الان بچه تو پام دارم میخوابونمش یاد دوران بارداری سختم افتادم دلم گرفت
یاد استفراغ های شدید و وحشتناکم که حتی اب هم میخوردم بالا میاوردم
انقدر بد بالا میاوردم که میوفتادم کف زمین

یاد افت فشارم که همش تو بیمارستان زیر سرم بودم

بعدش یاد این افتادم که تو دوران بارداری فهمیدم شوهرم تو اینستا زیر عکس دخترا کامنت میزاره
بهشون متلک میندازه شوهری که عاشقش بودم چقدر گریه کردم 😭 چقدر دخترم تو شکمم اذیت شد
منی که هیچ وقت اینجور چیزا رو تحمل نمیکردم پام گیر کرد با بچه تو شکمم موندم بعد چهار سال موندم چرا تو بارداری فهمیدم
نتونستم برم چون پلم نمیخواد دخترم اواره بشه بیوفته دست زن عمو هاش یا نامادری

بعدش فهمیدم سنگ صفرا دارم تا لحظه زایمان درد های شدید گرفتم

خدایاا چقدر مصیبت کشیدم ولی حالا که به دخترم نگاه میکنم حالم خوب میشه
شوهرم هم افتاده به اینو اون میگع به اهمیت نمیده منو دوس نداره
شما بودید دوسش میداشتین

۷ پاسخ

ببین گلم به جای اینکه روابطت رو با شوهرت سرد کنی بهتره از در دوستی وارد شی. رابطه تون رو گرم تر پر هیجان تر کن. حالا اونم اشتباه کرده ولی دیگه نرفته سکس کنه که میتونی ببخشیش باور کن انقدر دوره زمونه بد شده که در برابر کارهایی که بقیه میکنن این اصلا کار بد حساب نمیشه انشالله اینم ترک میکنه کلا

شاید ما از روی خامی و بی تجربه بودن اجازه بدیم زندگیمون دست بقیه بیوفته.نذاریم خانواده ها مخصوصا خانواده شوهر از اختلافاتمون خبردار بشن.باور کن من فهمیدم اونا لذت میبرن وقتی میبینن عروسو پسرشون حرفشون شده.با وجود تمام سختی هایی که کشیدی و بخاطر دخترت،بمون و از زندگیت محافظت کن.نذار شوهرت ازت دور بشه.متاسفانه مردا نمیتونن بعضی چیزا که ما حس میکنیم رو درک کنن.فقط فهمیدم اگه میخوای بمونی باید با تمام وجودت از داشته هات محافظت کنی‌.برات ارزوی حال خوب و ارامش با خانوادت دارم.آمین🌹

عزیزم درکت میکنم کاملا منم دقیقا با همین شرایط بودم؛چقدر فکر میکردم آدم پاک و وفاداریه و بعد از اینکه دیدم و شنیدم دنیا رو سرم خراب شدم؛منم ویارم وحشتناک و مرگبار بود
چقدر میفهمتت💔

عزيزم برا هممون اينايي كه گفتي پيش مياد سختي هاي دوران بارداري براي هر كسي يه جور گذشته شوهر تو براي زناي ديگه كامنت ميزاره شوهر من كتك ميزد تو بارداري ☺️تا حد مرگ هر بار بعد كتك خوردن آرن كوچولوم تو شكمم چند ساعت بي حركت ميشد الانم كه بدنيا اومده ميگه پسرمه و تنها وارث منه و از اين حرفا ولي يادم نميره چقد كتكم زد تو بارداري حتي ١٣ روز بود زايمان كرده بودم يه شب اينقد منو با مو كشوند و زد و بد و بيراهم كرد بيهوش شدم زير دستش ولي چيكار كنم پام گيره 🙌🏻هر كسي يه دردي داره غصه نخور اوستا كريم همه چيو ميبينه

عزیززززم چقدر بهت سخت گذشته خدا دخترتو برات نگه داره به دلت هم آرامش بده 🥺🌸خیلی سخته جواب دادن به سوالت ولی اگه میخوای بمونی بخاطر دخترت هم که شده فضای خونه رو صمیمی کن دخترا عاشق خونه های پر محبت هستن

خداروشکر اون روزا هم تموم شد به امید خدا انشالله زندگیت اونطوری که میخای پیش بره نگران نباش

خدا به دلت ارامش بده عزیزم حق داری روزای سختی داشتی

سوال های مرتبط

مامان Elias مامان Elias ۷ ماهگی
دلم گرفته و خیلی خیلی خسته ام واقعا به معنای کلمه...
از زایمانم که تنها با شوهرم بودم و شب هم نمیذاشتن همراه باشه و منی که خیلی درد داشتم و پسرم سینه ام رو قبول نمیکرد و‌مجبور به دادن شیر خشک شدم...
چالش ها تمومی نداره، از یک ماهگی فهمیدم پسرم حساسیت به پروتئین گاوی داره تو مدفوعش خون بود و بماند که چه استرسی کشیدم، بعدش صورتش پر جوش و راش شد، سرش پر پوسته و کلاهک‌گهواره ای، دل درد و رفلاکس، شیر مخصوصص آلرژی که رقیقه، بعد واکسن دوماهگی شیر خوب نمیخوره....
آرزوم این بود مامانم کنارم باشه، ویزا بهش ندادن نتونست بیاد
باید قوی باشم و خودمو خندون نشون بدم. اصلا ناشکری نمیکنم‌خدا نعمت داده بهم وقتی به روم‌میخنده دمیا ارزش داره برام ولی فقط خیلی خستم... شیر که نمیخوره یا بالا میاره خیلی بهم سترس و ناراحتی میده... واقعا همه بچه ها انقدر چالش دارن؟
هی میگم شاید من مادر خوبی نبودم دوران بارداری ولی خیلی مواظب تغذیه و همه چیم بودم 🥺

خلاصه اگه خانوادت‌ون نزدیکتونن تو این دوران خیلی قدر بدونین 💝

این عکس هم از گالری گوشیم با پسرم تنهایی رفت بودیم بیرون...ه
مامان هانا مامان هانا ۳ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_نهم

وقتی صدای گریه ش رو شنیدم هم خوشحال شدم هم ناراحت از آینده ای که نمی‌دونستم چی میشه کلی خواهش کردم بهم نشونش بدن ولی قبول نکرد دکتر و سریع دخترم رو به nicu منتقل کردن. اونجا بود که از صحبتهاشون فهمیدم از قبل واسش تخت رزرو کرده بودن و فقط من بودم که از همه جا بی خبر بودم و نمی‌دونستم قراره سزارین بشم. هرچی حرف میزدم انگار حرفهام گنگ بود هیچکس صدامو نمی‌شنید.
بعد دوختن شکمم همه رفتن جز یه آقا که تو ریکاوری پیشم موند. تمام فکرم پیش دخترم بود الان زنده س؟ صدا زدم آقا دخترم زنده س؟ گفت اره یه شیردختر مثل خودت آوردی. چند دقیقه گذشت دوباره گفتم آقا تو رو خدا دخترم زنده س؟ و منی که دیگه جوابی نشنیدم.
نمی‌دونم چقدر گذشت ولی دونفر اومدن جابجام کردن رو یه تخت دیگه و گفتن باید تو icu بستری بشی.

از در اتاق عمل بردنم بیرون، مامانم مادرشوهرم و پدرشوهرم پشت در بودن ولی همسرم نبود، نبود همسرم تو دلم رو خالی کرد وقتی بهشون نگاه کردم چشمای همه خیس بود فقط گریه کردم التماس کردم بگید که دخترم زنده س