار داره سرم عوض میکنه ترسیدم پاهام تا ساعت ۶ صبح یکیش کامل بی حس بود هنوز یکیشا فقط میتونستم انگشتامو تکون بدم ساعت .۱۰.۹ دقیق یادم نیس *آلزایمرم گرفتم انگار😂*پرستار اومد فشار بگیره و سوندا بکشه سوند وقتی داخل بود یکم سوزش داشت خیلی کم وای من چقدر استرس کشیدن سوندا داشتم هر لحظه بش فک میکردم و میترسیدم بعد فشارا گرفت گفت بکشم داشتم میمردم از ترس یهو گفت اماده ای ۱ ۲ ۳ یهو کشید بگیر یه ثانیه هم طول نکشید و اصلا چیز خاصی نبود بعد گفت باید پاشید راه برید جای سوندم سوزش داشت و بخیه هام حسابی ترس کرده بودم میخاستم پاشم راه برم ....ادامه
مامان رها🤱 مامان رها🤱 ۱ ماهگی
زایمان طبیعی
پارت آخر
تو سرویس بودم ک یدفعه دکتر داد زد و گفت سر بچه داره میاد دیگه زور نزن خیلی ترسیدم با مامانم بهم کمک کردن تا تخت رفتم و وقتی معاینه شدم دکتر گفت اشتباه کرده تازه دهانه رحم فول شده
بعد بهم گفت زمان هایی ک درد داره زور بزن تا بچه بیاد حالا دیگر به خودت بستگی داره ولی خب به من گفتش ک چمپاتمه بشین زور بزن چون اونجوری بهتر زور میزنن منم اونجوری زمان هایی ک درد داشتم زور میزدم حواستون باشه ک زمان هایی درد ندارین زور نزنین چون بیخودی فقط خسته میشن
میشه گفت من تو اون شرایط هیچ چیزی به جز درد حس نمی‌کردم فقط اینو میدونستم ک دارم نفس کم میارم و دیگه جوانی ندارم یدفعه دکتر منو هل داد روی تخت و گفت پاهاتو بالا نگهدار دو تا پرستار هم اونجا بودن و از پاهام نگهداشته بودن و به من گفت اگه دو تا زور خوب بزنی دخترت بغلته
من تو شرایط بدی بودم حتی نمی‌تونستم حس کنم ک بچه داره بدنیا میاد یا ن فقط زور میزدم ک زود تر از درد خلاص بشم
ک یه لحظه احساس کردم شکمم خالی شد و دردی ندارم ک به ثانیه اش نکشید ک صدای گریه دخترم اومد و اونو روی سینم گذاشتن و من درد خودم یادم رفت فقط میترسیدم از روی سینم سر بخوره

مادر شدن اینجوری درد خودت فراموش میشه و همه فکرت میشه بچت 🥹
ولی خانما یه چیزی اگه موقع زایمانتون نوار قلب بچه درست درد نمیومد خودت بخاید ک سونو بشین من نمی‌دونستم و این کار نکردم و دخترم با سه دور بند ناف دور گردنش بدنیا اومد با اینکه چهار روز قبل زایمان سونو بودم و اون موقع بند نافی دور گردنش نبود
مامان دو قلو ها مامان دو قلو ها ۱۶ ماهگی
#پارت دهم .توی مسیر اتاق عمل بابتمو مامانم امدن و بهم گفتن نگرلن نباش پسرم اشک میریخت و خواهرام صلوات میدادن و شوهرم باهام تا دم در اتاق عمل امد اونجا سرمو بوسید و من رفتم داخل و بعد کلی سوال و نوشتن جوابا و کلی از این تخت به اون تخت منو بردن رو تخت عمل و دکتر بیهوشی یا لبخند امد و کلی یربه سرم گذاشت و منو خم کردن و امپولو به نخام زدن و گفتن نگران نباش الان پاهات گرم میشه و من حس کردم پاهام دارن سر میشن یهو یه فشاری از نوک پام تا قفسه سینه ام حس کردم یه حس خیلی بد تنگی نفس بهم دست داد و حس کردم دارن از پاهام منو سمت بالا می کشن و بعد پارچه سبز رنگو جلوم زدن و منکه فقط می خواستم سلامت بودن بچه هامو بفهم با نفسای عمیق خودمو اروم کردم دکترم با دستیاراش امدن و دکترم با مهربونیش ارومم کرد و دستیارش کنارم ومند و دکتر بهم گفت نترسیا می خوام فقط معاینت کنم و عمل رو شروع نمی کنم ولی چند دقیقه بعد صدای پسرمو شنیدم و فهمیدم که شکممو بریدن و بچه رو در اوردن پسرمو اوردن کنار صورتم و بوسیدمش و بعد دیدم باز شروع کردن به کشیدن و اینبار دکخترمو در اوردن ولی اون ساکت بود ترسیده بودم ولی بعد از دن به پاش صدهی گریه اش امد دخترمم اوردن و بوسیدمش و دکتر بهم گفت یکم بخواب ولی من اصلا خوابم نمی امد و اونا منو بخیه زدن و دوختن و پرستارا بچه هدرو بردن که لباس ببوشونن
مامان شاهان مامان شاهان ۱۴ ماهگی
"پارت۳ اتاق عمل"
اومدن با ویلچر بردن بخش عمل اونجا چن تا سوال پرسیدن و بعدش نیم ساعت منتظر نشستم و اومدن بردن اتاق عمل، تا اتاق عمل کلی شوخی کردن باهام تو اتاق عمل روی تخت دراز کشیدم توی سرم آمپول زدن نشستم و به کمرم آمپول رو زدن و خیلی زود دراز کشیدم ولی بی حس نشدم بعد8دیقه بهم گفتن پاهاتو تکون بده ولی نتونستم تکون بدم سنگین شده بودن
بعدش دکترم اومد که عمل رو شروع کنه دونفر هم بالا سرم داشتن باهام حرف میزدن و سرگرمم میکردن ولی همینکه دکتر چاقو رو به شکمم زد قشنگ حس کردم ولی چیزی نگفتم و درد تا آخرین لحظه تحمل کردم ولی همینکه دکتر گفت پاهای بچه تو لگنه و در نمیاد من دردم بیشتر شد جوریکه انگار واژنم رو داشتن با دریل میسابیدن، بعدش دکتر یه وسیله مث انبر بود اونو گذاشت زیر شکمم و شکممو داد بالا که راحت بچه رو در بیاره که انگار من از درد مردمو زنده شدم که داشتم از درد داد میزدم ولی دکتر بیهوشی گفت چن دیقه تحمل کن بچه رو بردارن بعدش بیهوشت کنم، تا آخرین لحظه درد رو تحمل کردم و پسرم بدنیا اومد و گریه کرد بالا سرم و من بیهوش شدم...
مامان رُز کوچولو🩷🧿 مامان رُز کوچولو🩷🧿 ۱۱ ماهگی
یهو دیدم دکتر وندا یکی از بهترین دکترای یاسوج و استاد همه دکترا ک من زیر نظرشون بودم گفت فوری باید سزارین بشه و طبیعی نمیتونه خلاصه فقط میدونم از تررررررس داشتم میمیرم تو ۵ دیقه هنه چی اتفاق افتاد یهو خودمو تو اتاق عمل دیدم حتی همسرم امضا نکرده و رضایت نداده منو عمل کردن.منو بردن اتاق عمل و ی آقای جوون اومد و منو بردن رو ی تخت دیگه و اون تخته خیلیییی باریک و کوچیک بود و وسطش خالی منو نشوندن رو تخت و ی سری چیزا بهم وصل کردن و اصلا بهم آرامش ندادن آقایی ک اومد برا بی حسی گفتم منو حای دختر خودت بدون و بهم آرامش بده گفتم بی حسی درد داره گفت اره خیلی ک من استرسم بیشتر شد و فقط اون پسر جوونه بهم آرامش میداد میگف نه خلاصه گفتن صاف بشین و سرتو بده پایین و اون پسره هم شونه هامو گرف و دکتر بی حسی اومد و هی ضد عفونی کرد ولی واقعا اصلا نفهمیدم کی بی‌حسی زد واقعا درد نداشت ولی وقتی ک اون موادش میرف داخل میفهمیدی و ی دردی داشت و دردشم از انژیوکت رو دست کمتره یهو دیدم دوتر بی حسی به شدت منو هل دادن جلو و درازم کردن ک لباسم کارامل رف بالا و کل بدنم معلوم شد و خجالت کشیدم.خلاصه ی پرده زدن جلوم و شروع کردن به ضد عفونی ک من کامل حس داشتم و می‌فهمیدم ولی پاهام داغ شد هی میگفتم دکتر من بی حس نیستم توروخدا نزنی دردم بگیره میگف نه عزیزم فعلا ضد عفونی منم کامل حس داشتم و هرکاری میکردن رو می‌فهمیدم ک گفتم دکتر من هنوز حس دارم یهو دوتر گف نترس شروع نشده ک یهو صدای دخترم اومد و من زدم زیر گریه و دخترم و نیاوردن ببینم چون مدفوع کرده بود و ی کم ازش خورده بود خلاصه من ۲ ساعت اتاق عمل بودم و دیگه تموم شد بعدش رفتم ریکاوری و ماساژ شکمی اولی تو اتاق عمل بود و دومی تو ریکاوری و بعدش تو بخش ک واقعا درد داشتتتت