این قسمت خانواده سمی همسر....

روز عاشورا عمه دخترم داشت ارایش میکرد دختر جاریم که چهار سالشه خواست براش زد بعد عموی دخترم دلانا رو برد که عمش ارایش کنه... 🫠
منم رک گفتم دستت درد نکنه سرب هاتو بمال به خودت نمیخواد به بچم بمالی حس کردم ناراحت شد ولی سر بچم با هییییچ احدو ناسی شوخی و تعارف ندارم بقیه حدشونو بدونن بعد از دو روز عکس گذاشته که من دختر جاری رو اینجوری ارایش کردم.... حس کردم میخواد به من بزنه تو حساسی..
اینا هیچی مادرشوهرم میگفت نوشابه بریز تو شیشه شیرش بده دستش گنا دارع نگا میکنه ما میخوریم😂😶
بعد میگفت من همین غذا سفره رو میجویدم میدادم بچهام تو خیلی سخت میگیری😂😶
هروقت میرم از شدت تعجب و حرصی شدن میخوام شاخ در بیارم😂
یه اخلاق بدی دارن از تو دهن بچه میبوسن روزا اول بچمو نمیدادم روم نمیشد بگم نبوسین الان میبوسن دهن بچمو پاک میکنم میگم دفعه اخرت باشه میبوسی از دهنش

شما باشین چی میگین؟ فقط برا من حرکاتشون عجیبه؟ شماهم از سمی بازیا اطرافیانتون تعریف کنین

۱۳ پاسخ

نه واقعا اینا دیگه خیلی سمیه🤨🤨
مال من فقط نظر میدن پوشکش سفت بستی 😫
بازش کن هوا بخوره تو خونه
غذا زیاد بهش نمیدی ؟؟ فلان بیسار😏🤣

بچه ۸ ماهه رو آرایش کنه؟😐😐😐
یاخدا نوشابه 🤦‍♀️

من میگم اینکار نکینن
پروپرو میگن تو بشین سرجات🙄🙄🙄🙄🙄🙄🙄

سمی تا دلت بخواد‌
من اگ بگم بده این کار نکن ، میشم مریض و حساس و سختگیر
ولی اگه دخترشون بگه میشه تجربه و لطف و محبت

پشمام ریخت خودم موندم 😐😐😐😐

من مادرشوهرم خر کقت میرم لباس نو میپوشونم براش همش خوراکی میده دستش میگه خودن کثیف کم

این بوسیدن رو ما هم دور و برمون داریم ، خیلی سعی کردم به گوش همشون برسونم که بچه رو نبوسن … ادم نمیشن منم تصمیم گرفتم از توی خونه تکون نخورم تا بچم یکم بزرگ میشه ، جاییم میریم در مواقع ضروری بچمو لحظع از خودم جدا نمیکنم که بخوان ببوسنش

مادرشوهر من میگه بچه ات دستشویی میکنه نمیزاره من مهمونیهای خانوادگیشون رو برم

بابا این رفتاراشون دیگه سم نیست اسید ۹۰درصده

یه مشت افکار سمی جمع شدن

همشون همینن از الان کنترل کن ک بعدا روی تربیتت هم دخالت میکنن

آره قدیم میجوییدن میذاشتن دهن بچه قشنگ میکس میشد

اینم بگم بدون اجازم به بچم شربت دادن من خیلییی ناراحت شدم خب شکر داره و البالو براش خوب نیست😒و وقتی بچمو گرفت انقد تکون داد گریه شد🥲

سوال های مرتبط

مامان لارا مامان لارا ۹ ماهگی
میگم چرا مادرشوهر من همش فکر میکنه من بچه داری بلد نیستم...
خیلی حس بدی میگیرم تا چند روز روانم بهم میریزه راجع به جرفای بقیه اینجوری نیستم ولی مادرشوهرم یکجوری حرف میزنه انگار با حرفاش عذاب میکشی....نمیدونم چکار کنم انقدر روانم بهم نریزه از حرفاش...شیر میدم بچه رو میگه همینقدر سیر نمیشه که من بچمو اینجوری شیر میخوردن غذاشو میزارم جلوش سریع میاد قاشق دهن بچه بزارید بچه آب شد هیچی تو دهنش نمیره یا میگه همش همینقدر میخوره تلویزیون روشن کنید آهنگ بزارید پویا بزنید که بیشتر بخوره درصورتی که هرچی بخواد میخوره از اول ۶ هم همین بود غذا جلوش بوده هرچی خواسته خورده...لباس تنش میکنم یکم پاهاش دیده بشه میگه وااای بچه رو به سرما دادی در صورتی که من دخترمو میشناسم که به گرما طاقت نداره لباس میخرم براش میگه واای اینا چیه خریدی براش....دیشب به شوهرم میگم نکنه واقعا من مامان خوبی نیستم بعد شوهرم میگه من میبینم که تو چه مامان خوبی هستی به حرف بقیه گوش نکن ولی حرفای مادرشوهرم خیلی نیش داره نمیدونم شایدم رو اون حساس شدم....
مامان نفس ملوسک💛 مامان نفس ملوسک💛 ۱۳ ماهگی
ولی خدایی حق نداره قلبم از این همه خوشبختی و خوشحالی وایسه؟؟؟
دختر کوچولوی من انگار همین دیروز بود به دنیا اومد و حالا انقدی بزرگ شده که با رفتارش بهم نشون میده چی می‌خواد هر چیزی می‌خواد با انگشتش نشون میده گوشیمو می‌خواد بهش نمیدم گریه می‌کنه به همه چی عکس‌العمل نشون میده وقتی بهش میگم نه این کارو نکن بده انجام نمیده
وقتی یه چیزی دستشه بهش میگم بده مامان همون لحظه می‌ذاره تو دستم
وقتی هر چیزی می‌خواد بخوره دهن منم می‌ذاره میوه بهش میدم یه گاز می‌زنه بعد می‌ذاره دهن من می‌خواد به من هم به باباشم بده
خیلی خیلی دیگه از کارای دیگه که هر دقیقه از دیدنشون از خوشحالی بغضم می‌گیره خدایا شکرتتتت
از زمان بارداری تا زایمان تا همین الان که بچه‌ام هفته دیگه ۸ ماهش تموم میشه خیلی بهم سخت گذشت تنهایی بچه‌ام بزرگ کردم از ۱۰ روزگی هیچ کمکی نداشتم جز شوهرم خیلی سختی کشیدم خیلی شبا کم آوردم خیلی شبا گریه کردم خیلی شبا آرزوی مرگ کردم ولی الان هیچ کدومو یادم نیست و الان فقط دارم از بودن با نفس لذت می‌برم از وجودش لذت می‌برم دختر قشنگم
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱۲ ماهگی
داستان حقیقی یکی از شما
پارت ۱۵
زینب

از حق نگذریم چون بچه پسر بود براش سنگ تموم گذاشتن یه روستا رو غذا دادن دو بار گوسفند کشتن براش.
حتی به لطف پسرم از من هم نگهداری کردن.
این بین تنها چیزی که اذیتم می‌کرد این بود که هر وقت معصومه اجازه می‌داد پسرم از تو بغلش بیرون میومد و من می‌تونستم بهش شیر بدم.
راستشو بگم،به خاطر شغل نظامی پدرم ما بچه‌هاش یه چیزیو خیلی خوب یاد گرفته بودیم،مدارا کنیم و بسازیم...
حتی به قیمت سوختن جوانی و عمرمون باز بسازیم. مخصوصاً حالا که یه پسر داشتم.
اما باز با این حال بعد از دوران نقاهتم با بابام تماس گرفتم بهش گفتم: خوشبخت نیستم, آرامش ندارم, خستم...
گفت حالا یه بچه داری قبلش می‌شد بهش فکر کرد ولی الان چی؟؟؟
خواستم بهش بگم من که تو دوران عقدم بهت گفتم .
اما کی جرات داشت بهش حرف بزنه!
راستم می‌گفت ، باید به خاطر پسرم تحمل می‌کردم...
و من ۴ سال اون زندگی رو تحمل کردم...
چهار سال کذایی که پسرم بیشتر از من تو بغل معصومه بود،۴ سال دخالت. ۴ سال تحمل...
یه شب وقتی می‌خواستم عرفان رو بخوابونم،طبق معمول هر شب که بهونه ی عمه اش رو می‌گرفت اون شب وسط گریه‌هاش گفت : من مامان معصومه رو می‌خوام!
تنم یخ زد! با وحشت گفتم عرفان چی گفتی؟ اون همچنان داشت گریه می‌کرد با ناله می‌گفت من مامان معصومه رو می‌خوام...
برگشتم به علی گفتم می‌شنوی چی داره میگه!!!!
علی خیلی بی‌خیال گفت چیزی نیست که! حالا معصومه هم بچه نداره این بچه صداش کنه مامان. چیه مگه!
گفتم مگه مادر مرده است که به عمش بگه مامان؟!
علی بهم گفت تو خیلی عقده‌ای هستی،چی میشه دل یه بنده خدا رو شاد بکنی؟
به هر بدبختی بود اون شب عرفان رو خوابوندم.
مامان آرکان مامان آرکان ۱۶ ماهگی
امروز ناهار خونه مادرشوهرم بودیم، مادر بزرگ و خاله های همسرمم اومدن ( خاله هاش مجردن و معلم ان)
هرچی می‌خوردیم یه خاله اش به زور می‌گفت به آرکان هم بدین میدید ما نمیدیم خودش میداد، فک کنین شربت خوردنی می‌گفت بزار یذره بدم گناه داره! سر سفره می‌گفت ماست رو نگاه می‌کنه انگشتشو میزد به ماست بده بهش!!! از چایی خودش میخواست بده بهش!!! اصلا یه کارای خاصی میکرد حالا خوبه خدارحم کرده مادرشوهرم اصلا اینجوری نیست بخواد هم چیزی بده میپرسم بدم؟ یا میگه اگه صلاح بود بده
نمی‌فهمم این چرا این جوری میکرد اصلا عجیب اعصابم خورد شد حالا من که مادرشم اصلا تو لیوان خودم یا قاشق خودم بهش چیزی نمیدم
حالا اینش عجیبه بستنی سنتی آوردن میدونستم باز داستان شروع میشه گفتم من نمی‌خورم بخورین میام میخورم رفتم اتاق بچه رو بخوابونم اونم که نخوابید گریه کرد مجبور شدم بیام بیرون!!!
انگشتشو کرده تو بستنی میده به آرکان من جوری عصبانی شدم رفتم بچه رو از بغل شوهرم کشیدم بعد به شوهرم با عصبانیت گفتم تو چرا اینجا اینجوری شدی خب مگه خونه خودمون می‌دیم گفت نه گفتم پس چرا اینجا پایه رفتارهای اینا شدی زود جبهشو تغییر داد ولی با این حال من خیلی کفری بودم بعد که رفتن هرچی از دهنم دراومد پشتش به مادرشوهرم گفتم اونم گفت دلش میسوزه میگه گناه داره منم گفتم دایه مهربان تر از مادر شده پس!!
اینم بگم بچم حساسیت به پروتئین گاوی داره بستنی و ماست هم که سنتی بود دیگه فک کنین چه نورعلی نوری بود
مامان آقا شاهان مامان آقا شاهان ۱۳ ماهگی
تجربه شیشه دادن تو ۶ ماهگی

دکتر به پسرم بخاطر وزن کمش شیرخشک داد با اینکه کمکی رو شروع کرده بودم ولی وزنش کم بود نه غذا میخورد نه شیر خودمو دکتر بخاطر حساسیت براش آپتامیل اچ آ نوشت و من در تلاش که شاید قطره ای از اون شیر رو بخوره بعد از سه روز تلاش دیگه بهش ندادم و گفتم بزار معمولی رو امتحان کنم شب اول با دلقک بازی ۳۰ تا بزور خورد و من خوشحال بودم کلا میخواستم یک وعده بدم فرداشب که تلاش کردم باز نگرفت و گریه و شلوغ کاری دو شب دیگه ام تلاش کردم و باز نگرفت هر بار شیشه رو میدید به نحوی فرار میکرد با لیوان میدادم همه رو میریخت بیرون با قاشق دهنش رو میبست باز شیر خشک رو عوض کردم و نان گرفتم براش اینبار اصلا بزور ندادم بهش یه شیشه داشت ک سرش ارتودنسی بود و کوچولو از مارک بی بی لند شیر درست کردم و شیشه رو دادم دستش بازی کنه روز اول فقط بازی کرد روز دوم ده سی‌ سی خورد روز سوم ۳۰ سی سی تا یک هفته اینجوری بهش شیر دادم بعد یک هفته شیشه رو عوض کردم و بی بی لند طرح اونت دادم بهش
ادامه در کامنت....