۹ پاسخ

چرا نرفتی خونه مامانت بمونی که نبینیشون راحت باشی اونام نمیتونست بیان خونه مامانت

عزیزم منم خواهر شوهرم هی دخالت می کنه شوهرمم هی هرچی میشه زنگ میزنه بهش می گه مثلا بچه یبوست داره یا دهنش افت داره یا نمی خوابه منم حرصی میشم امروز گفتم کاراتو ادامه بدی باید بری باهمون عفریته زندگی کنی خلاصه کلی بحث کردیم خاستم بگم فکر نکن فقط تویی من همین خواهرشوهرم ۱۵ روز زایمان کرده بودم یه زنگ نزده بود حتی تبریک بگه بعد شوهرم داشت توشون فرو می رفت حال روز منم پشم😏

اوایل همینه تا به روال عادی برگردین یکم زمان میبره

عزیزم شما الان تازه زایمان کردی همینجوریش هم حال روحی آدم بهم میریزه چه برسه به اینکه کسی هم بره رو اعصابت ولی خب چاره ای نیست الان به خاطر حال روحی خودت سعی کن بیخیالشون بشی و فقط به حال خوب خودت و نینیت فکر کن الان شما دو نفر از همه و فکراشون و حرفاشون مهم ترین 😊

کلا نباید از خانواده شوهر انتظار داشته باشی درکت کنن اونا فقط دردا و مشکلات دختر خودشونو باور میکنن همش طعنه و تشر هم بهم از نظر جسمی آسیب زدن هم روحی من که نمی بخشم شون بهترین روزای زندگیم رو خراب کردن
اصلا به خودت سخت نگیر و فشار نیار و الویتت فقط سلامت خودت باشه بچه فوقش شیر خشک میخوره بچه به یه مادر قوی نیاز داره

عزیزم چرا باید از خودت بدت بیاد.تو مادر شدی زایمان کردی.اصلا به حرف کسی توجه نکن.هر کسی متناسب با دیدگاهش حرف میزنه حالا آگاهانه یا نااگاه.شما اگر اندامتم عوض شده کسی چیزی گفت بگو که به خودم افتخار میکنم که لیاقت مادر شدن داشتم.اندام برمیگرده با رژیم و ورزش.و از این پرسه لذت ببر حتی اگر چاق شدی.چون بدنت یه موجود به وجود اوره.اگرم شیر نداری اشکالی نداره،سیستم بدنی هر کسی متفاوته این همه بچه شیرخشکی تپل تر از بچه های دیگه هم هستن و دارم سالم زندگی میکنن.این روزا ممکنه خلفت به خاطر زایمان بهم ریخته باشه.سعی کن با همسرت بحث نکنی آرامش داشته باش.و بهش بگو که به حمایت عاطفیش نیاز داری.رفتار و کلام خانوادشو هم به اون انتقال نده،اینکه خانوادش چطور فکر میکنن ربطی به همسرت نداره💖

مادر خودت نیست بیاد پیشت که مادرشوهرت بره؟
۴۰ روزم به نظرم زیاده که وایساده

بازم زایمان و دردسر هاش🥲می فهممت

این سری داد زد پاشو درو باز کن بگو بفرمایید خونتون خودم زاییدم خودمم بلدم چجوری بزرگش کنم یکم زبون داشته باش تا حساب کار بیاد دستشون

سوال های مرتبط

مامان فسقل بچه👼🍭 مامان فسقل بچه👼🍭 ۱۱ ماهگی
امروز مادرشوهرم و پدرشوهر و برادرشوهرام اومدن خونمون. مادرشوهرم خودش رو دعوت کرده بود واسه ناهار البته ناهار رو خودش اورد. ولی خب زیادن واقعا نزاشتن من استراحت کنم. حالا این عیب نداشت. قسمت ناراحت‌کننده‌اش این بود که همش بچه رو از دست من میگرفت میگفت بده من. بچم همش گشنه میشد شیر میدادم میخواست بخوابه اون میومد از دستم میگرفت میبرد اینور اونور باز بچه خواب از سرش میپرید. سه ساعت اینجا بودن انقدر اینجوری کرد ک هنوزم بچم نمیخوابه گیج شده. بعد ک رفتن به شوهرم اعتراض کردم گفتم بعدا که رفتیم خونه مادرت من نمیزارم هی بغل بگیرنش، بچمه میخوام مواظبش باشم، نمیتونم بخاطر رودرواسی بچه رو به اذیت بندازم... ک بازم بحث و دعوامون شد. ب خدا انقدر گریه کردم این مدت خسته شدم. فکر میکنم دیوونه شدم همش ب خودم میگم کاش حرفی نمیزدم اعتراضی نمیکردم. ولی مگه میشه هر کی هر کاری دوست داشت بکنه و ما ناراحت نشیم؟؟ یعنی هیچ حقی نداریم؟ با بدبختی بچه رو ب دنیا اوردم حالا انگار عروسکه هی میگیرن دستشون فشار میدن اینور اونور‌ میکنن😔😔😔
مامان بهار و پسری مامان بهار و پسری روزهای ابتدایی تولد
سلام مامانا خوبین ؟؟اومدم دردودل خسته ام از اینکه هروز ازم میپرسن شیر خودتو میدی یا شیر خشک؟؟؟خسته ام از اینکه ۵ روز فقط از زایمانم میگذشت ک مهمونا میومدن دیدنم و من با ذهن وجسم خسته باید حفظ ظاهر میکردم ک اره خوبم چیزیم نیست
خسته ام از کارای مادر شوهرم ک تا بچه ها خوابن یذره تکون ک میخورن یا میگیره بغلش یا میگه عه گشنشه یا میگه سردش شد روشونو میکشه یا میگه جاشون کثیف شد با اینکه هیچکدوم از اینا نیست و فقط ی تکون ساده اس ک ت خواب همه نوزادها تکون میخورن
خلاصه ک الان ت شرایطیم ک واقعا موندم چ غلطی بود کردم خدایا چرا مردم مخصوصا مادر شوهرم ابنطورین ی جوری رفتار میکنن ک انگار دلسوز بچه هام هستن با اینکه هیچکس جز منو همسرم دلسوزشون نیست
من با بچه ها ت اتاق هستیم کسی هم ک میاد دیدنم مادر شوهرم میشینه باطرف از درد پاهاش و نمیدونم مسائل چرت و پرت حرف میزنه اونم بلند با اینکه بچه ها یا تازه خوابیدن یا بزور خوابوندیم بیدار میشن 😑😑😑😑😑😑😑
شیردهی
مامان ی دخمل🩷 مامان ی دخمل🩷 ۲ ماهگی
امروز ۵۳روز ک از زایمانم میگذره و داشتم ب این فکر میکردم ک چقد روزای اول زایمان سخته و کسی چیزی از حال و هواش نگفته بود !!!۲هفته مامانم کنارم بود و راهش دور و رفت و بعدش من موندم با بچه ریزه میزه ای ک هیچی بلد نبودم و زردی ک دست بردار نبود و داخل دستگاه میزاشتم!!! حالا کنار اینا و شب بیداری و زخم سزارین باید ب خونه و ناهار شام میرسیدم و جز ب بچه ب هیچ کاری وقت نمیکردم برسم خودم در بدترین وضعیت لباس و مو بودم و خونه ای ک همیشه برق میزد حالا کثیف کثیف بود و رفتاری ک همسرم میومد و همیشه خوب بود حالا دیگ شده بود ب اهمیت ندادن و حرف نزدن حتی جدا خوابیدن !!!!میدونم برای همسرمم سخت بود اونم از خونه ای ک همیشه آرامش و تمیزی بود حالا ی زن بی حال و خونه کثیف بود اما خب ب مرور درست شد شاید حکمت چله همین باشه تا آدم ب خودش میاد و روال زندگی میفته رو دستش !کسایی ک تو شرایط روزای اول زایمانن نگران نباشن اینا موقتیه و میگذره و دوباره همه چی برمیگرده ب روال قبل با این فرق ک الان ی فسقلی هس ک خندش میارزه ب کل دنیاااا ❤️
تو شرایط سختمم بازم بابت وجود دخترم خداروشکر میکردم و تنها دلیلم این بود ک خوب باشم ک گریه نکنم از حال بدم تا بتونم افسرده و غمگین نباشم برای دختری ک امیدش منم برای همسری ک نیاز ب حال خوبم داشت ...