#تجربه_زایمان2
خیلی درد داشت گفتم درد دارمم بی حس نشدمم اینا باز یکم دوز و بردن بالا باز دکتر یه تیغ دیگه زد بازم صدای من رفت رو هوا…داد میزنم با گریه به دکتر میگم درد دارمم بی حس نشده بخدا… دکتر بازم یه تیغ دیگه زد ایندفعه دردش و کمتر حس کردم ولی بازم فهمیدم…(این تیغایی ک میگم..دکتر زده روی شکمم برای امتحان زده ک ببینه واقعا راست میگم یا نه)
بعد چهارمیشو تیغ و زد اونقدم حس نکردم دیگ بعد اون فهمیدم که دکتر کارشو شروع کرد و یه برش خیلی بزرگ زد صداشم شنیدم که حالم بد شد بدتر داد زدم که میفهمم داری میبری منوووو حس میکنممم درد میکنه…دومین لایه رم برش زد و تو این دو تا برش خیلی تکون خوردم تخت خیلی تکون میخورد حالم دیگ داشت بد میشد هی داشتم تکون میخوردم…دیدن نه واقعا تحملشو ندارم یه ماسک گذاشتن رو دهنم
بعد اینو ده یادم نمیاد…بیهوش شدم…فقط یدفعه چشامو اروم باز کردم صدای گریه پسرمو شنیدم🥲با خیال راحت بازم چشمام بسته شد
بعد واسه بار دوم که بازم چشامو باز کردم دیدم پسرمو اوردن بالا سرم داره گریه میکنه تو اون حالم یکم با پسرم حرف زدم گریش اروم شد و بردنش اونور بازم گریه کرد
تو این حین شکممو ماساژ دادن من چیزینفهمیدم

۶ پاسخ

وایی میفهمیدی من خداروشکر میکنم بیهوش بودم وگرنه سکته میکردم

منم سر بچه اولم بی‌حس نشدم و دیدن درست میگم . بیهوشم کردن . ولی سر زایمان دومم بی حس شدم ولی شرایطم خیلی بد بود

وای منم بی حس نشدم بار اول جراح میگفت بیخیال زیاد حس نمیکنه کارمون بکنیم تا تیغ کشید رو شکمم حس کردم با دست زدمش گفت وایییی چ زورییییی داری بعد بلندم کردن دو باره بی حسی زدن ولی خوب شد بی حس شدم😵‍💫

واییییی

وووووی

عه،یعنی بی‌حس نشده شروع کردن؟؟؟؟

سوال های مرتبط

مامان کوچولو مامان کوچولو ۱ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمان طبیعی سزارین
تا ساعت سه و نیم صبح من درد کشیدم و همون دو سانت بودم با گریه و حرفای خانوادم دکتر گفت اگه پیشرفت نکنه سزارین میکنم اون موقع انگار دنیارو بهم داده بودن🥲🥲دیگه پرستار اومد برام سوند وصل کرد ک اصلا درد نداشت فقط ی ذره حس بد و سوزش داشت من از بس درد کشیده بودم میگفتم هر چه زودتر کمرمو بی حس کنن 🥲🥲دیگه رفتیم اتاق عمل دکتر بیهوشی ک داشت وسایل اماده میکرد من نگاه میکردم میگفت نگاه نکن صورتت برگردون 😂😮‍💨😮‍💨امپول ک ب کمرم زد من یکم پرش داشتم درش اورد دوباره زد دیگه دراز کشیدم گفت پاهات گرم شد گفتم اره گفت کو تکون بده پامو اوردم بالا خورد ب سینی وسایلا😂😂🫢گفت عه فکر کنم کارم خوب نیست بی حس نمیشه دیگه بعد دو دقیقه کامل بی حس شدم برش رو ک زد فهمیدم بعد بچرو کشیدن احساس کشش رو هم فهمیدم بعدش حالم بد شد سه دفعه نفسم رفت زرداب بالاوردم دکتره گفت اثر بی حسیه بهم اکسیژن ندادن صدای گریه بچه رو شنیدم بردنش تمیزش کنن بعدش گفتن نفس تنگی داره چون همون اول کیسه ابم ترکید من دخترمو ندیدم دیگه لرز خیلی بدس گرفتم سه تا پتو انداختن روم ولی هنوزم سردم بود قفسه سینم درد میکرد
مامان معجزه💙🧿 مامان معجزه💙🧿 ۱۳ ماهگی
پارت دوم:: اقا اومد باهام حرف زد گفت که کمرمو خم کنم تا پشتمو ضدعفونی کنه میگفت که اصلا نترسم و تکون نخورم منم هرکاری میگفت انجام دادم امپول رو زد اصلا هیییییچ دردی نداشت ولی تا زد عصب پای راستم پرید و یهو ترسیدم ولی بعد از یه دیقه بدنم گرم شد و از شکم به پایین شدم صد کیلو که واقعا حس خوبی بود آرامش داشتم بعد از یه ربع صدای گریه بچمو شنیدم و بهترین حس دنیا رو داشتم اون لحظه کلی بغض و دعا کردم برا همه پسرمو اماده کردن لباس پوشوندن اوردن کنار صورتم و بردن بعد دکترم گفت میخوام شکمتو بخیه بزنم که ده دیقه ایی تموم شد ولی حس کردم داره شکممو فشار میده چون قفسه سینم حس سنگینی یه چیزی که افتاده روم داشتم حس میکردم.. خلاصه تموم که شد منو بردن ریکاوری تا دوساعت اونجا بودم تو بی حسی اونجا هم یبار شکممو فشار دادن که نفهمیدم اونحا همش بهم امپول و سرم تزریق میکردن چون بشدت از بالا تنه داشتم میلرزیدم بعد دوساعت بی حسی داشت میرفت و من دردام داشت شروع میشد که منو بردن تو بخش اونجا هم یبار برای بار اخر شکممو فشار دادن که این یکی یه درد بد سی ثانیه ایی داشت پرستار اومد
مامان علیهان بالام 🩵 مامان علیهان بالام 🩵 ۶ ماهگی
قسمت 2
بعد صدا کردن رفتم خیلی استرس داشتم تا رسیدم دم در اتاق عمل گریه گرفت ولی با گریه واسه همه دعا کردم مخصوصا برا اونایی که دلشون میخواد مادر بشن رفتم اتاق عمل کمک کردن نشستم رو تخت که همه کادر ها آقا بودن ولی بسیار خوش اخلاق تو اتاق عمل ازم پرسیدم اسم اقا کوچولو چیه با حرفاشون حواس منو پرت کردن سوزن بی حسی رو زدن ولی هیچی نفهمیدم هیچ هیچ اصلا ن درد داشت نه چیزی بعد دیگه دراز کشیدم پرده رو کشیدن جلوم بعد 15دیقه صدای گریه شو شنیدم که قلبم داشت میومد دهنم ک دکترم گفت یه ارزو کن بند ناف شو برش بزنم واقعا خیلی حس خوبی بود 🥹واسه همه ی چشم انتظارا ارزو میکنم بعد نی نی اوردن پیشم گذاشتن صورتشو رو صورتم نی نی اروم شد
بعد دیگه بردنش منم بردن ریکاوری
ماجرای من از ریکاوری شروع شد 🥲که دیدم دستگاه داره هشدار میده آژیر میزد من اونجا بود ک فهمیدم نی نی یه مشکلی داره هر چقدر خودمو تکون دادم پاشم ببینم چه خبره ولی کلا بی حس بودم همه پرستارا بالا سر پسرم بودن من داشتم سکته میکردم که از تخت گرفتم سرمو بلند کردم دیدم دارن بچه مو میبرن که من حالم بد شد 🥲1ساعت ریکاوری رو 3ساعت نگه داشتن منو واقعا خیلی حالم بد بود افتاد فشار شدید گرفتم فشارم شد 4
بعدش دیگه اوردن بخش هیچ دردی نداشتم حسم که رفت بعدش دیگه فقط از درد پریودی کمتر درد داشتم چند ساعت بعد گفتن پاشو راه برو کن من بازم درد نداشتم خلاصه خیلی اسون بوددد
مامان _جان🩵 مامان _جان🩵 ۱۴ ماهگی
#تجربه_زایمان3
بعد یه پسره اومد داخل و منو از این تخت به اون تخت گذاشتن
بردن منو ریکاوری…بغل تخت یه پسره گذاشتن که اونم بینیشو عمل کرده بود
اونم از درد به خودش ناله میکرد که تو اون حین واقعا من سردرد گرفتم از نالش🥴
فقط میگفتم کی میان منو ببرن…بعد پرستار اومد اونجا هم منم ماساژ رحمی داد
نگم از این ماساژ رحمیه که چقددددر بهم حال دادم حس سبک بودن داد بخدا روحم ارضا شد اونلحظه…بعد منو بردن دم در اتاق عمل و شوهرم اومد داخل و از این تخت منو گذاشتن رو اون تخت و بردن منو بیرون فقط چشمام داشت دنبال بابام میگشت که ببینم گذاشتن بیاد داخل یا نه🥺اولش ندیدمش بعد داشتن میبردنم تو اسانسور ک یهو بابام اومد انقدری خوشحال شدم🥲تو اون حالت بی هوشیمم بازم چشمم دنبالش بود…خلاصه منو بردن بخش…پسرمو اوردن گذاشتن رو سینم شیر بخوره🥹یه حسی داشت که نگم🥲این حسه اصلا قابل گفتن نیست اینقدددد که خوبه😍
بعدش اومدن بازم منو ماساژ رحم دادن که اینجا واقعا دردم گرفت🫠خیلی درد کرد
گذشت دو ساعت که بازم اومدن ماساژ رحمی دادن که اینجا دیگه جونم درومد انقد داد زدم…دیدن خون ریزیم زیاده با فاصله دو دقیقه یه پرستار دیگه اومد بازم ماساژ رحمی داد که دیگه من میخواستم از درد بمیرم فقط😑خلاصه گذشت و تایم راه رفتنم رسید
مامان نخودي مامان نخودي ۱۰ ماهگی
مامان دلآنا مامان دلآنا ۱۰ ماهگی
مامان اورهان👶🏻💙 مامان اورهان👶🏻💙 ۱۲ ماهگی
مامان دِلیار🩷🐣 مامان دِلیار🩷🐣 ۴ ماهگی
پارت سوم
دیگه دکتر بیهوشی همش چکم میکرد میگفت خوبی میگفتم اره که بعدش یهو یه فشاری رو شکمم احساس کردم و دیدم بچه رو آوردن کنارم یه چشماش باز بود و داشت بهم نگاه میکرد🥲🥲 دیگه شروع کردم به گریه کردن همش میگفتم سالمه؟! خوبه؟ چرا گریه نمیکنه که گفتن الان گریه میکنه که همون موقع صدا گریه اش آمد و آمدن گذاشتنش کنار صورتم نفس کشیدنش میخورد به صورتم بهترین حس دنیا بود انگار زمان برام متوقف شده بود تو این دنیا نبودم🥰🥰🥲🥲

بعدش بچه رو بردن و من بدنم شروع کرد به لرزیدن دندونام بهم میخورد سردم نبود ولی لرزش بدنم زیاد بود دیگه دکتر بهم ارام بخش زد و خوب شدم دیگه دکترم شکمم رو بخیه زد و کارش تموم شد رفت منو بردن سمت ریکاوری اونجا هنوز پاهام بی حس بود ولی یکم دل دردم داشت شروع میشد خداروشکر خون ریزی داشتم و منو ماساژ رحمی ندادن فقط یه بار پرستار آمد دستشو فشار داد رو دلم تا ببینه خون ریزی دارم یا نه که یکم درد آمد بعدش بچه رو آوردن که بهش شیر بدم ولی من که شیر نداشتم به زور هی سر سینه ام رو فشار دادن و یه قطره اغوز ازش آمد بچه بخوره😐😆
حدود یکساعت و نیم تو ریکاوری بودم بعدش امدم بیرون همسرم پشت اتاق عمل منتظرم بود حس خوبی بود که دیدمش دیگه همش بهم میگفت خوبی حالت خوبه میگفتم اره خوبم
بعدش منو بردن تو اتاقم مامانمم بچه تو بغلش بود منو گذاشتن رو تختم و آمدن لباس هامو عوض کنن اینجاش دیگه یکم سخت بود چون منو باید به پهلو راست و چپ میچرخوندن منم پاهام هنوز سنگین و بی حس خیلی فشار به دلم آمد و درد داشت
پمپ درد هم داشتم بعدش آمدن دوتا شیاف هم برام گذاشتن کم کم بی حسیم داشت میرفت و دل دردم شروع میشد ولی تحمل میکردم با پمپ درد و شیاف
مامان پسر مامان پسر روزهای ابتدایی تولد