۱۱ پاسخ

حرف دل من🥲

خیلی معصومه خیلی خیلی خیلی🥹اینهمه تو گهواره از بچه‌ها عکس دیدم نمی‌دونم چرا یه حس عجیبی به دونات شما دارم ،خیلی ی جوری مظلوم و معصومه،میشه درخواستمو قبول کنی داشته باشمت؟

اخ من گاهی اوقات که میگن اب نیست دیگه برای نسل بعد هزار بار خودمو لعنت میکنم چرا اجازه دادم اینا بیان این دنیا

دقیقا هررررر شب این فکرا مغزمو میخوره🥺

قطعا بهترین مامان دنیایی براش
🩰👼🏻

خب همه که هستیم ایراد داریم. هیچکس بدون ایراد نیس دلیل نمیشه بچه هیچوقت نیاریم چون ایراد داریم باید ایرادهامون باید اصلاح کنیم....زندگی سخت نگیر همین نعمتی که ما داریم یکی از فامیل هام 16 ساله ارزوشو داره....

چقدر حالم بده
چقدر دلم واسه بچم میسوزه 😭😭😭😭😭
یکی نیس به شوهرم بگه تو که میخواستی معتاد شی چرا گفتی به بدبختی بچه دار شیم....
گناه بچم چیه من چکار کنم😭😭😭😭

عزیزم خداحفظش کنه برات 💙

چقدر حرف دل منو زدی😭

بچه ب این قشنگییییی چطور دلت میاد بگی آخه دختر 😍😍😍😍😍

همه همینیم عزیزم امروز اقد حالم بد بود ک حوصله خودمم نداشتم پسرم زل زده بود بهم و مجبور بودم مصنوعی بش بخندم 🥺💔

سوال های مرتبط

مامان جوجه کوچولو مامان جوجه کوچولو ۱۱ ماهگی
الان یه مدت خونه خودم بودم میبینم چقدر حس میکنم منم توانایی دارم.ولی تو خونه ی بابام،مادرم مرتب از هرکاری که برای بچم انجام می‌دادم ایراد می‌گرفت و من مرتب حس میکردم آدم نابلدی هستم و مادر خوبی نیستم.
ولی تو خونه خودم درسته صددرصد بی عیب نیستم ولی بالاخره کارامو میکنم و دیگه کسی نیست بهم بگه بزار خودم بجای تو انجام بدم چون تو یه جای کارو اشتباه کردی.
مادرم آنقدر اصرار کرد که بچمو آوردم که ببینن
و میبینم چقدر این تکرار مکرر نواقص بچه داریم،اعتماد بنفس منو خراب میکرده
مثلا مادرم مرتب خودش میگه بچه رو بده بغلم
منم میدم
بعد میگه من دارم بچتو بزرگ میکنم.

یا میرفتیم مهمونی
مادرم میگفت بده من بغل کنم و وارد مجلس شم
منم می‌دادم
بعد بقیه میگفتن تو که بچتو مادرت برات بزرگ میکنه

یا می اومدم غذا به بچه بدم
مادرم میگفت بده من بدم تو بلد نیستی چجور بدی

یا حتی شیرخشک درست میکردم یکم دیر میشد سرم داد میزد

ولی تو خونه خودم دیگه خودم کارامو میکردم و به بچم غذاشو میدادم،کاراشو میکردم و...
درسته ۱۰۰درصد بدون عیب نبود
ولی حس خوبی داشتم
😇😇😇😇😇
مامان بچه مامان بچه ۱۰ ماهگی
از وقتی پسرم رو باردار شدم روح و روان من شروع کرد به تغییر کردن. اوایل تو دلم باهاش حرف میزدم با اینکه احساس خاصی بهش نداشتم اما دوس داشتم به دنیا بیاد و بهم بخنده و بهش عشق بورزم
ماه های آخر بارداریم بود که کابوس از دست دادنش رو میدیدم. یه بار خواب دیدم به دنیا اومده و رفتیم باغ، سگ نگهبان باغ حمله کرده بهش و چقدررر تو خواب جیغ میزدم و گریه میکردم. به دنیا که اومدبا هر گریه اش تمام تنم گُر میگیره و از درون آتیش میگیره دلم حتی طاقت ندارم نق نق زدن هاش رو ببینم.
چشمای معصوم خواب آلودش رو که میبینم میگم چقدر مادر بدی هستم که این بچه اینطوری داره نگام میکنه و من دارم کارامو انجام میدم و نمیبرم بخوابونمش. تاحالا صد مدل پوشک براش عوض کردم تمام پوشک ها رد کش میندازه رو پاهاش و هر بار پوشکش رو باز میکنم جیگرم کباب میشه و میگم یعنی اشکال از منه؟ اگه بازش بذارم و پوشکش نکنم سرما نمیخوره؟ در طول روز ۳ یا ۴ ساعت میخوابم بدنم دیگه نمیکشه این حجم از نخوابیدن رو..
احساس میکنم قلبم بیرون از بدنم داره میتپه هر لحظه میترسم یه بلایی سرش نیاد یا میترسم تو بزرگسالی و آیندش اتفاق بدی براش بیفته
نمیدونم دیوونه شدم یا خاصیت مادر بودن همینه
واقعا ظرفیت این حجم از عشق و فداکار بودن و نگران بودن رو دارم؟ میتونم از پسش بر بیام؟