۱۱ پاسخ

قدر اینطورمادرشوهری رو باید دونست😍

امیدوارم به حسن قدم این طفل معصوما جنگ تموم بشه

آخی خدا مادرشوهراخوب حفظ کنه

عزیزم

من از همین الان تا میگم اخ همه میپرن ساک رو بیارن بریم زایشگاه🤣

آخه ی مادر شوهر خوبی داری خدا حفظش کنه راستی حالت چطوره

آخی معلومه دل تو دلش نیست
مادرشوهر منم ماه اخر که خونش بودم دم به دقیقه بهم سر میزد ببینه چطورم 😅

ای جانم مهر مادریش کم نشه چشم بد ازتون بدور 🧿🤲🏻انشااله دوردونتون دنیامیادمیشه شیرین خونتون خدا مادربزرگشو حفظ کنه که اینقدر ذوق دیدنشو داره

الهی. منم همه منتظر بودن. تا یکم دردم میومد میگفتن میخوای بریم زایشگاه

چ مادرشوهر خوبی داری

آخی 😍

سوال های مرتبط

مامان ماه نور مامان ماه نور روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان سزارین پارت3
با کلی بی حوصلگی رفتم ان اس تی و تکون های بچه همه چی نرمال بود و اصلا فکرشم نمیکردم اونطور بشه به دوستم پیام دادم گفتم نیم ساعت دیر میام سالن یکم که گذشت پرستار اومد گفت درد داری گفتم نه درد آنچنانی خوبم چطور گفت دردات منظمه تکون های بچه رو حس میکنی گفتم آره بابا گفت بزار به پکترت بگم بعد برو گفتم باشه پاشدم آماده شدم که برم رفتم گفتم به دکترم گفتین من میتونم برم گفت خانوم چرا بلند شدی برو رو تخت گفتم چرا گفت دکتر میگه بستری کنین گفتم چی میگین بابا من میرم کار دارم گفت خانوم برو میگم الان دکترت خودش میاد اومدم و به همسرم زنگ زدم و گفتم ساک بچه و ساک منو با کریر بردار برو دنبال مامانم و یسنا (دختر بزرگم)گفت چی شده گفتم بستریم کردن احتمالا فردا عمل بشم گفت باشه و یهو خدمات اومد با به سوند تو دستش گفتم یاالله گفت عزیزم پاشو بیا اتاق بغلی گفتم بابا من نمی‌مونم دکترم میاد برم گفت باشه حالا بیا به من گفتن سوند بزار گفتم من نمیخام دوست ندارم میترسم کلی خندید و گفت بیا دختر وقت نداریم دکتر بخاطر تو مریضارو ول کرده تو مطب داره میاد خلاصه که سوند رو گذاشت درد نداشت منو ترسونده بودن فقط یکم سوزش داشت که گفت نفس عمیق بکش در کل بد نبود اونطوری که میگفتن