اگه یه بچه ی دیگه که یکسال هم از بچه شما بزرگتره و از قضا بچه دوستتون هم هست.هربار که همو میبینین بچتون رو اذیت کنه.هولش بده جوری که خیلی بد بخوره زمین،با پشت سر.یا بخوره به دیوار.یا چنگ‌بندازه(تاپیک قبل) و توی هر دیدار چندبااااااار این حرکات رو‌ تکرار کنه شما چه واکنشی نشون میدین؟؟؟؟
من اگه چیز مهمی نباشه چیزی نمیگم.اما اگه ببینم کارش خطرناکه یا به بچم آسیب زده دعواش میکنم.یکبار هم هولش داد و دارا با پشت سر محکم افتاد زمین،نتونسم‌خودمو کنترل کنم داد زدم سرش.
دوستم(مامانش) میگه اون واسه جلب توجه این کارو‌میکنه.ما از اول نباید واکنش نشون میدادیم.الانم چیزی نگی اون سمتش نمیره.
پسر منم انقد اذیت شده کلا ازش بدش میاد و ازش میترسه.تا میره سمتش فرار میکنه میاد تو بغل من.
بعد دیشب چندبار اذیتش کردم.یبار گفتم آروشا نباید این کارو بکنی.دوستم که اینطوری گفت،دفعه بعد دیگه چیزی نگفتم.دوباره اومد صورتشو چنگ انداخت دیگه عصبی شدم به دوستم گفتم بعد تو میگی چیزی نگو فقط مونده چاقو برداره بکنه تو شکمش.
دوستمم ناراحت شد.خیلی سعی کرد نشون نده اما کاملا مشخص بود.
نمیتونم وایسم هربلایی بچت دلش میخاد سر بچم بیاره و من چیزی نگم که…
حالا به مظرتون من کار بدی میکنم؟؟؟؟شما بودین چه واکنشی نشون میدادین.

اینم بگم که اون تنها دوست منه،خیلی هم صمیمی هستیم و رفت وآمد داریم.یعنی نمیشه که کات کنیم باهم.

۲۱ پاسخ

شرایط سختیه
نمیشه ک دوتابزرگترباهم بحث کنن
میتونی بیشتربالای سربچه باشیـ زیادب حال خودشون نزاری.من خودم جایی میرم کلاچای هم نمیخورم.ک بچه رو اذیت نکنن یابزور چیزی ازدستش بگیرن گریه میکنه.
درکل همه چی دست خودته.

آخه اینجوری پیش بره خودتون دعواتون میشه مجبور میشین کات کنید
دیگه باید یکم ارتباطو کم کنی
اون که براش فرق نمیکنه ولی دارا گناه داره بعدا تو روحیه‌شم تاثیر میزاره

بنظرم بچتو بغل کن نزار سمتش بره
خودت سرگرمش کن
اگرم اون اومد سمتتون بهش بگو خاله عزیزم برو پیش مامانت

من وقتی میرم خونه بابام پسر داداشم اونجاس نه خونشون تو ی حیاط پسرداداشم نفس و‌دوست داره ها ولی نمیدونه چطور ابراز کنه چندین بار دخترمو زمین زد ی بار بغلش کرد انداختش لبش خونی شد من هیچی نگفتم گفتم بچه ان بخاطر بچه ناراحتی پیش میاد

من برام پیش اومده اما دلم نمیاد بچه بقیه رو دعوا کنم بچه خودمو میبرم ازش دور میکنم اونم اومد میگم خاله برو پیش مامانت امیرعلی باید پیش مامانش باشه.البته تا جایی که میشده دخالت نگردم با اینکه هیکلش کوچولو تره دیگه چون کم سن تر بوده تا خودش دفاع کنه اما خب شلو وله بچم تعادل نداره سریع میخوره زمین از ترس آسیب ندیدن بغلش کردم بردمش .کلا منظره جالبی نیست بچه ها بقیه رو دعوا کنیم این نظر منه اما به مامانش تذکر بده

من اگه بودم رفت ادم نمیکردم باهاش هر چقدم تنها بودم
ارامش روان بچم مهم تر از دوستمه

رفت و امدو کم کن بنظرم یا اونا اومدن بچتو بخوابون یا بسپار بکسی خونشونم خاستی بری کوتاه برو و بچتم ب کسی بسپر ک بتونی زودم بلند شی

پسر جاری منم همینطوره الان هرسال یه بار میریم خونه همدیگه تقریبا رفت و آمدمون به صفر رسیده چون اون خیلی بیخیاله فقط من حرص می خورم

منم باشم از همون اول به مادرش میگم جلوی بچتو بگیر چون بچه هرکی واسه خودش عزیزه بچس پس باهاش صحبت کن بچه منو نزنه یا کلا خیلی دوستمو دوست داشته باشم نمیزارم بچم بره سمت بچش

والا من باشم کلا رفت و آمد نمیکنم

بنظرم. دوستت خیلی ماسته
خو یکم جلو‌پسرشو‌بگیره چی میشه.
نکنه از مادراست که. بچه اش بزنه خوشحال میشع.
بهش بگو ما دوستیم و عین خواهریم. ولی خب. بابت حرفم ناراحت نشو. ولی. من واقعا دوست ندارم کسی. دست بلند کنه رو بچه ام. پس. تو جلو‌پسرتو بگیر موقعی که میخواد بزنه.

دقیقا این مشکلیه که بچم و بچه خواهرشوهرم باهم دارن البته اون ۵ سالشه و دختر من ۱۸ ماهه و خواهرشوهرم معتقده به بچه نباید بگی نکن تا خودش یاد بگیره!!!!
منم واسه اینکه روابطمون خراب نشه وقتی پیش همیم دوتاچشم دارم دوتاهم قرض میگیرم و مواظب دخترم میشم یعنی لحظه ای نمیشینم و کاملا مراقبشم حتی گاهی با لحن مادرانه به اون تذکر میدم...خیلی سخته ولی حداقل اینجوری بچم آسیب نمیبینه از طرفی بقیه هم وقتی میبینن به طرفداری از من و بچم درمیان و به اون بچه و مادرش تذکر میدن...

بنظرم دفعه ی بعد که خواست همو ببینید بگو حقیقتا بچم خیلی اذیت شد و بعد از رفتن شما همش می‌ترسید یکم فاصله بگیریم ببینیم بعدا دوباره واکنششون چیه نسبت به هم
چون اگه عادت کنه به اذیت کردن بزرگتر هم که بشه میشه دعوا کردن بینشون

ببین وقتی میری پیشش بچه رو نگهدار و مراقبش باش من حتی جلوی بچه های ارومم بچه رو بغل میکنم

باید خودتون مراقبت کنید الان هر دو تو سنی نیستن ک با دعوا بهشون بغهمونی

خیلی بده ولی هواست بیشتر به دارا باشه گلی نمیشه ک ما بزرگترها سر بچه ها بحث و جدال کنیم

ببین اتفاقا دیروز خونه مامان بزرگم عمم هم اونجا بود و یه پسر داره ۲ سال فک کنم از دخترم بزرگتره.اونم دوبار دخترم و تو حیاط هل داد.رفتم اروم بهش گغتم امیرعباس نباید نی نی رو اذیت کنی.ببین تو هلش دادی گریه کرد؟؟
اما دفعه سوم دیدم باز تکرار کرد اینبار سرش داد زدم گفتم ببینم بار دیگه اذیت میکنی آوارو بدجور دعوات میکنما.دیگه ترسید کاری نداشت با دخترم.
البته که دختر منم یه بار از خجالتش درومد😂😶چنان سیلی زد صداش اومد

بچه خودشم بود همینو میگفت؟؟؟
عجبا
خوب کردی
من ک بودم قاتی کرده بودم محلو ترک کرده بودم

به نظر من بچه ات مهم تره حتی مهم تر از پیوند دوستیتون

من بچم رو بغلم میگیرم و واقعا برخورد میکنم باهاش

شده مثلا غیرعمدی بوده هیچ نگفتم ولی میبینم واقعا اذیت میکنن برخورد میکنم
طوری ک میگن نمیذاره گندم ی دقیقه آزاد باشه

به نظر من اشتباه نبوده چطور اون ناراحت میشه تو بچه‌شو دعوا کنه ولی تو می‌زنه نباید ناراحت بشی

سوال های مرتبط

مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۵۶


با لبخند بچه رو از بغلش گرفتم و گذاشتمش تو بغل مادرش
مریم با بیحالی به دخترش نگاه کرد و اشک از گونش جاری شد
در همون حین من یک ملافه دور بچه پیچیدم و رو به نوید گفتم: سرم رو باز کن یکم فشارش بده که با سرعت بیشتری بره تو بدن مادر
نوید کاریو که گفتم انجام داد و با این حال بازم مریم از حال رفت
نوید با ترس گفت : چیشده؟
بچه رو برداشتم و گفتم: چیزی نیست این طبیعیه چند دقیقه دیگه بهوش میاد
چیزی نگفت و یک پتو روی میز پهن کرد ، نوزادو گذاشتم روش و با لبخند گفتم : خوش اومدی خانم
با چشمایی که از همین الان درشت و سیاه بودن نگام میکرد
رو به نوید گفتم : یه چیزی مثل گیره میخوام که بند نافشو ببرم
اطرافو نگاه کرد و بعد از کلیدای تو جیبش چیزی شبیه به گیره رو باز کرد و گرفت سمتم و گفت: امیدوارم این کارو راه بندازه
ازش گرفتمش و گفتم: خیلی هم عالیه فقط اول با الکل میشوریش؟
کاریو که گفتم انجام داد و بعد اینکه بند ناف نوزاد رو بریدم و مامانشم بخیه زدم اجازه دادم پسر بزرگش بیاد داخل اتاق
با ترس به خون های روی زمین و مادری که بیهوش بود نگاه کرد و تو یک لحظه چاقویی روی گلوم گذاشت و منو چسبوند به دیوار
داد کشید: با مادرم چیکار کردی؟
نوید سریع گفت : هی هی بچه چاقو رو غلاف کن
بلندتر داد زد : تو اونو کشتی
با جدیت گفتم : مامانت حالش خوبه فقط از خستگی خوابش برده
بهم با تردید نگاه کرد ‌و بعد عقب رفت ، وقتی دست مامانشو گرفت و مطمئن شد اشک از چشماش سرازیر شد
بالبخند گفتم : میخوای خواهرتو بغل کنی؟
منتظر جوابش نموندم و دختر بچه رو گذاشتم توی بغلش
وقتی به صورت خواهرش نگاه کرد بین اشکا خندید
اروم بازوی نویدو فشار دادم و رفتم بیرون از اون اتاق
نویدم پشت سرم اومد
مامان مهراب مامان مهراب ۲ سالگی
ادامه تاپیک مدیریت احساس خشم
خب حالا ما میایم محرک هارو پیدا می‌کنیم محرک ها برای اینه که نداریم بچه عصبانی بشه نه اینکه به بچم همش بگم باشه هرچی تو بگی و همه چیز رو بهش بدم که عصبانی نشه نه
محرک ها مثل همین ها که گفته شد
ما به محرک ها توجه میکنیم و توجه نمی‌کنیم
حالا به محرک ها توجه نمی‌کنیم مثلا یک نفر هست خیلی من رو ناراحت میکنه میتونیم کمتر ببینیمش یا اینکه اگر دیدیمش خودمون رو با یه چیزی سرگرم کنیم و اگر چیزی هم گفت میریم سراغ بحث تعبیر و تفسیر که گفته شد بهتون
برای اینکه اون خشم سنگینه نیاد
باورهای غلط بنیادین :
این باور های غلط هست که صبح تا شب داره مارو عصبانی میکنه
(جهان طبق انتظار من باشد )بچه من نباید اصلا کار بدی انجام بده
چنین چیزی در جهان وجود نداره که همه چیز طبق خواسته ما پیش برود و همه چیز قابل پیش بینی باشد و فقط خوبی اتفاق بیافتد جهان به این شکل نیست
من اگر مامان خوبی بودم بچم الان فحش نمی‌داد
یا اگر مامان خوبی بودم بچم راحت‌تر ازم جدا میشد
اگر فلان مشکل رو داره ممکنه مثل عموش بشه
بچه یه سری جاها تحرک زیاد داره ولی بجاش همون اول میگن این مشکل رو داره پس مثل اون میشه بعد حالتون بد میشه میگید حالا من چیکار کنم بعد از استرس زیاد رفتارتون کلا با بچه اشتباه میشه
دیگران نگاهم میکنن حتما بچه آن ها خوب هست و بچه من بد
مثلا بچه شما گریه می‌کند
هر بچه ای یه سری مسائل رو داره و شما مسائل کامل اون بچه رو نمیبینید
اون هم یک انسانه و ما باید روی مسائل بچه خودمون تمرکز کنیم که حلش کنیم و نمیشه بگی بچه کلا نباید مشکل داشته باشه چنین چیزی نیست
مامان رادوین مامان رادوین ۱ سالگی
دوستان شبتون خوش یک چیزی خیلی اذیتم می‌کنه میپرسم ممنون میشم اگه شرایط مشابه دارین بگین می‌خوام بدونم من خیلی حساس شدم و اذیت میشم یا اینکه تو روند رشد بچه ها طبیعی ...!
قضیه از این قرار که من به شدت روی استقلال پسرم تاکیید دارم چون خودم مستقلم کاملا دوست دارم از پس خودش برمیاد یعنی خواب تنها و مستقل داره و روتینش کاملا اوکی تا قبل این که پدرشوهرمو ببینه اون دائم بغلش میکنه و هرکار بد و خوبی هم اجازه میده انجام بده و من که میگم نکنین به جای این که بگه اون کار بد میگه مامانت میگه اینکارو نکن واقعا حرصم درمیاد آنقدر دائم بغلش می‌کنه که پسرم تازه راه افتاده و شوهرم دیسک کمر داره بعد دائم باید تو خونه بغل خودم باشه چون پدر شوهر زبون نفهمم هی بغلش می‌کنه و تو جمع ها من دوست دارم رادوین با بقیه بچه ها بازی کنه و وقت بگذرونه این آقا آنقدر میاد دور و برش اصلا نمی‌ذاره با جمعیت اوکی بشه بنابراین وقتی اونا هستن نمیشه که این بچه اجتماعی باشه چون در کون همون هی گریه می‌کنه و صداش می‌کنه دیگه واقعا بریدم هر چی می‌خوام کمتر رفت و آمد کنم باز چون فامیلیم متاسفانه نمیشه و کلا اینجوری بگم ریدن تو تربیت من و من واقعا نمی‌دونم چه کنم چون صدبار گفتم اما انگار به دیوار گفتم ...! واقعا نگران بزرگسالیش هستم که اجتماعی نشه که مستقل نشه و خیلی چیزای دیگه که من روش حساسم
مامان 🧚panah🤍 مامان 🧚panah🤍 ۲ سالگی