۶ پاسخ

سلام منم سزارین بیمارستان ک ابجیم و زن داداشم اومد خونه هم ۵روز جاریم اومد پیشم ی هفته خواهرم اومد تا۱۲روز پور برم بودن بعد دیگه خودم پاشدم

من تو بیمارستان کنارم جاریم و خالم بود.
اومدم خونه مادرشوهرم و واسم غذا پخت جاریمم اومد خونه مادرشوهرم به مهمونا رسیدگی کنه .ولی بعد سه چهار روز همه کارای نی نی رو خودم انجام دادم بجز حموم بردن که مادرشوهرم میبرد .
واینکه بین ما بچه کوچیک نیست همشون بزرگ شدن کوچیک ترین نوه مادرشوهرم ۵سالشه .بخاطر همین ذوق دخترمو داشتن همگی و اینکه بعد دوبار سقط بدنیا اومد چشم انتظار بودیم همگی ۱۲روز بعدش رفتم خونه مامانم و ۳روز اونجا بودم بعدشم رفتم خونه خودم ...
اینم بگم من تنهام با پسر ۷سالم ،به شوهرم مرخصی ندادن سرزایمان پیشم نبود و حتی الآنم نتونسته بیاد بخاطر همین من خیلی ناراحت بودم گریه میکردم شوهرم نمیتونه بیاد انقد غصه می‌خوردم بچم نتونست ماه آخر وزن بگیره ۲۵۰۰بدنیا اومد ب همین خاطر خانواده مادرشوهرم خیلی هوامو داشتن

شوهرت از این رفتارشون ناراحت نشد؟

اتفاقا بیخیال باش وقتی دیدی یطوری رفتار کن که انگار بود و نبودشون برات مهم نیستن مهم شوهرته که خداروشکر پیشت بوده بقیه برن گمشن

من مامانم کنارم بود و تا 20روز خونه مامانم بودم از شما مادر شوهرت زنگ زده کادر شوهر من حتی یه زنگ هم نزد حالا من هیچی به پسرشم زنگ نزد و تا الان دخترم هم ندیده چون من باهاشون قهرم دیدن نوه شون هم نیومدن نع مادر شوهرم نع خواهرای شوهرم 😐
تو هم اعصاب تو خورد نکن ارزش نداره بخاطر اونا شیرت کم بشه من که میگم اومدن خوش نیومدن خوشتر 😁😂

من سزارینم امروز دیگه خودم کارامو انجام دادم

سوال های مرتبط

مامان مهوا مامان مهوا روزهای ابتدایی تولد
من از روزی که زایمان کردم اومدم خونه مامانم
تو یه شهریم ولی بخاطر مسائلی که داشتیم من ترجیح دادم بیام خونه مادرم تا مادرم بیاد خونمون
از تو بیمارستان مادرم کنارم بود و با هر درد من اونم درد کشید در آخرم سزارین شدم و بعدش سرما خوردم هم خودم و بچم
تو این ده روز پدر و مادرم برام همه کار کردن
من فقط مسئول شیر دادن به بچه بودم و اونا بچه رو میخوابوندن و بیدار میکردن و پوشکش عوض میکردن و حتی من سرما خورده رو درمان کردن و...
شبا میگفتن تو بخواب ما مواظب بچه ایم
حالا شوهرم میگه دیگه بریم خونمون
من هنوز کامل سرما خوردگیم خوب نشده🥺 سرفه های شدید دارم
بچم باید دارو بخوره تا چند روز
هنوز بخیه هام میسوزه
و میترسم برم خونه تک و تنها و همه مسئولیت ها یکباره گردن خودم بیوفته
می‌خوام گریه کنم 😭
کاش شوهرم میزاشت چند روز دیگه بمونم
بابام اصرار داره بمونید تا حداقل بچه خوب بشه ولی شوهرم قبول نمیکنه
به نظرتون میتونم تنهایی از پس همه چیز بر بیام ؟؟
مامان فرهان مامان فرهان ۵ ماهگی
سلام به همگی
بلاخره نوبت منم رسید که بگم منم زایمان کردم و شکرخدا با موفقیت از پروسه زایمان گذر کردم ،
راستش همیشه هروقت حرف بچه میشد میگفتم روز زایمان روز مرگ منه ، انقدر که می‌ترسیدم، همیشه نگرانی و استرس تو لحظات بارداری باهام بود که من چجوری زایمان کنم ، ولی وقتی نصف شب خیلی یهویی کیسه آبم پاره شد فقط تا مسیر بیمارستان رو استرس داشتم که یه وقت مشکلی پیش نیاد برای بچه ، ولی وقتی وارد زایشگاه و اتاق عمل شدم اصلا استرس نداشتم همش می‌خندیدم حتی با خانم دیگه که تو زایشگاه بود باهاش بابای میکردم و می‌خندیدم 😁😅، بعد بهم میگفتن چه ذوقی هم داره 😂، اصلا حتی موقع عمل هم استرس نداشتم و کاملا راحت و باهاشون قشنگ همکاری میکردم ، حتی وقتی دکتر بیهوشی اومد و گفت باید بیحس بشی خوشحالم شدم از خدامم بود ، انقد باحال بود اتاق عمل
اینارو توضیح دادم که بگم پروسه زایمان خیلی راحت بود ، انقد راحت بود که منی که روز زایمان رو روز مرگ خودم میدونستم ، الان دلتنگش شدم ، دلم برای پروسه زایمان تنگ شده ، دوست نداشتم از بیمارستان بیام خونه ، انشاالله بچه بزرگ تر بشه میرم سراغ بچه بعدی...