الان یه مدت خونه خودم بودم میبینم چقدر حس میکنم منم توانایی دارم.ولی تو خونه ی بابام،مادرم مرتب از هرکاری که برای بچم انجام می‌دادم ایراد می‌گرفت و من مرتب حس میکردم آدم نابلدی هستم و مادر خوبی نیستم.
ولی تو خونه خودم درسته صددرصد بی عیب نیستم ولی بالاخره کارامو میکنم و دیگه کسی نیست بهم بگه بزار خودم بجای تو انجام بدم چون تو یه جای کارو اشتباه کردی.
مادرم آنقدر اصرار کرد که بچمو آوردم که ببینن
و میبینم چقدر این تکرار مکرر نواقص بچه داریم،اعتماد بنفس منو خراب میکرده
مثلا مادرم مرتب خودش میگه بچه رو بده بغلم
منم میدم
بعد میگه من دارم بچتو بزرگ میکنم.

یا میرفتیم مهمونی
مادرم میگفت بده من بغل کنم و وارد مجلس شم
منم می‌دادم
بعد بقیه میگفتن تو که بچتو مادرت برات بزرگ میکنه

یا می اومدم غذا به بچه بدم
مادرم میگفت بده من بدم تو بلد نیستی چجور بدی

یا حتی شیرخشک درست میکردم یکم دیر میشد سرم داد میزد

ولی تو خونه خودم دیگه خودم کارامو میکردم و به بچم غذاشو میدادم،کاراشو میکردم و...
درسته ۱۰۰درصد بدون عیب نبود
ولی حس خوبی داشتم
😇😇😇😇😇

۹ پاسخ

من به هیچکی زحمت نمیدم حتی مادرم همش گله میکنه که چرا نمیای ما نگه داریم تو استراحت کنی،ولی من خونه خودم هرچند با سختی و خستگی زیاد راحت ترم،ترجیح میدم همش بگن مستقله و گله کنن که بیشتر مارو ببینن تااینکه منت بشه بعدا و یه جاهایی خسته بشن من نمیخوام اینجوری،در کل آفرین به تو کار خیلی خوبی کردی سعی کن حد رو توی همه چیز نسبت به همه کس رعایت کنی حتی مادر که همه چیز آدمه

خکب کاری کردی عزیزم اومدی خونه خودت

من تو بیمارستان که بودم مادرشوهرم اومد گفت تخت خودمو برات مرتب کنم میای بریم خونمون گفتمش نه من قبل از اینکه بیام بیمارستان خونه خودمو مرتب کردم که بعد از مرخص شدن برم تو خونه‌ام مادرم گفت بیا بریم خونه ما گفتمش نه من تو خونه خودم راحت‌ترم شما میخواین کمکم کنید بیاین پیش خودم تو خونه خودم من نمیخوام سربار کسی بشم فردا پس‌فردا بگن هاا اومد هاا رفت خودم هم بیدار میشدم همه‌کاراشو میکردم به هیچکس هم نیاز نداشتم چیزی رو بلد نبودم میزدم تو گوگل تااینکه برم بپرسم بگن هاا بلد نیست

بعضی کارا کمک نیست ، زجره
مادرشوهر منم همین طور بود عطا کمک هاشو ب لقاش بخشیدم الان زجر میکشما ولی رو اون حساب نمی کنم .
همه جا میخواست بگه من کمک میکنم ، من ال کردم ، من بل کردم . منم دیدم زندگی و روانمو ک نابود کرده دیگه اختیار بچه دستش ندادم تا جایی که در توانم بود

معلومه که مادر میتونه از پس بچه خودش بر بیاد
من اوایل خواهر شوهرم اومده بود میگفت بده پوشک کنم یا اروغ بگیرم
چن بار محل نزاشتم
یه سری گفتم خودم انجام میدم یاد میگیرم ،دیگه نگفت اصلا

یا خواهرم یبار برد حمام

بار دوم خودم بردم

گفت خبرم می‌کردی میومدم
گفتم خودم تونستم ببرمش
دیگه نگفت بهم

سلام عزیزم اونا مارو‌بزرگ‌کردن تجربه های ک باید و کسب کردن ازمون خطا کردن تموم شد این نسل فرق میکنه این نسل بروز شدس و کاملا فرق کرده مادر من هم همینه و اصلا برات مهم نباشه ما قراره تجربه کنیم خودمون بچهامونو بزرگ کنیم حتی ب غلط ب اشتباه با بی تجربگی.هیچ مادری ب اشتباه برا بچش کاری نمیکنه کم نمیزاره برا بچش مادرای ما نمیدونم چرا میخان ادعا کنن اونا همههههه چی میدونن .
من ارشیدا کولیک داشت مدام جیغ میزد
میگفت بچه گشنشه میگفتم مامان کولیکش الان زیاد رفلاکس داره شیر بدم بدتره .و مدام میگفتن شیرت خرابه بچه اذیته

اره من سر بچه اولم اینجوری بودم یعنی هرکی ازم میخاست بچمو بغل کنه یا غذا بده میدادم ، بعدا میدیدم جوری رفتار میکنن که انگار بچم تو اون چند دقیقه مزاحمشون بوده یا شروع میکردن به پند و اندرز گویی و‌همیشه اعصابم خورد میشد بابت این قضیه، و دیگه نمیشد با اون ادما جور دیگه ای رفتار کنم چون فکر نمیکردن به حرفا و رفتارشون و فکر میکردن من عوض شدم ،
اما سر این بچم حتی مادرم خواهرم تا ۳-۴ بار نگن بده بغلم نمیدم بهشون ، و حس قدیمم رو بهشون گفتم که ناخداگاه ناراحتم میکردن ، اونا هم متوجه نبودن ، ولی به هر حال الان تصمیم گرفتم بچمو راحت بغل این و اون ندم ، باز خواهر مادر حسابشون جداست ، بیشتر منظورم به غیر از ایناست.

البته که کمک داشتن خیلی خوبه ولی مهم اینه آرامش داشته باشی هفته ای بک روز یا دو روز برو خونشون بیشتر استراحت کن

👍👍👍👍👍👍خوشحالم ک تونستی

سوال های مرتبط

مامان کوروش مامان کوروش ۸ ماهگی
مادرشوهرم تو کوچه ای هستن که همسایه هاش
بچه کوچک دارن
و تقریبا پسر بزرگ منو میشناسن،چون با پدرشوهرم پارک و نانوایی زیاد رفته
امروز دختر خواعر شوهرم حدودا ۱۱-۱۲سنشه
بزووور بچه منو از تو کوچه میاورد تو خونه
که تو بشین تو خونه بازی کن ،پسرمنم دااااااد که نه من نمیمونم تو خونه
گفتم ولش کن بچمو ،خودم دم در ایستادم که بازی کنه
مثل زنا ۷۰ساله پرسیاسته زبون که 👅👅👅👅از کااااار افعی بدتر
من نگرانشم ماشین بزنه بهش
گفتم ۱۰تا بچه تو کوچه اند ماشین بزنه به همه میزنه
شما نگران و مواظب خودت باش
بذار بچم بازی کنه
خواهر و مادر شوهرمم خرف اون بچه ۱۲ساله رو تایید میکردن که اره بیارش تو خونه فلاااان داشتم از عصبانیت منفجر میشدم
که سرگرم بچم شدم که گریه نکن و ناراحت نباش بیا بهت‌خوراکی بدم
دختر بی ،،،،،،،ش عور
بدوووو رفت تو کوچه ،و بچها مردم برد تو خونه همسایه
که کسی تو کوچه با بچم بازی نکنه
پسرم داددددددددد و گریه
حالا من با این
عوضیا چکار کنم ؟؟؟