۵ پاسخ

عزیزم خیلیا شبیه به شما هستن ، کاش تجربه های گذشته رو میشد فراموش کرد

من فكرميكنم هممون تو زندگي هامون چيزايي گذرونديم كه براي خودمون سخت بوده و هروقت بهش فكركنيم بازم ازرده خاطرميشيم
منم دقيقا مثه شمام گاهي وقتا ساعت ٦صبخ بيدار ميشم و تا ساعتها ذهنمو درگير ميكنه و بيخواب ميشم

منم انقد گریه کردم آخرش حالم بد شد رفتم بیمارستان سرم وصل کردن سونو گرفتن فشارم اومده بود پایین
بخدا ارزش نداره بخواییم برای بچمون مشکل درست کنیم

عزیزم تمام درد و ناراحتی شما رو بچه می‌فهمه و درک می‌کنه. سعی کن به خاطر اون بچه کوچولو هم شده تو فضایی خودتو قرار بدی که کمتر اذیت بشی

منم دارم رد میدم

سوال های مرتبط

مامان حامی💙 مامان حامی💙 هفته سی‌ویکم بارداری
امروز هم یه قدم دیگه از این مسیر قشنگ و پر از حس رو پشت سر گذاشتم… 🥹🤍
این ازمایش برای من یه یادگاریه از روزایی که دارم برای رسیدن به پسر کوچولوم یکی‌یکی پشت سر می‌ذارم. 💙
خدایا از ته دلم شکرت…
شکرت که تا اینجای راه کنارم بودی، شکرت که هر بار که ترسیدم، یه جوری آرومم کردی، شکرت که من و نی‌نی کوچولوم رو تا امروز سالم نگه داشتی. 🤲🏻🥹
پسرم، مامان برای رسیدن به تو روزای مختلفی رو گذرونده؛ روزای پر از ذوق، نگرانی، انتظار و دعا… ولی هر بار که بهت فکر کردم، دلم گرم شد که آخر این راه قراره تو رو توی بغلم بگیرم. 🥹💙
خدایا فقط ازت می‌خوام از اینجا به بعدم خودت هوامونو داشته باشی. کمکم کن باقی این ماه‌ها هم به سلامتی و خیر بگذره، من و پسرم سالم بمونیم و آخر این مسیر، همه این نگرانی‌ها تبدیل بشه به یه عالمه اشک شوق و بغل کردن پسرم… 🥹
روزی که بالاخره حامی کوچولوم رو بذارن توی بغلم، می‌خوام با تمام وجودم بگم:
خدایا شکرت…
شکرت که منو تا اینجا رسوندی،
شکرت که آخرش به آغوش پسرم رسیدم. 💙🤲🏻
✨️بمونه ب یادگاری✨️
۱۴۰۵/۵/۱۷