۸ پاسخ

عزیزم شرایط سختی داری الان🥺
کسی نیست بیاد چند روز کمکت ؟

آدمیم بالاخره
خسته میشیم
کم میاریم
زنا ربات نیستن بخدا
کاش اطرافیان مخصوصا مهمون‌ها درک میکردن و زحمت رو برا آدم چند برابر نمیکردن
فوق بیان یه چای بخورن یه نیم ساعت بشینن برن دیگه
اخه نهار شام،کی میتونه پذيرايي کنه تا تو بتونی😑بخدا سخته

عزیزم ب هیچ. وج بچه اتو نزن نادونی. چیزی نمفهمه وقتای گریه میکنه گوشی ی اهنگ بزار بدش دستش یا کم ببرش تو حیاط خسته میشه میخابه ولی تورا خدا نزنش🥹🥹

مهمون غلط میکنه میاد

بچه رم ببر بده مادرشوهری مادری خواهری
یکم خونه آروم بشه فعلا

مهمون این وسط چیه تورو خدا
بیان کمک کنن تو این شرایط

اگه عصبی بشی طبیعی چون شرایط سختی داری ولی از یه نفر کمک بگیر حتما

خدا سلامتی بده بهشون سایه همسرت بالا سرت مستدام...
خیلی سخته حمل کردن ۲تابچه و ...
مهمون داری واقعا سخته درک میکنیم
کسی نیس کنارت بسپاری بهشون بچه هارو سرگرم کنن

عزیز دلم این اتفاقا که دست تو نبود
گل بهت بباره
بازم تویی که انقد قوی هستی از پس اینهمه کار براومدی
بعدشم اتفاقی که افتاده تو هم یه نفر آدمی
یه جاهایی دیگه سخت نگیر

سوال های مرتبط

مامان مَهدیار💙 مامان مَهدیار💙 ۲ سالگی
خدا الهییییی مرگ منووووو بده از دست این بچه راحت شم الهی بی مادرشه 😭😭دیگ تحمل ندارم اصلا دیگ تحمل ندارم خستم کرده روانیم کرده صبرم تموم شده از زندگی سیرم کرده اعصاب روان برام نذاشته خب چته چته بسه دیگه همش گریه گریه نق نق ۵ دقیقه اسایش ندارم نه خاب دارم نه استراحت
شبا همش بیدار میشه گریه گریه یکساعت طول میکشه ساکتش کنم دوباره میخابونمش باز گریه همش رو پامه شب تا صب رو پامه از وقتی از خواب بیذاز میشه بهم چسبیده بغلم کن فقط نق نق بخدا قسم حتی ۵ دقیقه ساکت نیست فقط نق خابش میاد میخام بخابونمش یکساعت گریه میکنه از خاب بیدار میشه گریه میکنه ی دستشویی نمیتونم برم رفلاگس داره دارو میدم چیگازکنم دیگ صدتا دکتز بردمش شبا بقران من تو ۲۴ ساعت ۲ ساعت میخابم سردرد دارم از بی خابی دایما سرگیجه حالت تهوع دارم مگ میشه س بچع شبا هم نخابع روزم همش نق خب مگ من چقدر تحمل دارم کم اوردم فقط بمیرم راحت شم ک از زنذگی سیرم کرده زنذگیمو نابود کرده 😭😭😭
مامان سبحان مامان سبحان ۲ سالگی
دیشب خدا بهم رحم کرد🥲 دیروز بچم رو بردم بیرون اومدیم خونه بچم آروم بود یهو بچم خوابید تو خواب همش گریه میکرد همش با خودم میگفتم برم اسفند دود کنم برای بچم چیزیش نشه وقتی از خواب بیدارش شد همش گریه می‌کرد گریه بند نمیشد خواهر شوهرم اومد سرگرمش کرد آروم شد خواهر شوهر هم بهم گفت براش اسفند دود کن گفتم بهش غذا میدم بعد به بچم غذا دادم سپردمش دست باباش رفتم براش زغال بزارم تا اومد انگار یه چیزی خورده بود تو گلوش گیر کرده بود چ‌وضعی بود😑شوهرم که فکر میکرد نون خورده تو گلوش گیر کرده بهم میگفت بهش آب بده تا بره پایین 🤦🏻‍♀️ولی من اینکارو نکردم پشتش زدم تا یه یکم بالا اومدیکم خون هم اومد بردم بیرون زدم پیشتش تمام غذایی که خورد بود رو بالا آورد با کمی خون دیدم یه تکه پوست تخمه هم بیرون اومد😑😑گلوش رو بریده بود تا اومد بیرون 🥲🤦🏻‍♀️ از یه طرف هم مادرشوهر تا دید اومد شروع کرد به فوش دادن من عصبی بود 😅😐همش اسم‌مردن میورد 😑😒 بچت میمورد بچت فلان میشد