امروز مادرشوهرم و پدرشوهر و برادرشوهرام اومدن خونمون. مادرشوهرم خودش رو دعوت کرده بود واسه ناهار البته ناهار رو خودش اورد. ولی خب زیادن واقعا نزاشتن من استراحت کنم. حالا این عیب نداشت. قسمت ناراحت‌کننده‌اش این بود که همش بچه رو از دست من میگرفت میگفت بده من. بچم همش گشنه میشد شیر میدادم میخواست بخوابه اون میومد از دستم میگرفت میبرد اینور اونور باز بچه خواب از سرش میپرید. سه ساعت اینجا بودن انقدر اینجوری کرد ک هنوزم بچم نمیخوابه گیج شده. بعد ک رفتن به شوهرم اعتراض کردم گفتم بعدا که رفتیم خونه مادرت من نمیزارم هی بغل بگیرنش، بچمه میخوام مواظبش باشم، نمیتونم بخاطر رودرواسی بچه رو به اذیت بندازم... ک بازم بحث و دعوامون شد. ب خدا انقدر گریه کردم این مدت خسته شدم. فکر میکنم دیوونه شدم همش ب خودم میگم کاش حرفی نمیزدم اعتراضی نمیکردم. ولی مگه میشه هر کی هر کاری دوست داشت بکنه و ما ناراحت نشیم؟؟ یعنی هیچ حقی نداریم؟ با بدبختی بچه رو ب دنیا اوردم حالا انگار عروسکه هی میگیرن دستشون فشار میدن اینور اونور‌ میکنن😔😔😔

۱۸ پاسخ

عزیزم

همینکه ناهارشون رو آورده یعنی شرایط شما رو درک کرده نخواسته تو زحمت بیوفتید،
از طرفی خب اوناهم دلشون میخواد بچه پسرشون رو بغل بگیرن و ببینن
شوق ش رو دارن.

ما خانوما کلا حساسیم تو این دوره
اگر توجه کنن میگیم اینجور؛
اگرم توجه نکنن میگیم از ما خوششون نمیاد...

سخت نگیر عزیزم

عزیزم به جنبه خوبش نگاه کن
ناهار آورده
خواسته تنها نباشی
نوه دار شده خب شیرینه براشون
یه جاهایی دیدی خیلی داره بچه رو اذیت میکنه خیلی آروم ازش بگیر بگو وقت خوابشه اگر نخوابه شب اینقدر گریه میکنه خودش اذیت میشه

عزیزم از روی دوست داشتنه خیلی حساس نشو بچه در آخر بزرگ میشه

توقعتو کلا صفرکن اینطوری درارامش بیشتری هستی

عزیزم مستقیم ب همسرت اینجوری نگو با سیاست رفتار کن چون مردا کلا هر حرفی راجب خانوادشون بزنی یکم گارد میگیرن

من از الان دغدغه همین روزهارو دارم😖خیلی بابتش حرص میخورم واقعا سخته😑

چون هنوز جی جی هست یکم حساسی یکم بگذره به همونا التماس میکنی یه ساعت بهت کمک کنن یا مواظبش باشن

خداروشکر طایفه شوهرم از بغل کردن بچه میترسن کلا رو زمین اونا هم یکم نگاهش میکنن تموم

اشتباه منو نکن عضه نخور گریه نکن شیرت خشک میشه برا من ک انگار داره خشک میشه سینه هام نابود شد تو دو شب

عزیزم منم آنقدر زایمان بدی داشتم که مرگ رو جلو چشمام دیدم و الان هرکسی دست به بچم می‌زاره یا بچم کوچکترین نقی میزنه میخوا جونم دربیاد چون سختیشو من کشیدم هفته قبل رفتیم خونه مادرشوهرم هی خواهرشوهرام بهش ذوق میکردن و بویش میکردن و باهاش بازی میکردن و از خواب بیدارش میکردن وبچم اذیت میشد اونا ذوق بهش میکردن ولی بچه واقعا اذیت میشد و وقتی برگشتیم به شوهرم گفتم خونه شما تیمارستانهههه بچمو داغون کردن من رو بچم حساسم با کوچکترین صداش من میمیرم و بعد اونا اذیتش میکنن کسی حق ندارد بچه منو اذیت کنه چون من پاره شدم به خاطرش و اونم نگاه میکرد و چیزی نمی‌گفت چون حق با من بود بهش گفتم درسته بهش ذوق می‌کنن ولی مثل آدمیزاد ذوق کنن نه اینجوری گفتم اگه خودت بهشون نمیگی که اذیتش نکنن تا خودم بگم و باعث ناراحتی بشه
ایندفعه که رفتیم خواستن دوباره بیدارش کنن شوهرم بهشون گفت بیدارش نکنید و اذیتش نکنید چون خود شوهرم هم رو بچه حساسه

عزیزم برای همه همینه نمیان پولشونو بع ما بدن که

اخه اشتباه ما همینه، به جای حرف منطقی زدن با مادر شوهر به شوهرامون میگیم. همونجا اگه اروم به مادر شوهرت میگفتی که خواب بچه خیلی مهمه و اگه نخوابه الان شب اذیت میکنه و ... اینطور نمیشد شاید

وقت خوابش شد نذار برداره بگو میخواد بخوابه اون روز شما رفتین بد خواب شده بود هر کار کردم نخوابید ضرر داره براش خواست برداره بچه رو نده بغلش مرگ یه بار شیون یه بار هیچ وقت سر بچت تعارف نکن با کسی

الان خیلی روش حساسی و اعتراض خوبی نگردی عزیزم.
اونا از ذوقشون میان،زحمت نهارم کشیده که،
من جاریام و خواهر شوهرم وقتی میان 8تا بچه تو خونه مونن.فک میکنی ماچیکار میکنیم پس؟؟

نمیدونم چرا فکر میکنن خیلی حالیشونه ی کارایی میکنن ک اعصاب آدمو بهم میریزن

از دوست داشته عزیزم...خودتو ناراحت نکن..سری بعد با ملایمت بگو مامان جون بچم الان وقت خوابشه یا وقتی دست ب دست میشه کلافه میشه گریه میکنه ..

ازدوست داشتن شما زیاد حساسی خیلی خوبه خواسته تنها نباشی تازه نهارشم اوزده فک کن بالعکس بود وهمسرت این حرفومیزد

عزیزم نمیشه یه مدت بری خونه مادری چیزی ک کمتر بیان و توام یکم سرپا تر بشی؟؟

سوال های مرتبط

مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۵ ماهگی
ادامه
کل سینمو رو زخم کرده بود نامرد گناه رو انداخته بود گردن من میگفت شیرنداری هی سینمو چنگ میزد نیشگون میگرفت میذاشت دهن بچه بچه هم قشنگ مشخص بود اصلا گشنش نیست اخه مامانم میاورد خیلی شیر میخورد من از ۲۱هفته از سینم شیر میومد مگه میشد شیر نداشته باشم 😮‍💨 بعدا خودش اعتراف کرد که هر بار قبل از آوردن شیرخشک بهش میداد خا پس چرا من رو زخم میکردی کلا با من دعوا داشت چند بار بچه رو گذاشت رو شکمم بعد اینا به کنار من خواب بودم به زور بیدارم میکرد میگفت شیر بده هی سینمو میکشید همشم میگفت تو بلد نیستی شیر بدی بچه رو خفه میکنی تو بارداریت عذا نخوردی شیر نداری یه روزه داری اب میخوری شیرت جون نداره دیگه نمیگه خودش شیرخشک میداد شکم بچه سیر میشد میاورد پیش من 😭
اون مدتیم که من آی سیو بودم بیشتر بچه تو بخش با مامانم و شوهرم بود واقعا جفتشون اون روزا زحمت کشیدن مامانم میگه دو روز کامل شوهرم نخوابید خیلی دوست داشتم اون لحظه هارو ببینم 🥺 مثلا فکر کنم اولین بار که شوهرم بچه رو پوشک کرد اشتباهی چسب پوشک رو کنده فکر کرده باید بکنه و بعدش میچسبه 🤣یه پوشک رو خراب کرده 🤣
یادم نمیاد گفتم بهتون یا ن ولی همه اطرافیان میگن تابحال شوهرت رو اینطور ندیده بودیم خیلی نگران بود هر کی حالمو میپرسید میرفت یه گوشه گریه میکرد 😭
مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۵ ماهگی
بعضیا نمیدونم چرا فکر میکنن دلسوز تر از مادر هستن برای بچه واقعا رو مخن انقدر دلم میخواد برگردم به اون طرف بگم که من زاییدم من مادرشم بلدم چطور نگه دارم من میدونم درد بچم چیه هووووف
چند شب پیش رفتیم خونه مادرشوهرم من قبلش بچه رو بردم حموم شیر دادم سیر سیر بود کم کم تا دوساعت بیدار نمیشد همین که رسیدیم شوهرم لپ بچه رو گرفت بچه چون آروغ نزده بود بیدار شد گریه گریه همه هم افتادن سر من که بچه گشنشه پدرشوهرم یه جوری ناراحت بود که مثلا میگفت بچه گشنشه اینو گرسنه میذاره شیر نمیده بهش 😑
من هرچی میگفتم من بچمو میشناسم این آروغ داره باز اینا منو به زو فرستادن تو اتاق که بچه رو شیر بدم بچمم اصلا شیر نمیخورد بازم‌گریه میکرد منو شوهرمم اخلاق بچمون رو میدونیم خلاصه مادرشوهرم اومد به زور بچه رو ازم گرفت هی بچه رو تکون تکون داد مغز بچم اومد تو دهنش اخخخ قلبم داشت ایست میکرد اینسری اینطوری کنه جدی تر برخورد میکنم خلاصه بچه یکم اروم شد بازم شروع کرد تا به شوهرم گفتم انقدر بزن پشت بچه تا آروغ بزنم اونم همین که آروغ زد همونجوری تو بغل باباش خوابید
یا مثلا چپ و راست حرفای خرافه میگن هوووف اینسری به مادرشوهرم گفتم من خرافات رو قبول ندارم نون و چاقو نذار پیش بچه مگه اینا بالاتر از قرآنن بچم قرآن پیششه گفت اره همینارو قبول نداری که بچه گریه میکنه گفتم کولیک داره بچم هر دوساعت دلش میپیچه چه ربطی داره خلاصه بازم کارش رو انجام داد منم همین که سوار ماشین شدم انداختم اونور 😒
الانم همش دارم فکر میکنم مادرشوهرم بچه رو میذاره رو پاهاش تند تند تکون میده قلبم میخواد کنده بشه تقریبا ۴ ۵ بار این کار رو کرده😭