سلام خوبین خب من بلاخره یه فرصت پیدا کردم بیام تعریف کنم چیشده سه چهار روز پیش امیرحیدر حدودا ساعت هشت نه صبح با گریه از خواب بیدار شد خب معمولا با گریه بلند میشن برای شیرخوردن منم پاشدم شیر بدم یعنی یه دوبار سه باری قبلش بلند شده بود شیر خورد ولی اینسری هرکاری کردم سینمو نمی‌گرفت بعد حس کردم گریه ش از شیر خوردن نیست پاشدم برقو روشن کردم گرفتم بغلم یهو متوجه شدم سرش شله انگار که نتونه سرشو نگه داره دیدم سرش برگشت یهو به همسرم حالا از شانسم اون روز همسرم سرکار نرفت یعنی واقعا خدا خواست بعد گفتم امیرحسین امیرحیدر چرا اینجوریه یعنی هنوز اونجوری متوجه حالش نشده بودم گذاشتم که بشینه دیدم اصلا بچه شله نمیتونه میوفته دیگه فهمیدم یچیزیش هست صداش میکردم اصلا هوشیار نبود انگار فقط نفس میکشید بدنش هیچ جونی نداشت واقعا شرایط سختی فقط به همسرم گفتم بپوش سریع بریم هعی هم تکونش میدادم چون بیحال میشد چشاش میرفت میترسیدم بخوابه گفتم خدایی نکرده چیزیش نشه دیگه با یه حالی رفتیم بیمارستان نزدیک اونجا گفتن باید برید بیمارستان کودکان حکیم دیگه تا بریم اونجا هنوز امیرحیدر بیحال بود ولی خوابش برد تو بقلم ایندفعه سینمو گرفت ولی حال نداشت مک بزنه
ادامه تو تاپیک گذاشتم...

تصویر
۲۴ پاسخ

۲) دیگه ما موندم چندتا ازمایش و سونو از سر و آزمایش خون گرفتن و نوار مغز هم دیروز گرفتن و اینکه امیرحیدر چهار روز پیش از روی تخت ما افتاد تختمون ارتفاعش خیلی نیست چون تاشوعه شاید ۳۰ سانت ارتفاعش باشه ما اونو به دکترش گفتیم گفتیم ولی بعد از افتادن هیچیش نبود نرمال بود دیگه اون حدس زد میتونه از اونم باشه دیر عکس العمل نشون داده بعد همه ی جواب آزمایش و ایناش اوکی بود ولی دکترش علتش رو همون افتادن تشخیص داد ولی من خودم هنوز مطمئن نشدم که از اون بوده خلاصه گذشت دیگه باید بیشتر حواسم باشه....
یه دو هفته دیگه هم گفت بیارش دوباره چکاپش کنم
بعد یه شربت مخصوص تشنج داده یه قرص ب۶ داده بعد گفت اهنشم کمه همون اندازه که میدی بهش بیشترش کن...
خلاصه بخیر گذشت ولی نمی‌دونید چی بهم گذشت اصلا خودم نزدیک بود بمیرم از حال بد

۱)دیگه هیچی رفتیمو پرستارا اینا چک کردن گفتن تشنج بوده بااینکه هیچ علائم تب و استفراغ اصلا هیچی نداشت بعد چون یکساعت حدودا این حالش طول کشید بعد سرحال شد گفتن ساعت زیادی بوده اگه کم بود اصلا میگفتیم احتیاج به بستری هم نداشت
دیگه دکترش امد اون بررسی کرد اونم احتمال تشنج رو داد

سلام به همگی ❌❌
ما یه کانال داریم تو (روبیکا) به اسم غذای کودک .
تعریف نباشه همه ازش راضی ان دوس داشتین عضو شید اینم لینکش .
@food_babyy
اونایی ک بلد نیستن لینک رو بفرستن برای یکی از مخاطبین روبیکاشون و بزننن روش میان داخل کانال ❤️
یا در داخل روبیکا جست و جو کنن ((غذای کودک)) پروفمون یه مادر بزرگ رنگی☺️

وای عزیزم من نتم خراب بود الان اینا رو دیدم الهی عزیزم خدا خودش حافظش باشه بخدا ناراحت شدم

عزیزم بگردم الهی
ان شاالله همیشه سالم و سلامت باشه گل پسر

منم امروز بچم حالش خیلییییی بد بود🥲🥲
تب داشت و آبریزش بدنش شل ...
خیلی سخته آدم بچش مریض بشه😭

ان شاء لله خدا شفا بده
و این اتفاق اولین بار و اخرین بار باشه

وایی آدم قلبش از جا کنده میشه عکسش را میبینه
الهی دیگه هیچ وقت تو این حال و مریضی نبینیش

خدا رو شکر ک برگشتین خونه
یعنی تشنج نبوده؟

الهی شکر که به خیر گذشته خدا برا هیچ مادری نیاره

وای چی کشیدی ..‌ چه ازمایش سختی شدی. خداروشکر بخیر گذشت.قربونی کن حتما

خدا نکنه گلم
دورت بگردم

عزیزم شربت مخصوص تشنج اسمش چیه برا بچه منم گفتن تشنج نیست قطره اهن داد و یه شربت لوبل بچه حالا چند روز اسهال نمیدونم برا دندون یا قطره اهن لطفا اسم شربتو بگو

خدارحم کرده خداروشکر چیزی نبوده🤲🏻

وای خداروشکر هرچی بود رفع شد واقعا منم جای تو سکته کردم

وای خدارو هزاربار شکر ک بخیر گذشت عزیزم قلبم از سینم اومد بیرون

اخ خدا هر چی درده به مادر بده ولی یه خار پای بچه نره چی کشیدی تو 🥲

خدا سلامتی بده عزیز

خداروشکر که بخیر گذشت
یه قربونی بکنید

خداروشکر به خیر گذشت

خدایا بازم شکر خیلی سخته عزیزم 🥹🥹🥹🥹

یچی باحال تو زهرای شوهرت امیر حسین پسرت امیر حیدر منم همین طور😊😊😊

عزیزم خدا حفظش کنه بمیرم بچگک❤️

خواهر من تو این دوروز مردم از نگرانی چی شد خوبی امیر حیدرت خوبه؟

سوال های مرتبط

مامان آرکان مامان آرکان ۱ سالگی
مامان دِلاریس🩷🎀🩰 مامان دِلاریس🩷🎀🩰 ۱۲ ماهگی
مامان امیرحیدر مامان امیرحیدر هفته هجدهم بارداری
یکی از دوستای همسرم خانومش دیشب رفتیم هیئت اونام اونجا بودن
بعد خب هیئت محلمون یکم جاش کوچیک تر شده نسبت به پارسال و گرم.
امیرحیدر با اینکه خوابونده بودمش و مثل چی سیرش کرده بودم که غر نزنه باز بهونه میاورد و من میدونستم آقا این خوابش میاد و پستونکشم جامونده بود نمیخوابید هیچ جوره...

بعد این خانمش هعی امیرحیدرو از دستم میگرفت
حالا من خودم مادری ام که اصلا حساس نیستم بچمو دست کسی بدم..
من میزاشتم زمین میگفت زهرا بده من سرگرمش کنم یهو بلندش میکرد نمیدونم کلافه میشدم از اینکارش خب من بچه بقلمه یا گذاشتم زمین بازی کنه دیگه بچه گاهی نق میزنه چرا های بلندش می‌کنی
بعد امیرحیدر کلا هرچقدرم بهش بدی بخوره بازم سیرمونی نداره دهنشو دربرابر هرچیزی باز میکنه بعد همه اینجورین که وااای زهرا گشنشه زهرا شیر بده بهش...
خب من میدونم که بچم چجوریه میدونم که سیره و این ازارم میده که هعی بهم میگن.

منم بلند شدم ایستادم امیرحیدر بقلم بود میگفت بده من کمکت کنم منم اینجوری بودم که نه تو بشین خودم نگه داشتم😐
بعد میگفت با من تعارف داری؟
( نه عزیزم چه تعارفی دارم دوست دارم بچه ی خودمو خودم نگه دارم😐)

بعد خواهرشوهرم اونجا بود شماره ی اونو گرفت من خیلی بدم امد چرا تو باید با خانواده همسر من در ارتباط باشی نمیدونم من حساس شدم یا ....
بعد چون خودش از شهر غریب امده اینجا من سعی کردم با بیشتر دوستام اینا آشناش کنم که بنظرم اشتباه کردم بعد دیشب یه حرفی به خنده زد هرچند شوخی من ناراحت شدم گفت من خیلی تنهام گفتم پس من چی ام اینجا گفت به خنده نه دیگه تو تکراری شدی برام😑
مامان ماهرخ🌜 مامان ماهرخ🌜 ۱۱ ماهگی
مامان اهورا مامان اهورا ۱۱ ماهگی
یه چیز مهم


امروز مردم و زنده شدم ، هنوز درونم میلرزه ، من جزو مامانی هستم که بشدت وسواس فکری دارم و همیشه نگرانم
امروز چیزی که اصلا فکر نمی‌کردم برای اهورا اتفاق افتاد و وقتی میخاستم پوشکشو عوض کنم به سرعت سینه خیز رفت و من ندیدم پشتم بود و از روی تخت افتاد بماند که از ترس و درد نفسش گرفت موقع گریه و یک ربع آروم نمیشد و فقط گریه میکرد خودم دستام می‌لرزید سخت نفس می‌کشیدم داشتم میمردم (ارتفاع تختمون تقریبا زیاده)
بسختی آرومش کردم ولی تایم خوابش بود می‌خواست بخوابه منم اینجا شنیده بودم که ضربه خورده به سر نزارید بخوابه به زور نیم ساعت بیدار نگه داشتم ولی خوابید نیم ساعت کمتر بعد بیدار شد اول اوکی بود بعد دوباره شروع کرد همون گریه ها منم دوباره استرس گرفتم که وای حتما طوریش شده دیدم پیشونی بالای چشم راستش هم قرمز شده پدرش هم همون لحظه رسید خونه منم گفتم ببریم بیمارستان آروم نمیشه
تو راه بودیم صدای جنگنده هم میومد یا ترس و استرس رفتیم بیمارستان دم در تو ماشین موندم چون خوابش برده بود پدرش رفت داخل که تو تریاژ موضوع رو بگه بعد ما بریم یهو دکترش رو دیدم صداش زدم نشنید منم اهورا تو بغلم بدو بدو رفتم منو دید موضوع رو گفتم و گفت اگر شیر خورده بالا نیاورده چیزی لازم نیست گفتم عکس سیتی فلان گفت نه لازم نیست گفتم عاخه بی‌قراره گفت ترسیده و دردش اومده
گفتم واقعا خدا دوستمون داشت فکر کن تو این اوضاع گرفتار بیمارستان و .... می‌شدیم از همه بدتر همسرم اومد بیرون گفت که گفتن بیارید بیهوشی بزنیم سی تی کنیم.

من فکر میکردم هیچوقت این اتفاق نمی افته برام چون همیشه احتیاط میکردم ولی واقعا باید خیییلی مواظب جوجه ها بود.
مامان گل پسرام مامان گل پسرام ۱۶ ماهگی
سلام خواهرا توروخدا اگه بیدارید بیاید کمک من خیلی ناراحتم امروز یکی از بچه هامو عموش گرفت بغل برد تو کوچه همین یه دقیقه نگذشت با صدای جیغ و گریه وحشتناک بچم و عموش از جام مثل برق بلند شدم نگو خنگ بی حواس بچمو از دم حیاط انداخته زمین مردمو زنده شدم با کلی سختی بچه هفت ماهمو آروم کردم وقتی دستمو توی سرش کشیدم دیدم اندازه یه سکه بزرگ فرو رفته قلبم ریخت فوری بردم اورژانس اونجا ازش عکس گرفتن خیر نبینه الهی سرم بچم شکسته بود 😭😭😭😭😭😭😭بعد ازاونم کلی طفل معصومم زجر دارن برا اینکه خون بگیر سوراخ سوراخش کردن دیگه فریاد زدم گفتم ولش کنید بلد نیستید خیر نبینن به حق پنج تن دیگه دکتر دید گفت خطر ازش گذشته خدا رو شکر ولی به هرحال سرش فرو رفته و باید بستری بشه یه شب دیدم اونجا همه مریض و بدحال بودن گفتم یه موقع بچم مریض نشه با رضایت شخصی آوردم دکتر گفت تا صبح باید یه ساعت یه بار بیدار کنی چکش کنی حالا بیدارش کردم به زور ولی همسرم میگه خیلی اذیت شده وخسته هست دیگه بیدارش نکن بزار بخواب من چه طور باز بیدارش کنم اگه شیر بدم بعد دو ساعت بخوره تو خواب یعنی هوشیار دیگه نگرانم شما بگید چکار کنم برا بچم دعا کنید من اینو خدا بعد از ده سال با داداشش بهم داده همه وجود منن🥹🥹🥹
مامان فندق مامان فندق ۱ سالگی
سلام‌مامانا بیاین بگید مامان بدی عستم؟؟😭😭😭😭😭😭
پسرم از ۸صبح بیدار بود هی نق میزد هر کاری میکردم نمیخواد ساعت ۱۱ بود دیگه خوابم‌میومد عصبی شدم داد زدم چند با داد زدم‌ناشکری کردم یک لحظه دیگه حالا تکرارش نمیکنم ولی باز تو دلم گفتم دختر ناشکری نکنی یه وقت نگا پسرم کردم بهم می‌خندید گریه کردم خلاصه ساعت ۱۲ خوابونمدش ساعت ۲ک بیدار شویم سرفه میکزد و مدام نق میزد ،ساعت ۳بکد مامانم اومد سر بزنه عوضش کرد شیر بهش داد یهو مامانم بلندش کرد که آرومش بگیره آبشاری استفراغ کرد افتاد به سرفه و گریه دیگه آروم نشد بی حال شد تب کرد نوبت گرفتم دکتر شوهرم اومد ،من ساعت ۲ظهر یه تیتاب و چایی خوردم دیگه هیچی نخوردم تا الان ی چایی یک تکه کیک خوردم بردیمش دکتر گفت گلوش خلط داره و آبریزش و تب براش یه کلی دارو نوشت فقط دارم به صبح فگز‌میکنم ک گفتم من بچه بزا چیم بود همش میگم نکنه چیزیش بشه تبش زیاده و خیلی گریه میکنه سری پیش ک سرما خورد اصلا گریه نمی‌کرد تب نداشت یا حتی‌بی حال نبود چیکار کنم با عذاب وحدانم‌ از اون موقع ک اومدیم تو بغلم اصلا نمیتونم بزارمش زمین ک‌ بلند شم‌حتی شام درست کنم
مامان Rose مامان Rose ۹ ماهگی
درد دل💔


من خیلی دختر خوش گذرونی بودم شاغلم هستم کارمن از خودمه زمانی که مجرد بودم فقط سرکار و خوش گذرونی با دوستام بودم تا اینکه ازدواج کردم و خب تا حدودی اون خوش گذرونی ها کم شد یعنی خب همسرم مثل من اهلش نبود
اینجا یکم شرایط فرق کرد تا اینکه باردار شدم و کلا همه چیز یه جور دیگه شد گفتم خب بچه بیاد دیگه راحت میشم از دوران سخت بارداری و میرم سرکار…
تا رز قشنگم به دنیا اومد زندگیم قشنگت تر شد ولی کلا بچه سرسختی بود از همون اول درگیر کولیک شدیم بعد بیست روزش بود کفتن قلبش سوراخه که دنیا تو سرم خراب شد که خب هنوز داریم چکاپش میکنیم که انشالله خودش ببنده اینجا بهم شوک وارد شد
و بعد شیر خودم و نخورد و شیر خشکی شدو اعتصاب شیر کرد و هنوز ادامه داره
واز همه بدتر خوابش شبا ساعت ۴وپنج میخابه و هرسری واسه خابوندش داستان دارم باید تو بغل بدوییم یا توی پتو اصلا با شیر خوردن یا خودش یا روی پا نمیخوابه
بعد واکسن چهارماهگیش بدترین اتفاق زندگیم تشنج کرد و درگیر ای سیو شدیم
و هنوز که هنوزه من اذیتم الان شیر نمیخوره میخام برم حمام برم سرکار بعد مدت ها نه میخابه نه شیر میخوره ،خیلی شکسته و داغونم💔😭
کولیک
رفلاکس
مامان لیانا مامان لیانا ۹ ماهگی
سلام مامانا بیاین ماجرای تب کردن دخترمو تعریف کنم
تاپیک های قبل گفتم که دخترم تب می کنه و تبش پایین نمیاد روز اول رو با پاراکید بسر کردیم ساعت ۲ خوابید و صبح که بیدار شد یکم تب داشت ولی کلا خوب بود از شب ساعت ۸. باز تبش شروع شد. دیگه با تب سنج زیربغلی تبش ۳۸ به بالا اومد ساعت ۱ اینا بود با اینکه هر چهار ساعت پاراکید می دادیم فایده نداشت و بردیمش بیمارستان یه آمپول زدن اوردیم خونه تبش پایین اومد و خوابید.
فرداش بردیم دکتر. گفت از گوششه عفونت داره به دکتر گفتم دندوناشو هم یه نگا کن شاید از دندونه.... گفت نه لازم نیست از گوششه
اموکسی کلاو داد و ازمایش ادرار
عصری تبش پایین اومد دیگه گفتم خوب شده رفتیم کافه یه شیرموز بستنی زدیم بعد برگشتیم‌خونه.
شب از ساعتای ۹ اینا دوباره تبش برگشت این بار سریع شیاف گذاشتم و تبش پایین اومد و خوابید. منو همسرم هم هی بیدار می شدیم چک می کردیم تا ساعت ۳ نخوابیدیم...
روز سوم صبح که بیدار شد حالش خوب بود همسرم بستنی خریده بود گفت بدیم به بچه. دادیم یکم ظهر هم مامانم اومد طالبی براش اوردم یه قاشق اب طالبی دادیم به بچه. عصر خواهرام اومدن کلی با لیانا بازی کردن حالش خوب بود. بعد رفتن خواهرام بشدت گریه کرد بغل کردم گردوندنم خوب نشد دیدم باز داره بدنش داغ میشه.
شب شد جاریم اینا اومدن و بعدش مامانم اینا
بچه داغ داغ بود داشت می سوخت.عصری هم پوشک شو عوض کردنی دیدم چند تا لکه خون هست گفتم لابد بخاطر بستنیه
مامان اقا خرگوشه مامان اقا خرگوشه ۱ سالگی