۷ پاسخ

من تا ۱۱ سالگی گول میخوردم 😂😂یادش نمیمونه نگران نباش

خداکنه نره دخترای همسایه رو ماساژ بده

من برای مامان بابام و بچگی دیدم هنوز یادم نمیره😂

اگه خوابالو بوده چیزی متوجه نشده

اصل کاری پیدا نبوده؟

بجه های الان خیلی فهمیده ن ، خیلی بدشد

سنش کمه زیاد متوجه نمیشه و هر چی بگی قانع میشه نگران نباش

سوال های مرتبط

مامان نویان کوچول مامان نویان کوچول ۷ ماهگی
یادتونه مثبت شدن بیبی چکتونو؟
من پارسال دقیقا ۲۰ خرداد بودیه روز تاخیر داشتم ولی به هیچ وجه خیال اینو نداشتم که تست بزنم چون از بس تست منفی دیده بودم ناامیدبودم یجورایی از اقدام سرد شده بودم اونماه فقط یبار اقدام داشتم کلی ورجه وورجه کرده بودم تازه از سفر شمال برگشه بودیم و تازه موهامم دکلره کرده بودم(قبلش میترسیدم تو اقدام کاری کنم)چنروزی بود ک فقط دلم هوس نمک و شوری میکرد به دوستم گفتم گف وای تست بزن تو حامله ای مسخره اومد برام گفتم من اینماه فقط یبار رابطه داشم با بلاهایی ک من این مدت سر خودم اوردم محاله حاملگی باشه خلاصه اون اصرارو منم وسوسه شدم ک بزنم واسادم شوهرم از خونه بره بیرون ک منفی بودنه تو ذوقش نزنه خلاصه تست زدم و بیخیال نگاه کردم یهو دیدم هردو خط پررنگه باورم نمیشد دسام میلرزید نفسم بند اومده بود ناخوداگاه دسم رف رو شکمم و گفتم مامان اگه واقعا اومدی توروخدا بمونیا🥺 با ذوق و استرس عکسشو گذاشم همینجا تا نظر بقیرم بدونم🥺خلاصه دل تو دلم نبود نتونستم تا فردا صبش صبر کنم واسه ازمایش...رفتم و ارمایش دادم..رو ابرا بودم با ذوق زنگ زدم مامانم گفتم مامان تستم مثبت شده دعا کن ازمایشمم مثبت شه...مامانم اومد دنبالم و تا اماده شدن جواب ازمایش با مامانم رفتیم یه چرخی بزنیم...زیر نم نم بارون بودیم🥺یهو پیام اومدگوشیم ک برا جواب ازمایش . با لرز بازش کردم و دیدم عدد بتا ۹۸۰ زده رو ابرا بودم وسط خیابون بلند میخندیدم ز همونجا مامانم یه حعبه شیرینی خرید و رفت این خبرو ب شوهرم دادخعلی ذوق داش🥺حالا دقیقا یسال ازونروز خعلی دوست داشتنی گذشه و کوچولوی ناز من تو بغلم خوابه خدا بهترین هدیشو تو بهترین موقع بهم داد🥺
مامان یاشار مامان یاشار ۱ سالگی
ی چیزی یگممممم من الان یادم افتاد تجربه زایمانمو ننوشتم😐😂😂
بیایید بنویسم براتون
شنبه ها شوهرم تعطیله شنبه بود یک دی ماه با شوهرم رفتیم بیرون ب مناسبت روز مادر رفتیم خونه مامانجونم خاله و دایی ها جمع بودیم همه شام اونجا بودیم مادرجونم گوشت قرمز پخته بود ب من ابشو داد گفت بخور گرمه دردات شروع میشه
38 هفته و 6 روزبودم و اصلا درد هم نداشتم تازه شیاف گل مغربی گرفته بودم همون شب تاپیک گزاشتم چجوری استفاده کنم ک اسلا ب استفادش نرسیدم😂
ساعت دوازده ظب رفتم تو اتاق لباس بپوشم ک بریم خونه یهو زیر دلم تیر کشید مادرجونم متوجه شد گفت چیظد گفتم هیچی نبود ی ریزه تیر کشید
بعد ک رفتم خونه کمر درد شدید داشتم نسبت ب بقیه دردام شدید تر بود تا ساعت سه بیدار بودیم ساعت سه خابیدم چهار و نیم با حس مدفوع از خواب بیدار شدم انقباضام شروع شده بود پنج دقیقه ای میرفتم دستشویی وقتی دیدم همش میرم دستشویی توالت فرنگیمم برداشتم😑😑گفتم همزمان با دستشویی اسکاتم نیزنم ورزش میکنم اما شما نکنین من بچمم ریز بود شانس اوردم تو دستشویی زایمان نکردم😂😂
بعد تا پنج و نیم تحمل کردم اما دردام داشت شدیدار میشد
پنج و نیم همسرم و بیدار کردم شوکههه شده بود گفت چیکار کنم بچه داره میاد از اینور میدویید اونور گفت برم طبقه پایین بیدارشون کنم گفتم نه حالا زوده بمون(مادرجونم گفته بود درداتو تو خونه بکش منم حرفش تو گوشم مونده بود تا لحظه اخر تو خونه بودم عسل نازنازو دختر شجاع قصه ظده بود اونشب😌😂
ادامه تاپیک بعد