برای مامان باردار
من زمان بارداری بابت یه سری چیزاخیلی غصه خوردم خیلی گریه کردم‌حرص خوردم به خودم استرس دادم الان همه اش تموم شده ولی مسلمااگه با حال خوب و استرس کمتر طی میکردم این دوران رو میتونستم راحت ترباشم و به بچه توی شکمم سخت نمیگذشت
من ناراحت بودم که بچم قراره تیرماهی بشه‌ به دلایلی ولی الان میگم اون هرطور باشه من عاشقشم
میخواستم طبیعی زایمان کنم ولی بچه هفته ۲۸ چرخید و به پا شد و سزارین شدم. اومدن کمکم و تموم شد
ناراحت بودم که با اون حالم قوم شوهر میخوان بیان دیدنی روز بعد زایمان، بابتش گریه میکردم چون نمیتونستم بگم نیاین، دو هفته بعد اومدن، تموم شد ولی راحتم باید میگفتم که نیاین.چاره داشت
بابت اینکه بچم به خودم نره و به خانواده شوهر بره گریه میکردم ولی پسرم شبیه خودم شدولی هرچی باشه اون پسر منه و عاشقمش
از هفته ۳۴ وزنگیری بچه کم شدخودمو خیلی سرزنش کردم و گریه کردم از اینکه تو سونویا بعدش میگفتن بچه ات ریزه درشت نیست خیلی ناراحت میشدم و غصه میخوردم ولی الان پسرم یه سالش شده و صحیح و سالمه به لطف خدا‌.
از فکر اینکه یه سری خرافه ها و حرفهای علط بخوان یادش بدن تو بارداری از غصه دق میکردم یه روزایی. ولی الان میگم من مادر چیکارم؟ منم که متر و معیار پسرم میشم برای باور درست و علط
اگه بارداری بدون:
نگرانی هات مسخره نیستن ولی همشون اتفاق نمیفتن و ببشترشون به خاطر اون حجم از هورمونیه که تو بدنته
بدون همونطور که بچه ات داره بزرگ میشه و آماده تولد میشه درون توهم یه مادر قوی داره بزرگ میشه تا به دنیا بیاد
بدون بچت هرچی باشه آخرین عشق واقعی تو و تو اولین عشق واقعی اونی. به این عشق و پیوند عمیق ایمان داشته باش
قوی باش این روزها میگذره و توبه قدرت نیازخواهی داشت

۹ پاسخ

واااای چه چیزایی یادآوری شد
من ماذرشوهرم شهر ما نبود میخاست از یک ماه قبل بیاد که یوقت نکنه من زایمان کنم اون اینجا نباشه و چیزی از دستت بده، انقدرررر حرص خوردم آنقدر باهاش حرف میزدم‌که نه الان زوده من چون طبیعیم مشخص نیست کی بدنیا بیاد آخرم از ترسم پسرم یک هفته زودتر و به زور آمپول اومد من بخاطر آماده نبودن ۲۵ ساعت درد کشیدم، چرا بیخیال نبودم چرا خیلی رک نگفتم از آلان بیاین حضورتون برای من راحت نیست خودم بهتون میگم‌کی بیاین
من توی بارداریم بزرگ‌ترین رنجم فکر کردن به اومدن و موندن اونها بود

همه اینهایی گفتی‌منم بابتش غصه خوردم

من خداروشکر نگرانی وزنش رو نداشتم حتی وقتی فهمیدم کیسه آبم پاره شد و ۳۶ هفته زایمان کردم بازم اصلا استرس نداشتم و خیالم راحت بود چون وارد ۹ ماهگی شده بودم و استرس اصلا نداشتم حتی وزنش ۲۴۰۰بود همین که بالای دو کیلو بود خداروشکر میکردم .ولی در مورد بقیش اینکه مادرم نمیومد یزد پیشم حرص میخوردم اینکه میدونستم بزم خونه مادرشوهرم هزار و یک حرف باید بشنوم حرص خوردنم بی دلیل نبود اذیت شدم درسته گذشت ولی اذیت شدم شدیدا فشار بهم اومد .یه سری چیزا درسته استرسش بی مورده و یه سری چیزها نه .

تو میای دوتا حرف دل ما رو میگی میری

خدا از خانواده شوهرم‌نگذره که دوران بارداری رو بزام زهرمار کردن.....هیچوقت حلالشون نمیکنم

ولی من الان دارم گریه میکنم(:
دخترم ترکیبی از من و باباشه
باباشم شبیه مامانشه
مادرشوهرم اینا یه همسایه دارن هرررربار که مارو میبینه بلااستثنا میگه واااااای چقد شبیه مادرشوهرته
یعنی روزی چندبارم ببینه میگه
بعد اونام با خوشحالی میگن آره دختر ماست و دختر اینا نیست و...
یا میره بغلشون چون عاشق ددره هرکی ببرتش بیرونو دوست داره
مثلا فکر میکنه قراره باهاش بره بچرخه
بغل من نمیاد
بعد هی میگن یه بار دیگه بگو ببین نمیاد بغلت🥲
دیدی اینا سختترن
حامله بودم تو شکم خودم بود😄
ولی جدی یه سری رفتارا نه تا ابد فراموش میشن نه بخشیده
ایناییم که گفتم چیزایین که همیشه وقتی به این روزا فکر میکنم تو پس زمینه ذهنم میخوان آزارم بدن(:

من برعکس دوران بارداریم آرامش عجیبی داشتم. چون از ته دل سپرده بودم به خدا.
فقط یه بار از تکون نمیخورد، استرس گرفتم رفتم ان اس تی دادم اوکی بود.
منم بچه ام ریزه بود و از هفته ی ۱۹ آمپول انوکسو و هپارین میزدم.
فقط اونجا که گفتی بابت اینکه بچه ام به خودم نره و به خانواده شوهر بره گریه میکردمو متوجه نمیشم🤦‍♀️

منم کلی حرص و جوش و غصه خوردم فقط عوارضش موند

خیلی قشنگ نوشتی آفرین ....
واقعا ماها گاهی بدون هیچ دلیلی غصه میخوریم حرص میخوریم باید رها کنین و به خدا بسپاریم خودم بدترم ها سر هر جیز کوچک حرص میخوردم و میخورم اما نمیدونم چرااا واقعا استرس غالب میشه

سوال های مرتبط

مامان دردونه مامان دردونه ۲ سالگی
نکته جالب درباره بارداری
دیروز یه پادکست گوش میدادم.
میگفت تو دوران بارداری بدن مادر و فرزند با هم ارتباط پیوستا ای داره. طوری که حالات جسمی و روحی مادر روی فریند اثر میذاره (تا اینجا رو همه میدونستیم)
ولی ایک ارتباط اینطوری نیست که مثلا اگه مادر غمگین بود جنین هم غمگین بشه یا اگه مادر عصبانی بود جنین هم عصبانی بشه‌. یا اگه مادر یه درد جسمی داشت همون درد رو بچه حس کنه. این ارتباط به این صورته که در اون لحظه جنین در حال تشکیل یا تکامل هر عصوی باشه این عضو دچار نوعی اختلال میشه‌. حالا تو هر مرحله ای که هست همون مرحله مختل میشه‌
برای خودم بنظرم درست بود. چون رشد پسرم از همون اوایل جلوتر از هفته اش بود. حتی تاریخ زایمان دو هفته جلوتر افتاده بود ولی از ماه هفت به بعد من به شدت استرس داشتم و اغلب در حال گریه بودم. از اون ماه به بعد وزن گیریش دچار اختلال شد و برای سونو که رفتیم رشد دستگاه گوارشش از سنش دو یا سه هفته عقب افتاد‌. و طوری که اوایل و اواسط بارداری داشت پیش میرفت پیش بینی میشد حدو ۳ونیم حتی ۴ کیلو با دنیا بیاد ولی با وزن ۳و ۹۰ کرم به دنیا اومد.
نمیگم که خودتو سرزنش کنین. خودمم سعی میکنم شرایط خودمو درک کنم و خودمو سرزنش نکنم. مهم اینه که بچه ام الان یک سالشه و صحیح و سالمه‌. ولی اگه باردارین یا بارداری رو اطرافتون دارین به هر نحوی شده کمکش کنین آرامش دوران بارداریش رو داشته باشه.
مامان 💗💞هانا👶❤ مامان 💗💞هانا👶❤ ۱۲ ماهگی
امروز تولد بچه ام بود.
بالاخره شد یک سال.
یک سال گذشت و چقد سخت گذشت.
وای که چقد سخت بود 🫠
چه شبایی که از شدت بیخوابی گریه نمیکردم چه روزایی که از شدت عصبانیت خودمو نزدم آخه بچه ام خیلی ناآروم بود و منم دست تنها.از یه طرف افسردگی بعد زایمان از یه طرف گریه های بچه بیخوابی استرس از بین رفتن خلوتای دو نفره ی منو همسرم .خلاصه که هر موقه یاد اون وقتام میفتم به حال خودم گریه ام میگیره حتی یه نفر نبود این بچه رو یه ربع از من بگیره من یه نفس بکشم دروغ چرا بعضی وقتا با خودم میگفتم اشتباه کردم
بچه آوردم.خلاصه با هر بدبختی بود از مرحله رو رد کردم
ولی اینو به اونایی که تازه بچه آوردن میگم زمان حلال مشکلاته فقط باید به خودتون زمان بدید که بتوتید با شرایط جدید کنار بیاید.
مطمئن باشید رفته رفته همه چی بهتر میشه به اینم گوش نکنید که بزرگتر میشن سخت تر میشه.و این وفق دادنه کار یه ماه و دو ماه نیس من تازه بعد یه سال دارم با شرایط جدید زندگیم کنار میام.
حقیقتش قبل دنیا اومدن بچه ام تو فکر این بودم که بچه ام شد یه سالش اقدام کنم برا بعدی ولی بعد دنیا اومدن بچه هم نظر خودم هم نظر خودم درباره ی اقدام دوباره برگشت.
به هر حال خداروشکر میکنم به خاطر این دسته گلی که بهم داده و منو لایق مادر بودن دونسته این خانوم خانوما الان شده همه ی زندگی من و باباش.🤌😍😍
مامان نلای مامان🎀🧸 مامان نلای مامان🎀🧸 ۱۶ ماهگی
بچه که بودم،توی یه خونه بودیم که آشپزخونه‌ش یه نورگیر کوچیک توی سقف داشت🏡

طبق شواهد و حرفای پدر و مادرم،آخرین بار وقتی من ۴ ساله بودم توی اون خونه بودیم ولی من یه سری خاطرات درهم و برهم از اون خونه دارم...

مثل اینکه یادمه ساعت ها زیر اون نورگیر می‌نشستم موقع آشپزی مامانم و به اون باریکه‌های نوری که از بالا رگه رگه می‌تابیدن تا پایین نگاه میکردم🌅

یه مخروط از پرتوهای نور که می‌پاشید توی خونه و من توی ذهنم فکر می‌کردم اون خداست....

به عنوان یک بچه این تصویر چنان قوی تو سرم شکل گرفته بود که شاید تا همین چند وقت پیش هم وقتی میگفتم خدا،اون بارقه‌های نور توی سرم شکل میگرفت و منی که یه بچه خیلی کوچولو بودم زیر اون سقف که زل زده به منبع روشنایی☀️

این روزها مدام بهش فکر می‌کنم،به اینکه خدای اون دختر کوچولو هنوز حواسش هست؟
برای من هنوز همونقدر روشن و بزرگ و عجیبه...
اما گاهی می‌ترسم...واقعا می‌ترسم که سرنوشتی که برام در نظر گرفته تلخ باشه...

خدای قشنگم...مراقبمون باش...🌿🥹



📸عکسی که دیروز گرفتم واقعا شبیه خدای بچگی‌هام بود...


فرزندپروری
پوشک
شیرخشک
واکسن