تجربه زایمان سزارین ۳ نیکان اقدسیه :
دیگه یکی دو دقیقه گذشت و ی چیزی زدن توی سرم ارام بخش بود فکر کنم کلا یکم گیج شدم خوابم گرفته بود ...بعد چند دقیقه من گفتم شاید میخواد شیکممو باز کنه تازه ..که یهو صدای گریه ی دخترم اومد دکترم گفت ماشالله چه موهایی دارههه ملورین خانم .
منم یهو زدم زیر گریه ینی انقدر لحظه ی عجیب و قشنگیه که نمیتونم حسمو توصیف کنم اون لحظه حس کردم مادر شدم تازه تا اونموقع حسی نداشتم ...ینی قلبم کنده شد تا اخر عمرم براش فقط با صدای گریه اش
..بعدش پرستار گفت نترس ما بچرو میبریم میشوریم میاریم پیشت گفتم باشه تا بیارنش ی امپول بهم زدن من یکم پیج شدم یهو یکی گفت اینورو نگاه کن دیدم دخترمو اوردن کنار صورتم وایی منو میگییی گریههه هی قربون صدقش میرفتم بچمم ارومههه ارومم صورتشو گذاشت روی صورتم تمام دردایه ۹ ماهم رفت توی ی لحظه .
بعدش بردنش لباس تنش کنن به منم هی امپول اینا میزدن توی سرم .گیجه گیج بودم دیدم حالت تهوع گرفتم گفتم من دارم بالا میارم گفتن سرتو بگیر سمت راست بالا بیار نرماله از استرسه و اینا بعدش بالا اوردم حالم خوب شد خودشون تمیز کردن چون ناشتا بودم و مشکل معده هم دارم چندین ساله فقط اب بالا اوردم یا نمیدونم اسید معدم بود ...
بعدش فقط شنیدم دکترم گفت تموم شد فقط پانسمان کنه بری ریکاوری با من کاری نداری گفتم خدا خیرت بده دکتر دستت درد نکنه خداحافظی کردم ...
بعدش اومدن برداشتن این پارچه ی روم رو دو نفری گذاشتن منو روی ی تخت دیگه پتو کشیدن روم بردن ریکاوری ..

۴ پاسخ

نمی‌دونم چرا تعریف میکنید هم حس خوب میگیرم هم استرس 🥹
سزارین اختیاری بودید ؟
هزینه عمل و اتاق خصوصی چقدر شد ؟

عزیزم مبارک باشه🥰چقدر خوبه که همه چیو درمورد سزارین تعریف میکنید…حس میکنم استرسم کم میشه😍عزیزم جمعا هزینه ی بیمارستانت چقدر شد با اتاق خصوصی و پمپ درد؟
منم قراره نیکان غرب زایمان کنم

اخی 😍😍 مبارکه عزیزم قدمش پرخیر و برکت باشه
چند هفته زایمان کردی؟

اصلا وقتی صدای گریه ش میاد ادم حس میکنه الان قلبش وایسه من که طپش قلبم رفت بالا و گریه میکردم فقط

سوال های مرتبط

مامان ملورین🍼🎀 مامان ملورین🍼🎀 ۱۶ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین ۴ بیمارستان نیکان :
توی ریکاوری بودم حالم خوب بود داشتم میخندیدم به پرستارا و خداروشکر میکردم فکر نمیکردم انقدر راحت باشه استریم صفر شد یهو گفتم تموم شد دیگه اتاق عمل .
بعدش صدای گریه ی یکی از نوزادا اومد اونچا لودن توی این شیشه ها .
بعدش من به پرستاره گفتم این صدای بچه ی منه ؟گفت اسمت چیه برم چک کنم از روی دست بمدش بعد گفت اره بچه توعه داشت گریه میکرد ...گفتم بیارش شیر بهش بدم گشنشه حتما بعد اوردتش تاانداخت رو سینم گرفت یکم میک زد دیگه ول کرد پرستاره هم گذاشت روی سینم و رفت بچمم ارومه اروم خواب بود مم همش باهاش حرف میزدم با دستام سفت گرفته بودمش ...قلبم رفت برااش ...
بعدش به من گفت اتاق چی میخوای وی ای پی خصوصی یا دو تخته گفتم خصوصی گفت خالی نداریم گفتم وی ای پی گفت اونم گفتن خالی نیست فقط یدونه اتاق دو نفره هست ...
دیگه چاره نداشنم گفتم باشه گفت ولی میسپرم خالی شد جابجا بشی ...
منو اوردن بیرون با بچم روی سینم همونجوری به باباش هم نشون ندتده بودن فقط اونجا ی لرزی افتاد تو تنم که فکر کنم بخاطر خونی بود که از دست داده بودم ...میلرزیدم بعدش ی پرستاره اومد گفت ببینم پانسمانتو که خونریزی نکنی زد بالا لباسمو یکم فشار داد شیکممو که بیوفتم خونریزی تخلیه شه رحمم ...فقط اونجا درد داشت یکم ولی من به دکترم گفته بودم که خالی کنه شکممو بعدش اینجوری فشار ندن انجامم داده بود ولی اینجوری کردن دیگه ...
مامان پانیا گلی مامان پانیا گلی ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت نهم:
دکتری که برام بی حسی رو زد از اول عمل تا آخرش یه صندلی زد و هم راستای سرم نشسته بود و هی چکم میکرد و احوالم رو میپرسید، مواد بی حسی که وارد بدنم شد یه لحظه نفسم سنگین شد پرستاره متوجه شد گفت خوبی گفتم نه نفسم سنگینه برام دستگاه اکسیژن گذاشت اومدم دستم تکون بدم که متوجه شدم بستنش پرستاره گفت میخوای دستت رو باز کنم؟گفتم آره لطفا ،گفت فقط باید قول بدی به هیچ عنوان دستت رو تکون ندی، گفتم باشه .بعد که ماسک اکسیژن رو گذاشت گلاب به روتون حالت تهوع داشتم پرستاره فهمید گفت بیار بالا اگه حالت بده بنده خدا هی من می آوردم بالا هی اون تمیز میکرد گفت مگه چیزی خورده بودی گفتم والا فقط یه لیوان شیر ،گفت چرا؟ گفتم آخه من امروز نوبت سزارین نداشتم که یکشنبه بود بعد که متوجه شد گفت راحت باش هرچی توی دلته بزار بیاد بالا تازه ماسکم هم کثیف شد باز عوضش کرد برام یکم که نفس کشیدم با ماسک اکسیژن بهترم شد ماسک رو برداشت برام بعدش دیگه طولی نکشید، که نی نی مو درش آوردند از توی شکمم ،همون لحظه که درش آوردند نی نی رو ،راسته که میگن حس میکنی توی شکمت خالی میشه همون لحظه هم نفسم رفت یهو که دوباره برام ماسک اکسیژن گذاشتند که دیگه صدای گریه نی نی م اومد کلا حواسم پرت اون شد و حالم بهتر شد ،بعدش گذاشتنش روی تخت مخصوص خودش با فاصله ولی توی راستای سر من که کامل دید داشتم بهش، من دیگه سرگرم تماشای نینی بودم که کارهاش رو کردند و آوردنش پیش صورتم منم کلی بوش کردم و بوسش کردم این قشنگترین لحظه بود😍😍😘😘بعدش هم بردنش
مامان ILMAH مامان ILMAH ۹ ماهگی
مامان ملورین🍼🎀 مامان ملورین🍼🎀 ۱۶ ماهگی
تجربه ی ۲ زایمان سزارین بیمارستان نیکان :
بعد دکتر بیهوشی گفت بیا دراز بکش به پهلو روی تخت و سرتو بگیر توی شیکمت پاهاتم جمع کن توی شیکمت مچاله شدم تا حدودی 😁بعد گفت من میخوام سریتو بزنم ولی اول ی امپولمیزنم پوستت سر بشه ...ینی الکی گفت دید من استرسم زیاده اینجوری گفت بعد گفت اول پاک میکنم پوستتو نترس اصلا .
بعد پاک کرد امپول هم زد اصلا هیچی نفهمیدم فقط دیدم داره یکم داغ میشه یکم کمرم اون قسمتی که داشت پاک میکرد بعد گفت برگرد تموم شد ...گفتم تموم شد ؟گفت اره خدا خیرش بده خیلی دستش سبک بود اصلا نترسید از امپولش هبچ دردی نداره .
بعدش حس کردم کم کم داره پاهام گرم میشه دون دون میشد ...بعدش دکتر زنان خودم اومد لیلا سعیدی چقدر ارامش بخشه اون لحظه کسیو میبینی که بهش اعتماد داری .دستمو گرفت حالمو پرسید با لبخند روی خوش ارومم کرد گفت اصلا نترس استرس نداشته باش اسم دخترمو پرسید و یکم خندیدیم .بعدش گفتم من هنوز سر نشدما اینا چون ترسیده بودم چیزیو حس کنم گفت الان نه اصلا هیچ کاری انچام نمیدم ی ربع دیگه شروع میکنم .اینم الکی گفت من استرسم تموم شه🤣
بعدش گفتم خانم دکتر من استرسم زیاده صدای چیزی بیاد من قلبم میاد تو دهنم میشه اهنگ بزارید موقع عمل ؟
گفت اره چی بزاریم گفتم هرچی دوستدارید ...که دکتر بیهوشیم معین گذاشت 😁🤭ی اهنگ شاده باحال هیچ صدایی هم جز صدای حرف زدن خودشون نشنیدم با اهنگ داشتن میخندیدن و خاطره تعریف میکردن کلا شبیهه اتاق عمل نبود که استرس بگیرید ...
بعد دکترم گفت نازنین میخوام شیکمتو پاک کنم ضد عفونی کنم و اینا لباستم درست کنیمو اینا ولی نترس هیچ کاری نمیکنم الان .گفتم باشه دیگه شروع کرد ی چیزی کشید رو پوستم گفتم حس میکنما من گفت میدونم دارم پاک میکنم با بتادین .
مامان هامین 👶💙 مامان هامین 👶💙 ۱۴ ماهگی
*پارت پنجم*


بعد بهم گفتن دیگه سرتو تکون نده که بعدا سر درد نشی..
دیگه از اونجا به بعد هیچی نمیفهمیدم اصلا نفهمیدم کی برش دادن کی شروع کردن فقط خیلییی سنگین شده بودم چون بی حس بودم و اینکه فقط شکمم تکون میخورد حس میکردم..

منم خیلی ریلکس بود جالبه دیگه ترسی نداشتم فقط منتظر صدای بچه بودم🥹🥹

بعد یهو شکممو از معده هول دادن به پایین یهو ترسیدم... و بعدش...
صدای جیغ بنفش هامین درومد😍🥹🤣
اینقهههه اینقههههه....
نمیدونستم گریه کنم یا بخندم..
چون فیلمبردار داشتم سعی کردم گریه نکنم
خیلی سریع پیش رفت..
بعد بچه رو بردن پاهاشو مهر بزنن و تمیز کنن و عکساشو بگیرن...

بعد یه دکتر اومد بالا سرم گفت ارامبخش برات زدم هروقت خواستی میتونی بخوابی..
گفتم نهههههه نزن هنوز بچمو ندیدم گفت عجول صبر کن الان میارنش ، دوزش کمه خب نخواب!😂

یهو دیدم یه فندوق کوچولوعه لای پتو پیچیده ی سرخ و سفید آوردن کنار صورتم و چسبوندن بهم..
پوستش خیلی گرم و نرم اومد...
خیلییی حس خوب و قشنگی بود نمیدونم چجوری توصیفش کنم ...
انشالله همه این حس قشنگو تجربه کنن🥹😍😍
وای خیلییی خوب بود🤩

دیگه گفتن بچه رو می‌بریم ریکاوری اونجا میاریمش پیشت...
دیگه شروع کردن دوخت زدن بخیه هام ولی من فقط منتظر بودم برم ریکاوری بچمو باز ببینم چون سرمو تکون نداده بودم خیلی قیافشو ندیده بودم🥹

که دیگه عملم تموم شد و روم پتو انداختن و چون سنگین بودم دوتا مرد زور دار اومدن و بلندم کردن و گذاشتن رو یه تخت دیگه و منو بردن بخش ریکاوری...
مامان پندار😍 مامان پندار😍 ۱۴ ماهگی
پارت دوم زایمان
بعدش ی ماما اومد پیشم گفت بیا بریم کاراتو انجام بدم
رفتیم انژوکت زد ی سرم وصل کرد،سوند رو واسم زد ،لباس پوشیدمو دیدم صدای دکترم میاد فشارمم چک کرد گفت ۱۱ فشارت خوبه بعدش کمکم کرد با ویلچر بردم اتاق عمل ،وارد شدم دیدم سه تا اقا اونجاست و ی خانم و دکترم ک اومد بعدش گذاشتنم روی تخت بعد چک کردن فشار و سرم دکتر بیهوشی ک اقا بود گفت گردنتو خم کن بدنتو شل کن بعدش ی سوزش داخل کمرم حس کردم درد زیادی نداشت بعدشم گردنم رو گرفت خوابیدم روی تخت پرده رو کشیدن پاهام کامل بی حس بود و دکتر سریع شروع کرد ولی یهو چشمام رفت دیدم جم شدن بالای سرم گفتن خانم خانم خوبی ی امپول زدن داخل سرمم دوباره چشمام برگشت اسم و فامیلمو پرسیدم جواب دادم بین خودشون داشتن میگفتن فقط ۵ ثانیه دیرتر اتفاق بدی میوفتاد فشارش اومده روی ۵ همه چیو میشنیدم ولی نمیتونستم چیزی بگم اکسیژن واسم گذاشتن مدام باهام حرف میزدن یهو نی نی ب دنیا اومد داشت گریه میکرد ولی نشونم ندادن 🥲گفتم بچمو نشون بدین گفتن صبر کن دارن تمیزش میکنن ولی بعدش سریع بردنش منم ب خیال خودم بچم داخل اتاق دوباره بعد ده دیقه پرسیدم چرا بچمو نشونم نمیدین گفتن بچت یکم شل بوده بردن واسش اکسیژن بذارن انگار دنیا خراب شد روی سرم🥲بعدش فقط دیدم بدنم میلرزه ب شدت نمیدونم چرا کولرگازی انقد زیاد بود ب یکیشون گفتم یکم کمترش کرد بعدش بردنم ریکاوری از شانس من ی مریض دیگ بود ده دیقه زودتر از من تموم شده بود عملش اونو اومدن بردن بخش فقط شنیدم اون کسی ک اومد ببرش گفت من یکم کار دارم بهم زنگ نزنید خودم میام سراغ بعدی رفت تا نیم ساعت نیومد دیدم دردم گرفته😭
مامان 🩷آنیسا🩷 مامان 🩷آنیسا🩷 ۵ ماهگی
مامان نــیــلا🎀 مامان نــیــلا🎀 ۸ ماهگی
پارت سه
دکترم گفت عالیه فقط یکم ریزه که باید حسابی بهش برسی منم فقط گریه میکردم دکتر بیهوشی گفت گریه نکن سردرد میشی من همچنان گریه میکردم ی خانومه همونجا بود گفتم خوشگله؟
گفت اگه زشت باشه میخوایی چیکار کنی؟
منم گفتم هیچی😂
اون لحظه برای همه دعا کردم برای اونایی که در انتظار ی نینی هستن برای مامانای باردار که به سلامت بچشونو بغل بگیرن
یهو ی حالت تهوع شدید بهم دست داد گفتم می‌خوام بالا بیارم گفت آمپول زدیم خوب میشی گفتم نهههه می‌خوام بالا بیارم سریع اکسیژن برداشت ی پارچه انداختن زیر سرم منم بالا آوردم دکتر گفت دارم ی لایه از شکمتو میدوزم که باعث تهوع میشه الان دیگه کارم با اون لایه تموم میشه بهتر میشی و واقعا چند لحظه بعدش بهتر شدم
دیگه اومدن دخترمو نشونم دادن بردنش بیرون بعد منو فرستادن ریکاوری اونجا دخترمو آوردن شیر دادن دو سه بار شکممو فشار دادن که من کامل بی حس بودم چیزی حس نمیکردم دیگه کم کم حس شکمم داشت بر می‌کشت فرستادن بخش من پمپ درد گرفته بودم همونجا تو اتاق عمل برام تنظیم کرده بودن خودش تزریق میشد دیگه نیازی نبود من فشار بدم فقط جاهایی که درد زیادی داشتم گفتن ده ثانیه دکمه رو فشار بده بعد ولش کن که من دو سه بار بیشتر فشار ندادم بقیش طبق تنظیمی ک کرده بودن رفت ۱۴ساعت برام رفت پمپ اولین راه رفتن ام برای من اصلااااا درد آور نبود طبق گفته بعضی از مامانا میگفتن خیلی سخته و اینا من خیلی استرس داشتم ولی وااااقعا درد نداشت
مامان معجزه خدا💖 مامان معجزه خدا💖 روزهای ابتدایی تولد
پارت ۳
ححنگران شدن گفتن بمون که صب عمل میکنیم دکترم اومد مثلا ماما باهاش هماهنگ کرده بود دکتر گفت باشه ی کاریش میکنیم حالا تا فردا صب اینو گفت و رفت دیگه منم پررراز استرس دیگه بعد از ظهر شده بود دیدم دونفر اومدن بالا سرم با یه سروم یهو حدس زدم امپول فشاره گفتم من اورژانسیم نباید امپپول فشار بزنی گفت این سرومه گفتم وا خب امپولو میزنن داخل سروم دیگه گوش نکردن سرومو زدن و ی دستگاه نوار قلب وصل کردن بهم بعد یکیشون یهو گف دوزشو ببریم بالا اون یکی گفت میترسم تو چه دلی داری بعد گفت نه ببر نترس بردن بالا دیدیم دستگاه الارم زد ضربان قلب هی میومد پایین داد زد تند تند نفس بکش هول شده بودم دیدم همه ریختن بالا سرم یهو شد ضربان قلب بچم ۷۹ پرستاره گفت یا ابلفظل خانوم ...برو فلان دستگاهو بیار حدس زدم دستگاه شوک باشه من دیگه داشتم از حال میرفتم فقط بهم اکسیژن زدن و گفتن تند تند نفس بکش من گلوم خشک و زخم شده بود از بس نفسای محکم میکشیدم ساعت حدود ۷شب بود سریع زنگ زدن دکتر بیاد چند بار زنگ زدن گفت تو ترافیک تجمعات گیر کرده😢منو بردن اتاق عمل هنوز اماده نبود تند تند داشتن جمع و جور میکردن دکتر اومد منو گزاشتن رو تخت سریع بی حسی زدن گفت بخواب تا خوابیدم بتادین زدن و شروع کرد بریدن گفتم ای من دردشو میفهمم میسوزه گفت هیچی نگو بچت تو خطره دیگه کم کم کامل سر شدم تا یهو سنگینی کشیده شدن ی چیزی از شکمو حس کردم و پشتش ساعت ۸و ۵ دقیقه صدای گریه بچم تا اومدم ی صدا دقت کنم دیدم افتادن رو قفسه و چند بار محکم فشار دادن جوری که نفسم قط میشد بچرو که اوردن بیرون گفت بند ناف ی دور دور گردن و یه دور دور پاهای بچم بود😭بچم پاهاشو که تکون میداده اوفت ضربان قلب میگرفته😭
مامان قلب خونه ❤️‍🔥 مامان قلب خونه ❤️‍🔥 ۸ ماهگی
یهو متوجه شدم پرده انگار تکون خورد ، بعد از دختره بالا سرم پرسیدم گفتم دارن پارم میکنن گفت اره 🤣🤣 چند ثانیه بعد بچمو در اوردن صدا گریش اومد اومدن بهم امپول نمیدونم چی زدن یهو حالت تهوع گرفتم گفتم حالم بده ، اوردن پلاستیک گفتن هیچی نخوردی معدت خالیه هیچی بالا نمیاری نگران نباش 😭😂😂😂 خلاصه یهو چشمم افتاد به لامپ بالای سرم دیدم شکمممم پارستتتت ، ی چیزی دیدم شبیه روده بود پرسیدم دکتر اون رودمه ، دکتره اینجوری شد 🤔🙄😳😳😳 گفت تو از کجا داری میبینی گفتم از اونن لامپه گفت نگاه نکن چشاتو ببند اون روده نیست رحمه گفتم نمیترسم ترسم ریخته ، خلاصه تا اخر ک داشتن بخیه میزدن نگاه کردم بعد گفتم ماساژ کی میدین گفت همینجا تو اتاق عمل ، ماساژ هم داد و بردنم داخل اتاق ریکاوری ، اونجا فکر کنم بیست دقه ای موندم ، بعد اومدن ببرنم بخش هیچ دردی نداشتم کلا تا نیم ساعت بعد حس کردم گرسنم ، بعد دیدم بخیه هام کم‌کم داره درد میگیرن و .. قابل تحمل بود تا یکم بعد بهم شیاف زدن ، خودمم ی دونه شیاف دیگه زدم خوب بودم کامل تا حس میکردم دردم داره میگیره شیاف میزدم ، تا ۱۲ ساعت نباید چیزی میخوردم دیگه هشتو نیم شب شروع کردم به خوردن و ... بعدش سوند رو در اوردن هیچ دردی نداشت
مامان نیـلا🐣🥑💕 مامان نیـلا🐣🥑💕 ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۴
تو همین حین من حس کردم فشارم داره میوفته نفسم سخت بالا میاد (چون از قبل تجربه زایمانارو خونده بودم میدونستم طبیعیه و بعدش اکثرا اینجوری میشن) بخاطر همون نترسیدم فقط سریع بهشون گفتم من حالم بده نفسم بالا نمیاد اونام یه امپول تو سرم زدن و واسم ماسک گذاشتن ک یکی دو دقیقه بعد حالم اوکی شد ،همون لحظه از تکونایی ک بهم میدادن متوجه شدم عمل شروع شده و خیلی خوشحال شدم که واقعا هیچیییی متوجه نمیشم😅 دوباره چند دقیقه گذشت دیدم حالت تهوع دارم و شروع کردم به عق زدن ولی چون چندساعت ناشتا بودم هیچی نبود ک بخوام بالا بیارم ، دوباره یه امپول داخل سرمم زدن و سریع اوکی شدم…بعد چند دقیقه که پرررر از استرس بود یهو یکی از پرستارا گفت ۱۰:۴۵ دقیقه و اونیکی گفت وای موهاشم ک بوره
و من متوجه شدم دخترم به دنیا اومد🥹
قشنگترین لحظه اونجایی بود ک یه موجود کوچولوی نرم و گرم و اوردن چسبوندن به صورتم
ینی نگم از حس و حال اون لحظه فقط خداروشکر میکردم🥹 از خدا خواستم همه مامانا سلامت بچشونو بغل کنن و اونایی ک چشم انتظار بچه هستن به زودی زود دامنشون سبز بشه


فرزندپروری/زایمان/سزارین/طبیعی/نوزاد