تجربه زایمان طبیعی پارت ۳
ساعت ۶ عصر زایمان کردم و بچه رو همون لحظه دکتر اطفال معاینه کرد و همینجور سرشو تکون میداد
دکتر داشت منو بخیه میزد منم هی میپرسیدم بچم خوبه یا نه،
تقریبا جواب نمیدادن یا میگفتن نه خوبه..
خلاصه بخیم تموم شد و یکساعتی از زایمانم گذشت اومدن بچه رو بردن و گفتن باید ان ای سیو بخاطر سرش بستری بشه تا فردا صبح ازش ازمایش بگیرن و ببینن مغزش اسیب ندیده باشه..
اتاقی که اون شب گرفته بودیم با کلی تزیین بادکنک به دهنم زهر شد،
حتی نزاشتن بچه رو دست بزنم شیر آغوز که هیچی، حتی تماس پوست به پوستم نداشتیم..
تنها بدون بچه ساعت ۱۰ شب بعد از چهارپنج بار فشار دادن شکمم و با درد زیاد اومدم بخش
فردا صبح رفتم شیرش بدم گفتن جواب سونو مغزش اومده خداروشکر نرمال بوده ولی زخم پوست سرش هنوز هست و تا دو سه ماه خوب نمیشه
ما میخواستیم ببریمش ولی به بهونه اکسیژن نذاشتن و گفتن کم و زیاد میشه
تا شب من یه چشم اشک بود یه چشم خون
شب رفتم خونه خوابیدم و فرداش تصمیم گرفتیم هرجور شده مرخصش کنیم
این خودش یه داستان جدا داره که چجوری با پدرسوختگی تو ان ای سیو نگهش داشتن فقط برا پول و نمیزاشتن ببریمش
میخواستن بچه سالم منو دو سه شب دیگه بستری کنن بخاطر اکسیژن
در صورتی که ما اکسیژنشو تو خونه داریم بررسی میکنیم و همش رو ۹۹ هست
اینو یه بار جدا از پدرسوختگی بیمارستان میلاد اصفهان تعریف میکنم که چیکارمون کردن.

۷ پاسخ

پس وقتی میگن سزارین امن تره بی دلیل نیست درسته هردو زایمان سختی داره اما یه عده تعصب بیجا و بی دلیل به طبیعی دارن انگار کساییکه سزارین میشن مادر نیستن
ایشالله بچتون زودتر خوب شه و در اینده مشکلی براش پیش نیاد

چه بد موقع برات اپیدرال زدن خاک تو سرشون کنن
من فکر میکردم میلاد خیلی خوبه
راستی بچه چند کیلو بود که گیر کرد؟؟

وای عزیزم تاپیک اتو خوندم منم میخواستم برم میلاد برای زایمان اما شنیده بودم الکی مادرو بچه رو نگه میدارن واس گرفتن پول بیشتر تا اینکه تاپیک شمارو دیدم. واقعا چقد نفهمن
حتی دکتر خودمم گفت نرو میلاد رسیدگی نداره و من میخوام برم عسگریه چون همه راضی بودن و دکترم پیشنهاد دادم برم عسگریه

الههی، من درکت میکنم چقدر مثه من بودی البته من زود زایمان کردم، بچمو بردن از پیشم من سعدی بودم اونام با پدر سوختگی بچمو دو شب اضافه تر نگه داشتن ، وقت کنم میگم چی شد

ای وای چقد سخت گذشته بهت 😢

بچه منم موقع زایمان سرش زخم شد هنوز خوب نشده😣

الهی شکر که حال دخترت خوبه
منم شش روزه که مامان شدم آدم حاضره اعضای بدن خودشو قطع کنن ولی بچه سوزن به دستو پاش نخوره

سوال های مرتبط

مامان آیه ✨♡ مامان آیه ✨♡ ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان من در بیمارستان میلاد اصفهان
بیمارستان عین هتل میمونه دوستان. اتاقای ال دی ار شیک، بخش تمیز و شیک اتاقا بزرگ ، بخش وی ای پی که من بودم تمام تزیین بادکنک و …
ولی رسیدگی صفر.
پرسنل همه فقط خوشگلن و ارایش دارن ولی رسیدگی شون صفرر،اخلاق هیچ ، تو با اون حال زایمان جلو همشون معذب میشین.
من تو بخش زایشگاه کلا یه مامای خوب و یکم سن دار دیدم که خداروشکر سر زایمانمم همون بود..
بقیه همه از دم جوون هم سنای خودم، شیفت پرستارا هر ۶ ساعت عوض میشد و دیگه آخرای شیفت بهت نمیرسیدن
پرستارای بخش اصلا رسیدگی نداشتن، داروهامو نمیاوردن ، به زور خودمون که میخواستیم یک بطری اب کوچیک میاوردن،
بچه من وکیوم شد و بخاطر همون دوشب ان ای سیو بستری بود، شب اول که موند فرداش جواب سونو مغز اومد که خداروشکر سالم بود ، میخواستیم ببریمش که گفتن نه اکسیژنش بالا پایین میشه! بچه ی ۴۰ هفته با قلب و ریه سالم!
یه شب دیگه به همین بهونه نگهش داشتن و فرداش رفتیم با رضایت شخصی مرخصش کنیم پدر مارو در اوردن تا ببریمش! ادامش تو تاپیک بعد
مامان رُز مامان رُز ۶ ماهگی
#تجربه زایمان
میدونم خیلی از اونایی که الان حامله ان مشغله و درگیری فکری دارن برای زایمانشون گفتم بیام تجربه زایمانم رو بگم و یه نکته ارو بگم که حتما حواستون باشه من بدون هیچ دردی رفتم بیمارستان برای کم شدن حرکات جنین گفت که ضربان قلب جنین بیس نداره و خوب نیستش تقریبا ۳ تا سرم بهم زدن ۴ تا آن اس تی گرفتن ولی همچنان میگفتن خوب نیست ضربان قلبش خلاصه گفتن برو بیمارستانی که میخای زایمان کنی یا یه بیمارستان مجهز تر منم چون از قبل بیمارستان آیت الله کاشانی رو انتخاب کرده بودم رفتم اونجا وقتی رفتم تقریبا ساعت ۲ شب بود گفتم منو فرستادن بخاطر اینکه بیس نداشته ضربان قلب بچه با یه حالت تمسخر گفتن برو خونه هر وقت دردات شروع شد بیا گفتم خب آخه اونکی بیمارستان گفته خطرناکه شما حالا یه ان اس تی بگیرین خلاصه با هزار منت یه آن اس تی گرفتن که دکتر گفت پایینه و باید بره سونوگرافی رفتم تو ماشین تا ۷ صبح خوابیدم تا سونوگرافی باز بشه بعد که رفتم سونو گفت ضربان قلبش رو به پایینه ولی مشکل دیگه ای که بود این بود که آب دور جنین توی این دو هفته از ۱۲ شده بود ۷ و نیم خلاصه رفتم بیمارستان و دکتر گفت باید بستری بشی ولی ممکنه تا فردا هم زایمان طول بکشه ولی ما نمیزاریم خیلی اذیت بشی خلاصه گفتم باشه فقط اتفاقی برای بچه ام نیافته معاینه ام کرد اصلا باز نشده بودم و دهانه رحمم بسته بود خلاصه بساری شدم و شروع کردن اول بهم قرص فشار دادن دیگه دردام شروع شد ساعت ۱۱ صبح بود که من دیگه دردام شروع شد هعی میومدن معاینه میکردن میگفتن باز نشده یا نهایتا ۱ سانت باز شده آمپول فشار زدن بازم باز نشدم دوباره آمپول فشار زدن تازه ۱ سانت شدم با کلی درد
مامان شکلات مامان شکلات ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
جمعه شب همش دستشویی داشتم یه پام تو دستشویی بود یکی تو خونه یکمی احساس دل درد داشتم ولی گفتم شاید درد کاذب باشه زیاد اهمیت ندادم ساعت ۶ صبح رفتم دستشویی دیدم ترشح خونی ازم خارج شد سریع اومدم رفتم حموم شیو کردم دیگه همش راه میرفتم تو خونه ورزش میکردم تا ساعت ۴ بعدازظهر
ساعت ۴ رفتم بیمارستان فشارمو گرفتن و معاینه کردن گفتن ۲ سانتی برو یه ان اس تی هم بده
رفتن ان اس تی بدم یه زنی داشت زایمان می‌کرد منم رو به رو اتاق زایمان بودم قشنگ دیدم چطور زایمان کرد و شر شر براش اشک می‌ریختم ان اس تی که تموم شد رفتم پیش دکتر گفت یک ساعت راه برو
یک ساعت پیاده رویی کردم و دوباره معاینه شدم گفت از دوسانت یه کمی بیشتر باز شدی ولی سه سانت نشده برو بگو همراهت برات پک بیمارستان بگیره بستری بشی دیگه بستری شدم دکتر اومد بهم ورزش داد و توپ داد دیگه ورزش میکردم و رو توپ حرکاتی رو که میگفت انجام میدادم تا سر بچه بیاد پایین تا ساعت ۱ شب با درد طبیعی خودم ۵ سانت باز شدم
مامان دو تا جوجه🐣❤️ مامان دو تا جوجه🐣❤️ ۷ ماهگی
تجربه زایمانم پارت 1
اونجوری که دکترم گفته بود باید 36 هفته و دو سه روز زایمان میکردم که میشد 8 همین ماه ولی 25 از شب قبلش تا ساعت 11 شب بچه هام تکون نخوردن کلی چیزای شیرین خوردم با یه عالمه چیز شیرین خوردن و به پهلوی چپ خوابیدن یکی از بچه هام خیلی ضعیف تکون میخورد ولی اون یکی ن ، خلاصه ساعت 11 شب رفتیم بیمارستان عسگریه تا رسیدیم ساعت 12 شد رفتیم بخش زایشگاه ان اس تی گرفت و گفت خیلی انقباض و درد داری در حالی که من هیچ دردی حس نمیکردم ، معاینه‌م کرد گفت یک و نیم سانت باز شدی و سرکلاژت تحت فشاره باید بستری بشی دارو بزنیم اگه خوب شد انقباضت مرخصی اگه نشد زایمانت میکنیم ، تا رفتم با شوهرم و مامانم حرف زدم که بستری بشم یا ن و شوهرم اومد رضایت داد که اگه دردم خوب نشد زایمان بشم ساعت 3 و نیم شد ساعت 3 و نیم بستری شدم تا ساعت 6 صبح ، ساعت 6 صبح ان اس تی گرفتن گفتن انقباضت کم شده ولی هنوز هم داری و من تا همون موقع تکون خوردن بچه هامو حس نکرده بودم دکتر اومد معاینه کرد گفت باید سرکلاژت رو باز کنیم ببینم دهانه رحمت در چه حاله...
مامان ایلیا🩵 مامان ایلیا🩵 ۲ ماهگی
4#
تو همون فاز زور زدن بودم که یهو احساس کردم بین پاهام داغ شدددددد که فک کنم لحظه ای بود که دکتر تیغ زد و بعد بچه با ی فشار ابی دنیا اومد خارج شدن آبو بچه رو حس قشنگ حس کردم
خلاصه بچه رو گذاشتن رو شکمم یکم بچه رو ناز کردم و قربون صدقش رفتم تو همون حال به دکتر گفتم چرا گریه نمیکنه این 😂 که گفتن نگران نباش حالش خوبه گریه میکنه بعد من دوباره هیچی نفهمیدم
دیگه آوردنم رو تخت زایشگاه و چند بار دکترو و ماما شکممو اومدن فشار دادن و منم به شدت بدنم میلرزید و لرز داشتم
کم کم خوابم برد دیدم ماما اومد بچه رو گذاشت کنارم و سینه هامو فشار داد دید شیر در میاد گفت شیرش بده
با اینکه اون لحظه ی حس درد و فشار شدیدی رو مقعدم داشتم اما دراز کشیده بچه رو شیر دادم که خیلی حس خوبی بود حس اینکه بلاخره تموم شد و من تونستم
دیگه اومدن بچه رو بردن از کنارم و بهم گفتن دو ساعت اینجایی و بعد میبرنت بخش منم خوابم برد

دیگه من ساعت دوی شب بستری شدم و هشتو نیم صبح زایمان کردم و قانون بیمارستان امام حسین این بود که تا هشت صبح دکتر بیهوشی نمیومد و قسمت این بود که منم درد بیشتری بکشم موقع زایمان ولی الان خوشحالم که با این بخیه ها و اینا لاقل کمر درد ندارم و خداروشکر میکنم تونستم ایلیای قشنگمو سالم به این دنیا بیارم ❤️✨
مامان آریَن🩵🥹 مامان آریَن🩵🥹 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
(پارت ششم)
بعد از اون بی‌حسی اپیدورال دیگه هیچی از درد نفهمیدم تا اینکه از شدت فشار مدفوع بیدار شدم
به دکتر گفتم میخوام برم سرویس گفتن نمیشه صبر کن شاید فشار سر بچه باشه
وقتی معاینه کردن گفتن فول شدی و این فشاری هم که داری فشار سر بچه اس بیا پایین بریم روی تخت زایمان
از ۵ سانت تا به ۱۰ سانت شدن من یه ساعت بیشتر طول نکشید و هنگام زایمان هم تنها دردی که احساس می‌کردم فشار مدفوع بود که میگفتن فشار سر بچه اس

وقتی رفتم روی تخت زایمان چشامو از ترسی که داشتم بستم و فقط فشار سر بچه اذیتم کرد و دیگه هیچ دردی نداشتم
لحظه ای که برش داد فهمیدم و خیلی لحظه بدی بود ولی به لطف بی‌حسی اپیدورال دردی نداشتم
و اقا آرین من بعد از تحمل ۱۶ ساعت درد
ساعت ۱۴:۰۰به دنیا اومد
من فقط یه لحظه دیدمش و بعدش گفتن اکسیژن خونش پایینه و پسرمو بردن دستگاه
و بنده هم ۱ساعت و نیم داشتم بخیه میشدم🥺
بخیه های داخلی درد نداشت ولی اون بخیه هایی که بیرونی بود و باید روی پوست زده میشد یه کوچولو اذیتم کرد
و منم ساعت ۴ رفتم بخش البته بدون پسرم
توی اتاقی که رسیدم همه بچه داشتن غیر از من
و منم همینجور شیر هام می‌ریخت
تا اینکه ساعت ۱۲ شب بهم‌گفتن بیایین بچه تون رو ببرین و همراه مامانم رفتم‌پسرمو اوردم
همه چیز خوب بود ولی اینکه اون روز کی کنارت میمونه تا ابد تو ذهنت میمونه
و من هیچوقت همسرمو بخاطر اتفاق های بعد از زایمانم نمیبخشم
چون واقعا ازش انتظار نداشتم که توی این روز قشنگ تنهام بذاره
خلاصه که امیدوارم تجربه زایمان منو داشته باشین
ولی تجربه بی محل شدن از طرف همسرتون رو نداشته باشید
مامان لاوین مامان لاوین ۲ ماهگی
❌تجربه من از زایمان طبیعی با امپول فشار❌
خانما من از روز اول بارداری انتخاب نوع زایمانم طبیعی بود چون لگن خوبی داشتم و قدم بلنده و مرتب هم ورزش میکردم .. سیو نه هفته تمام رفتم بیمارستان ب دلیل ترشح زیاد اونم ب دلیل معاینه بود با دستگاه ضربان قلب بچر گرفتن گفتن بچه ضربانش پایینه ... بستریم کردن شب صبح ساعت شیش صبح یه قرص فشار بم دادن .. ساعت نه صبح هم سرم فشار وصل کردن ... گفتن ورزش کن منم با توپ بارداری بیمارستان ورزش کردم اسکات زدم دردام کم کم شروع شدن ... فک کردم الان زایمان میکنم ولی یهو دردام بذحدی شدید شد که تا سر حد مرگ رفتم جوری التماس میکردم که همین الان صد میلیون میدم سزارینم کنید ... سه ساعت تمام درد بدون تپقف گرفتم که وحشتناک بود نه تکنیک تنفس کار میکرد نه هیچی ... واقعا وحشتناک بود خدا شاهده بقران قسم درد به این سختی تو زندگیم نکشیدم و ندیدم .‌.مردن یه باره من از شدت درد تا مرز بیهوشی میرفتم برمیگشتم ... بقیش پارت بعد#فرزند پروری
مامان 𝒓𝒂𝒅𝒗𝒊𝒏🐣 مامان 𝒓𝒂𝒅𝒗𝒊𝒏🐣 ۶ ماهگی
تجربه زایمان پارت اول⭕️

سلام اومدم تجربه زایمانمو بگم
از همون روز اولی ک باردارشدم قرار بود سزارین اختیاری کنم
تا ۸ ماهگی که حرف های بقیه باعث شد نظرم عوض شه و تصمیم گرفتم طبیعی زایمان کنم ...زهی خیال باطل😂😂
طبق تاریخ ان تی ۲۰ بهمن باید زایمان میکردم
۳۸ هفته بودم رفتم معاینه لگنی گفتن لگنت خوبه یک سانت باز شدی برو ۳سانت شد بستری میشی ۳۹ هفته پنج روزم از خواب بیدار شدم بچه تکون نمیخورد دیگه تا شب چندتا تکون ریز درحد نبض داشت پرس جو کردم گفتن جاش تنگه مشکلی نیست فرداش شد جمعه صبح ک بیدار شدم شکمم کبود و قرمز شده بود رفتم خونه مامانم گفتم بچه تکون نمیخوره دیگه از اونجا رفتیم بیمارستان ان اس تی گرفتن ضربان داشت حرکات نداشت
منو فرستادن زایشگاه و اونجاهم ان اس تی گرفتن گفتن باید بستری شی دیگه تا من بستری شدم شد ساعت ۶ عصر
سروم ها رو شروع کردن دوتای اولی تموم شد معاینه کردن گفتن هنوز یکسانتی شد ۱۱ شب داروهارو قطع کردن گفتن صبح شروع میکنیم باز ۶ صبح سروم هارو شروع کردن و قرص زیرزبونی هم گذاشتن اما بی فایده بود و مدام منو معاینه میکردن و منم فقط گریه میکردم از درد معاینه تا شب همین روند رو ادامه دادن و من یک سانت بودم شب بود شیفت عوض شد دکتر بد اخلاقی اومد گفت تو هنوز اینجایی و باخنده گفت امشب تو باید بزایی 😐گفتم چرا نمیبرین سزارین گفت تو دکتری مُهر منو دست بگیر و رفت بیرون با همکارش اومد
گفت ب همکارش کیسه ابشو بزنیم همکارشم گفت نهههه خطر داره و رفتن بیرون
مامان فندق مامان فندق ۴ ماهگی
سلام مامانا
بعداز ۲۲ روز اومدم تجربه ی زایمان طبیعی ام رو بهتون بگم
از پارت مارت بدم میاد همه رو توی همین تایپیک براتون میذارم
اول بهتون بگم که من بخاطر اینکه بچه تو شکمم رشدش ۳۶ هفته متوقف شده بود و بچه وزنش کم بود و خونرسانی بهش ضعیف بود دکتر توی ۳۷ هفته ختم بارداری داده بود
سر ۳۷ هفته که میشد ۱ ادریبهشت به بیمارستان رفتم دقیق ساعت ۸ صبح تا اومدن کارای بستریمو کردن و رگمو کرفتن و به زایشگاه منتقلم کردن ساعت ۱۰ شد
اومدن معاینم کردن گفتن که یک سانتی و سر بچه هم پایینه داخل یه اتاق بودم که دوتا تخت داشت هم تختیم سه سانت بود و همش داشت جیغ میزد و گریه میکرد
هی میومدن امپول فشار میزدن و دوزشو زیاد میکرد و معاینه میکردن میگفتن همون یک سانتی تا اینکه یک شب کامل گذشت فردا صبحش که میشد ۲ اردیبهشت هم تختیم فول شده بود و زایمان کرد بعداز اینکه این رفت یه خانم دیگه رو اوردن اونم ۱ سانت بود مثل من
منم توی این کارا میومدن معاینه میکردن و میگفتن دوسانت شدی ساعت ۸ شب یود که هم تختیم فول شد و اونم زایید و خبری از زایمان من نبود
بعداز اینکه این خانم رو به بخش منتقل کردن یه خانم دیگه رو اورده بودن که اون ۵ سانت بود بعداز زدن امپول فشار توی ۱ ساعت یهو شد ۱۰ سانت ساعت ۱۱ شب اونم زایمان کرد
من دیگه واقعا داشتم کلافه میشدم سه تا زایمان دیده بودم و خبری از خودم نمیشد