تجربه زایمانم پارت 1
اونجوری که دکترم گفته بود باید 36 هفته و دو سه روز زایمان میکردم که میشد 8 همین ماه ولی 25 از شب قبلش تا ساعت 11 شب بچه هام تکون نخوردن کلی چیزای شیرین خوردم با یه عالمه چیز شیرین خوردن و به پهلوی چپ خوابیدن یکی از بچه هام خیلی ضعیف تکون میخورد ولی اون یکی ن ، خلاصه ساعت 11 شب رفتیم بیمارستان عسگریه تا رسیدیم ساعت 12 شد رفتیم بخش زایشگاه ان اس تی گرفت و گفت خیلی انقباض و درد داری در حالی که من هیچ دردی حس نمیکردم ، معاینه‌م کرد گفت یک و نیم سانت باز شدی و سرکلاژت تحت فشاره باید بستری بشی دارو بزنیم اگه خوب شد انقباضت مرخصی اگه نشد زایمانت میکنیم ، تا رفتم با شوهرم و مامانم حرف زدم که بستری بشم یا ن و شوهرم اومد رضایت داد که اگه دردم خوب نشد زایمان بشم ساعت 3 و نیم شد ساعت 3 و نیم بستری شدم تا ساعت 6 صبح ، ساعت 6 صبح ان اس تی گرفتن گفتن انقباضت کم شده ولی هنوز هم داری و من تا همون موقع تکون خوردن بچه هامو حس نکرده بودم دکتر اومد معاینه کرد گفت باید سرکلاژت رو باز کنیم ببینم دهانه رحمت در چه حاله...

۲ پاسخ

یعنی چند هفته زایمان کردی؟

عزیزم خدا حفظ کنه بچه هاتو..🥰😘

سوال های مرتبط

مامان نون خامه ای مامان نون خامه ای ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی بیمارستان تامین اجتماعی

ت نه و نیم شب رفتم بیمارستان الکی گفتم بچه ام تکون نمیخوره از وقتم گذشته بستری ام کنید معاینه کرد یک و نیم بودم بعد وقتی خواست ضربان قلبشو گوش کنه برای پرستاره حسابی تکون خورد پرستاره گفت این کجاش تکون نمیخوره گفتم از دیروز تکون نخورده بود بعد الکی گفتم سردرد شدید دارم و اگه برای بچه ام اتفاقی بیفته تقصیر شماس چون اونایی که فشارشون میره بالا سردرد میشن و این برای بچه بده و نباید فشار بره بالا خلاصه فشارمو گرفت 11 بود و این برای منی که همیشه فشارم هفته خیلی بالا بود دیگه هر جور شد بستری شدم ساعت یازده و نیم رفتم زایشگاه تا کارای بستری ام انجام شد ساعت شد 12 گفتم آمپول فشار نمی‌زنین گفتن از ساعت 12 به بعد نمی‌زنیم یکم درد داشتم تا ساعت 3شده بودم 3سانت درد هام کم بود و هی وسط درد هام میخوابیدم ساعت 6 صبح هم شدم پنج سانت دیگه دکترساعت یک ربع به هفت اومد آمپول فشار زد و درد هام شدید شد ساعت 8 کیسه آبم پاره شد دردهام خیلی شدید تر شد گفتم برام بی دردی بزنید ساعت 9 بی دردی اسپاینال زدن دردهام تموم شد فقط حس فشار داشتم ساعت یازده و نیم صبح هم زایمان کردم

دکترم خانم زندی بود بسیار خانوم خوش اخلاقی بودند پرسنل و بیمارستان عالی
مامان ایلماه مامان ایلماه ۵ ماهگی
تجربه زایمان
پارت یک
صبح ساعت ۱۰ از خواب بیدار شدم ولی اصلا حرکات بچمو حس نمی کردم و تکون نمی خورد گفتم شاید خوابه که تکون نمی خوره تا ساعت ۱۲ صبر کردم باز خبری نشد زنگ زدم شوهرم گفتم یه چیز شیرین بخر بیار بخورم بچم تکون نمی خوره اونم کیک آبمیوه آورد خوردم دراز کشیدم ولی هیچی

با شوهرم گفتم بریم یه تابی بخوریم رفتیم بیرون دیدم باز هیچی دیگه خیلی‌ ترسیدم از همون مسیر رفتیم بیمارستان اینم بگم که هیچی همرام نبود نه آزمایش هام نه مدارک
خلاصه رفتم زایشگاه ازم ان اس تی گرفتن گفتن خوبه مشکلی نیست ولی باید صبر کنی تا ۲ ساعت دیگه باز تکرار بشه ان اس تی

من ۲ ساعت نشستم تا دوباره ان اس تی بگیرن که دکتر اومد گفتن باید ان تی باشه تا دکتر جواب قطعی بده
زنگ زدم خونه گفتم از ان تی برام عکس بفرستن
عکس فرستادم نشون دکتر دادم هنوز ۲ روز از تاریخی که تو ان تی زده بودن مونده بود دکتر گفت چون حرکت نداشته باید ختم بارداری بهت بدیم منم برگه پذیرش بهم دادن گفتن برو تشکیل پرونده بده برا بستری
به شوهرم زنگ زدم گفتم دارن بستریم می کنن برو خونه ساک خودم و بچه و آزمایش هارو بیار

تا من کارهای پذیرش رو انجام دادم شوهرم با مادرش وسایلم آوردن
مامان بردیا✨️🧸 مامان بردیا✨️🧸 ۸ ماهگی
سلام منم بالاخره زایمان کردم
#تجربه زایمان طبیعی پارت ۱
من پنجشنبه برای معاینه و ان اس تی که خود دکتر نوشته بود رفتم بیمارستان
ان اس تی چندتا انقباض کوچیک نشون داد ولی گفت که ضربان قلب بچه خیلی تنده
دکترم معاینه کرد همچنان ۲ سانت باز بود دهانه رحمم ولی بخاطر ضربان قلب بچه گفت که اورژانسی بستری بشم.
من پنجشنبه بستری شدم ساعت ۱۱ظهر
تا ساعت حدودا ۴ بعدازظهر با آمپول فشار هم دهانه رحمم باز تر نشد
کم کم معاینات دردناک شروع شد و دردهای منم همینطور
دردها بیشتر میشدن و دهانه رحمم نهایتا ۳سانت شد
من تا ساعت ۲صبح درد کشیدم و کیسه آبم رو پاره کردن و بخاطر درد زیاد بهم مسکن تزریق کردن که نهایتا ۱ ساعت جلو درد هارو گرفت ولی تا میدیدن که من دردم کمتر شده میومدن معاینه تحریکی انجام میدادن
ساعت ۳صبح انقدر گریه کردم و گفتم درد دارم که اپیدورال بهم تزریق کردن با دهانه رحم ۳ سانت و گفتن احتمالا تا زایمان اثرش بره
بعد اپیدورال حالم خیلی خوب شد و بلند شدم ورزش کردم
مامان دلارام مامان دلارام ۱۰ ماهگی
سلام مامانا من اومدم تجربه زایمان براتون بگم خلاصه شو
من از پنج شنبه صبح بیدار شدم گفتم بزار چای با زعفران با خرما بخورم شاید دیدی دردام شروع شد 39هفته 3 روز بودم خوردم شب که شد دردام شروع شد و ب 5 دقیقه رسید ساعت 1 شب رفتم بیمارستان گفت هنوز 1 سانتی و بستری نمی‌کنیم میخوای برو نوار قلب بگیر بیار رفتم آبمیوه خوردم ساعت 3 رفتم نوار قلب خوب بودم ولی درد داشتم گفت برو ساعت 6 باز بیا معاینه کنم باز 6 رفتم گف 1 نیم سانتی وای خیلی حالم بده بود دردام ولی دهانه رحم باز نمیشد گفت بری خونه راحت تری اینجا اذیت میشی دیگه اومدم خونه یکم خوابیدم گفته بودن شب بیا باز انقد پیاده روی کردم رفتم تو وان 10 دقیقه نشستم با آب گرم خیلی خوب بود دردم کم میکرد دیگه از شدت درد ساعت 10 شب رفتم باز بیمارستان گفت 2 سانتی وای خیلی دیگه حالم بده بود گفت ساعت 5 صبح باز بیا بستری میکنیم دیگه اومدم خونه نمی‌تونستم دردام کنترل کنم ساعت 1 رفتم گف 3 سانت 40 درصدی زنگ زدن ب دکترم کف بستری کنید دیگه بستری شدم
بقیه پارت بعدی