یکی از دوستای همسرم خانومش دیشب رفتیم هیئت اونام اونجا بودن
بعد خب هیئت محلمون یکم جاش کوچیک تر شده نسبت به پارسال و گرم.
امیرحیدر با اینکه خوابونده بودمش و مثل چی سیرش کرده بودم که غر نزنه باز بهونه میاورد و من میدونستم آقا این خوابش میاد و پستونکشم جامونده بود نمیخوابید هیچ جوره...

بعد این خانمش هعی امیرحیدرو از دستم میگرفت
حالا من خودم مادری ام که اصلا حساس نیستم بچمو دست کسی بدم..
من میزاشتم زمین میگفت زهرا بده من سرگرمش کنم یهو بلندش میکرد نمیدونم کلافه میشدم از اینکارش خب من بچه بقلمه یا گذاشتم زمین بازی کنه دیگه بچه گاهی نق میزنه چرا های بلندش می‌کنی
بعد امیرحیدر کلا هرچقدرم بهش بدی بخوره بازم سیرمونی نداره دهنشو دربرابر هرچیزی باز میکنه بعد همه اینجورین که وااای زهرا گشنشه زهرا شیر بده بهش...
خب من میدونم که بچم چجوریه میدونم که سیره و این ازارم میده که هعی بهم میگن.

منم بلند شدم ایستادم امیرحیدر بقلم بود میگفت بده من کمکت کنم منم اینجوری بودم که نه تو بشین خودم نگه داشتم😐
بعد میگفت با من تعارف داری؟
( نه عزیزم چه تعارفی دارم دوست دارم بچه ی خودمو خودم نگه دارم😐)

بعد خواهرشوهرم اونجا بود شماره ی اونو گرفت من خیلی بدم امد چرا تو باید با خانواده همسر من در ارتباط باشی نمیدونم من حساس شدم یا ....
بعد چون خودش از شهر غریب امده اینجا من سعی کردم با بیشتر دوستام اینا آشناش کنم که بنظرم اشتباه کردم بعد دیشب یه حرفی به خنده زد هرچند شوخی من ناراحت شدم گفت من خیلی تنهام گفتم پس من چی ام اینجا گفت به خنده نه دیگه تو تکراری شدی برام😑

۱۶ پاسخ

عزیزم ب هر آدمی اندازه ظرف شخصیتش باید بها داد،بعضی ها ظرفشون کوچیکه زود پر میشه ظرفیت خوبی یا محبت یا توجه زیاد ندارن،این دوست شما از اوناست ک یکم زیادتر بهش رو بدی میخواد همراهت بیاد خونه مادرشوهر و خواهرشوهر و.... ک کاملا کار اشتباهی هست.
درمورد بچه هم بی تعارف بهش بگو ممنون ک میخوای کمک کنی ولی پسرم وقتی میره بغل غریبه ها نا آروم میشه ،قلقش فقط دست خودمه.

عزیزم آدمیه که همه چیو به نفع خودش میخواد

سعی کن ازش دوری کنی چشمش شوره واستون خوب نبوده

یه چیزی بگم خواهر در قرآن هم آمده چشم شور از خودت و پسرت و خانواده تون بدور باشه این خانمه هرکسی هست نظرش براتون خوب نبوده پسرت مریض شد

عزیزم حساس نشو بابا
من خودم می رم مسجد اکثرا میان بچه مو مگیرن میبرن بازی میدن خوششون میاد یا اینک نق می زنه گریه می کنه هر کدوم یه نظری میدن دلش درد می کنه یکی میگ گرسنش و...
اصلا ناراحت نمی شم میدونم به خیال خودشون دارن از روی دلسوزی می گن نه چیز دیگ
حساس نشو

من بودم به مروررابطمو باهاش کات میکردم

شاید می‌خواسته کمکت کنه .
حرف آخرش زشت بود اگه اونقدر باهم صمیمی نبودید ولی اینکه بچتو سرگرم میکرده بنظرم اشکالی نداره می‌خواسته کمکت کنه

چند سالش بود؟
حس میکنم بچه و بی تجربه بوده
احتمالا بچه نداره کسایی که بچه ندارن طبق چیز هایی که شنیدن هعی نظر میدن
به هرحال حواست باشه جلوش از شوهرت و خانوادش چیزی نگی چون بعضی ها فتنه ان یا دهن لق

دوست سطح پایینی هست از ایناس که میاد میشینه روی فرق سر آدم پایینم نمیاد

منم یکی حتی مامانم تو بچه داریم دخالت کنه اصلا رواانی میشم

قدیمیا خوب گفتن که دوری و دوستی. چقدر روی مخن این آدمها... من باشم رابطه ام رو کمتر میکنم باهاشون.

اگه رو اعصابته هر جا دیدیش نشین پیشش اگه شد نه سلامی نه احوالپرسی از همون دور برو جایی بشین نبیندت

وای مثل امیر حیدر من شیرش داده بودم بردمش بهداشت غر زد ماما گفت شیر می خواد دادمش یجوری خورد ماما گفت چند ساعت شیر نخورده گفتم ده دقیقه نشده سیرش کردم

زود باهاش گرم گرفتی و خیلی بهش رو دادی حس میکنم ازاوناس ک ظرفیت ندارن

منم متنفرم ازین که توکارم دخالت کنن
مخصوصااااا بچه داری
یعنی یه روز اگه این‌اتفاق برام بیافته یا یه بلایی سر خودم میارم یا اون طرف🤣
چه بهتر هرچه دور باشی بهتر

اشتباه کردی دوستاتو معرفی کردی بهش

سوال های مرتبط

مامان امیرحیدر مامان امیرحیدر ۸ ماهگی
سلام خوبین خب من بلاخره یه فرصت پیدا کردم بیام تعریف کنم چیشده سه چهار روز پیش امیرحیدر حدودا ساعت هشت نه صبح با گریه از خواب بیدار شد خب معمولا با گریه بلند میشن برای شیرخوردن منم پاشدم شیر بدم یعنی یه دوبار سه باری قبلش بلند شده بود شیر خورد ولی اینسری هرکاری کردم سینمو نمی‌گرفت بعد حس کردم گریه ش از شیر خوردن نیست پاشدم برقو روشن کردم گرفتم بغلم یهو متوجه شدم سرش شله انگار که نتونه سرشو نگه داره دیدم سرش برگشت یهو به همسرم حالا از شانسم اون روز همسرم سرکار نرفت یعنی واقعا خدا خواست بعد گفتم امیرحسین امیرحیدر چرا اینجوریه یعنی هنوز اونجوری متوجه حالش نشده بودم گذاشتم که بشینه دیدم اصلا بچه شله نمیتونه میوفته دیگه فهمیدم یچیزیش هست صداش میکردم اصلا هوشیار نبود انگار فقط نفس میکشید بدنش هیچ جونی نداشت واقعا شرایط سختی فقط به همسرم گفتم بپوش سریع بریم هعی هم تکونش میدادم چون بیحال میشد چشاش میرفت میترسیدم بخوابه گفتم خدایی نکرده چیزیش نشه دیگه با یه حالی رفتیم بیمارستان نزدیک اونجا گفتن باید برید بیمارستان کودکان حکیم دیگه تا بریم اونجا هنوز امیرحیدر بیحال بود ولی خوابش برد تو بقلم ایندفعه سینمو گرفت ولی حال نداشت مک بزنه
ادامه تو تاپیک گذاشتم...
مامان آدرین مامان آدرین ۷ ماهگی
دیشب پسرم خیلی نق میزد ،ساعت خوابش بود و نمیخوابید ،من بودم و کلی ظرف نشسته و پسرم که گریه میکرد ،شوهرم از خستگی دراز کشیده بود و نگاه میکرد ... میدونم واقعا خسته بود ،آرایشگره و از صبح تا ۸ شب سر‌پا و دست تنهاست تو مغازه. ولی من از دستش شاکی بودم ،توقع داشتم‌بیاد بچه رو بگیره که من به کارمم برسم و هم اینکه خسته نشم از گریه هاش. شوهرم پاش درد میکرد و تنهایی داشتم حرص میخوردم ،خیلیییی عصبی شدم و یه مامان عصبانی بودم که هی غر میزدم که پسرم بخواب ،خسته شدم ،ای بابا و فلان... با پسرم بداخلاقی کردم تا اینکه گفتم بابا لامصب بیا بگیر بچه رو یه کم مغزم آروم‌بشه من از صبح دارم باهاش کلنجار میرم. اومد بچه رو گرفت یه کم اروم‌شدم‌،بعد میگم خب میدونم خسته ای ولی وقتی میبینی دارم عصبی میشم و خسته ام‌بیا بچه رو بگیر چند دیقه کافیه تا اروم‌بشم. حالا ایناش هیچی ، اصلا با همسرم مشکلی ندارم و درکش میکنم و اونم همیشه درک میکنه منو ،فقط نمیدونم چرا دیشب انقدر عصبانی شدم و از اینکه با پسرم بد اخلاقی کردم و هی غر زدم ناراحتم و عذاب وجدان دارم
مامان مهدی مامان مهدی ۹ ماهگی
من چقد نق مق میشنوم از اینکه چرا شبر خودتو بهش نمیدی
خب میگم شیر ندارم بدم نه حتما بهش ندادی بهش سینتو ندادی تا بمکه گفتم شیر نیست اخه گریه میکنه گشنشه چرا بچمو اذیت کنم
میگه مادرای امروزی همینن داری بچمو گول میزنی گناه داره داری گناه میکنی حیف بچه نیست ؟تو راحتی خودت میخوای
میخواستم جوابش بدم هیچی نگفتم بعد پدر شوهرم گفت چرا حرف سرت نمیشه تو ،چیکارش داری هر شیری میخوره بخوره باز گفت نهههه بچم‌گناه داره خودش که نمیدونه مادرش داره گولش میزنه داشتم حرص میخوردم که شوهرم گفت مامان اصلا شیر نداره بچمم گشنش میشه گفت من میدونم که بهش سینشو نداده فکر راحتی خودشه فکر بچه نیست ک اینبار تا دهن باز کردم بگم به خودم مربوطه برادر شوهرم گفت بتوچه میخواد شیر خودش بده میخواد شیر خشک بده بچه خودشه بچه تو هم نیست هی میگی بچم‌بچم خودش میدونه چیکار کنه باز میخواسن بگه پدر شوهرم گفت بسه دیگه به منم گفت پاسو پاشو برو خونه مامانت بهتره شوهرم گفت اره پاشو منم دیکع وسایلم جمع کردم رفتم
خداروشکر حداقل اینا جوابش دادن و الی الان من از حرص خوردن سکته کرده بودم
مامان آوین🐣🌱 مامان آوین🐣🌱 ۸ ماهگی
نمیدونم قضیه چیه همه برعلیه مامانایی هستن که کمکی زودترشروع میکنن.
من خودم دخترم از ۴ ماهگی شروع کرد با دستور دکتر از فرنی ساده شروع کردیم.
بعد حالا الان من اینجا تاپیک میذارم فلان دادم بچم یکی یه چی میگه یا کسی میپرسه چی میدی میگم مثلا سوپ میگه وای زوده رفلاکسش تشدید میشه.
خواهرسوهرم بچش همسن بچه منه یبار یه غلطی کردیم اینو با خودمون بردیم بچش دکتر بچه من ویزیت کرد. بعد همزمان تو ۴ ماهگی باید جفتمون کمکی شروع میکردیم بعد بمن دکتر گفت شروع کن به غذا دادن گفتم از چی شروع کنم گفت با نشاسته فرنی درست کن و دیگه ادامه بده کم کم ولی خواهرشوهرم گفت یه ماه نشایته بعد لعاب برنج بده بعد بیا پیشم.
دختر من هم رفلاکس شدید داره هم پنهان ولی دختر اون فقط رفلاکسش پنهان.
الان من به آوین پوره اینا میدادم همش میگفتن نده حالش بد میشه ها زوده بعد میگفتم خب دکتر گفته ادامه بده حتی از بهداشتم پرسیدم گفت پوره سبزیجات بده دیگه فرنی اینا بدی دلشو میزنه.
خلاصه من از دیروز شروع کردم به ترکیب کردن همون موادی که بهش دادم و تست کردم و یجورایی بهش سوپ میدم. بعد نه تنها اینجا بلکه مادرشوهرم و خواهرشوهرم مخمو خوردن که زوده بهش نده. حالا شوهرمم گفته بهشون بچه با بچه فرق داره شاید دکتر صلاح دیده آوین زودتر غذا بخوره ولی متاسفانه نمیتونن دهنشون ببندن😑
مامان ستاره مامان ستاره ۱۰ ماهگی