مامانا شماهم برنامه گهواره رو از موقع بارداری یا قبل بارداریتون دارید. اگه سوال هاتون از اون موقع تا الان پاک نکردید برید نگاه کنید مثل تونل زمان میمونه . چیزی به تولد دخترم نمونده امروز رفتم تاپیک های اوایل رو خوندم از بارداری تا م اوایل به دنیا اومدن دخترم همینجوری ماه ها میرفت جلو تا الان که نزدیک دوسالشه با هر سؤالی خوندم قشنگ حس حال اون موقع رو حس کردم 🥹 واقعا یادش بخیر نمیدونم شماهم اینجوری بودید یانه ولی منو همسرم بعد اینکه دخترمون به دنیا اومد اصلا خونمون حس حالش یجور دیگه بود انگار همون خونه ای نبود قبلا دوتایی توش زندگی می‌کردیم حس عجیب و جدیدی داشت برامون مثل کسی تازه ازدواج کرده از خونه باباش و وارد خونه خودش شده و براش همه چیز تازه شروع شده واقعا حاملگی و تجربه مادر شدن خیلی خیلی برام شیرین و قشنگ بود با اینکه سختی های خودشو داشت ولی ارزشش رو داره قدر تمام لحظه به لحظه با بچهامون رو بدونیم نهایت لذتش رو ببریم چون دوباره دلمون برا این روزاشون تنگ میشه، امیدوارم مادرشدن قسمت هم چشم انتظارا باشه🙏

۲ پاسخ

اوهوممممم🥹🥹🫠🫠🫠

منم عین شما ....
یه روز همه تاپیکو پاک کردم و کلی باهاش خاطره ها رو مرور کردم 🥹
قشنگ ترین اتفاق زندگی یک زن مادر شدنش هست و بس

سوال های مرتبط

مامان نیارا مامان نیارا ۱ سالگی
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۲ ماهگی
و اینچنین بود که گلباران شدیم به لطف برادر عزیزمون، محمدعلی😄😂
خودشم نشسته نگاه می‌کنه
خوب شد گلاشون مصنوعی بود🤦🏻‍♀️

یه چیزی رو میخواستم تعریف کنم که چند روزی هست توی ذهنم ‌می‌چرخه...
گفتم با یه عکس خودمونی باشه بهتره😁
میشه از عکس های قشنگ و گوگولی استفاده کرد✨
ولی احساس میکنم همین مدلی که باشه انگار مخاطبم اومده خونه‌مون و دارم براش تعریف میکنم، اگرچه اینجا هم خونه‌ی خودمون نیست ولی به هر حال فعلا داریم زندگی می‌کنیم دیگه🙃
حالا ماجرا رو بگم🌝
چند روز پیش ما اومدیم خونه‌ی قبلی رو تحویل بدیم و برگردیم قم، شوهرم و بچه ها جلوتر رفتن، منم در ساختمون رو بستم و اومدم بیام که دیدم دخترم رسیده جلوی پله ها و می‌ترسه بره پایین، دستشو گرفتم، اون حتی من رو ندید ولی همین که دستش رو گرفتم انگار حسابی شجاع شد و خودش از پله ها رفت پایین🫠
تا زمانی که من رو نزدیک خودش حس نکرده بود اون شجاعت لازم برای کاری که فکر میکرد سخت و خطرناک هست رو نداشت🥲
خیلی وقتا بچه ها آینه‌ی خودمون هستن، توی این موقعیت احساس کردم چقدر رفتار دخترم شبیه رابطه من و خدا بود، رابطه هر بنده‌ای با خدا... تا وقتی که خودمون رو تنها میبینیم حس میکنیم از پس تصمیم های سخت و موقعیت هایی که برامون ترسناکه نمیتونیم بر بیایم، وقتی با یه نشونه‌ای، یه اتفاقی، با یه توسلی خدا رو کنار خودمون پیدا میکنیم انگار دلمون گرم میشه و تازه میتونیم با اطمینان به اون موقعیت نگاه کنیم تا راه عبور رو پیدا کنیم...
اگه کمی عمیق‌تر به زندگی نگاه کنیم درس های قشنگی برامون داره🥰
#فرزندپروری
مامان توت فرنگی 🍓 🦄 مامان توت فرنگی 🍓 🦄 ۲ سالگی
من از وقتی که کارم مجازی شده همیشه کارای تمیز کاری رو میگذاشتم طرف صبح که همسرم سرکاره و عصر ها رو به خودم و دخترم اختصاص میدادم به خودم می‌رسیدم و اون اهداف شحصیم انجام میدادم تا دیروز به همسرم گفتم خیلی خسته ام گفت وا انگار چکار کردی مگه تو مثل من رفتی از صبح تا عصر کار کردی اون موقع بود که اینقدر سوزم گرفت هیچی نگفتم ولی گفتم تقصیر خودمه که همیشه تفریحاتم میگذارم جلوی شوهرم دوبار کار کردن منو ببینه دیگه این حرفارو نمیزنه بهش هم حق میدم کارش سخته ولی نباید باز مقایسه میکرد و این حرف بی درکانه رو میزد ولی صبحی ورزشم کردم کتابم خوندم تا جون داشتم استراحت کردم و به پوستم و موهام رسیدم الان می‌خوام برم فکر نهاری بر دارم و خونه رو تمیز کنم 🫣😏دیگه برنامه همینه قبلا که سرکار بودیم هر دو طرف صبح و من عصرا جلوش خونه تمیز میکردم اینقدر هوام داشت و کمک می کرد فکر کنم یادش رفته

#فرزندپروری
فرزندپروری
#پوشک
پوشک
#شیرخشک
شیرخشک
#آنومالی
آنومالی
#پوشک
پوشک
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۲ ماهگی
ما از دیشب پروژه‌ی از پستونک گرفتن رو شروع کردیم، ولی به جبر زمانه!😅
فاطمه در عرض چند روز همه‌ی پستونک هاش رو گم کرد
دیشب هم آخریش رو
دیگه گفتم حالا که موقعیتش جور شده از پستونک بگیرمش🥲
تا الان نگرفتم چون داداشش هم پستونک میخوره، ولی به نظرم الان دیگه آمادگی‌ش رو داره
دیشب موقع خواب درخواست پستونک کرد، خودشم میدونست گم شده، هی میومد به من می‌گفت پاشو پستونک بده😅
منم گفتم گم شده و نیست، قبول نمی‌کرد، توی رختخواب یه مقدار بی‌قراری کرد، آخرش مثلا پاشدیم دنبال پستونک بگردیم، کل خونه رو چند دور رفتیم و اومدیم، بعدش گفت بغلش کنم، دوباره چند دور هم همونجور که بغلم بود دور خونه گشتیم🫠
براش کلی شعر خوندم، قصه گفتم، قصه‌ی پستونک کوچولویی که وقتی فاطمه به دنیا اومد پدر و مادرش اون رو فرستادن تا موقعی که فاطمه بزرگ میشه پیشش باشه، حالا دیگه فاطمه بزرگ شده و پستونک میخواد برگرده خونه شون😄
گفتم تو دیگه بزرگ شدی خانم شدی، پستونک مال نینی هاست، داداش کوچولو باید پستونک بخوره
آوردمش توی رختخواب از زبون عروسکش هم باهاش حرف زدم، ولی با همه‌ی اینا بازم قبول نمیکرد، خیلی سخت بود براش، کلی گریه کرد و بعدشم با من قهر کرد و رفت اون طرف خوابید🥲
خیلی شبیه از شیر گرفتن بود به نظرم...
صبح که بیدار شد حس میکردم انگار چند درجه بزرگتر شده🙂
انشاالله بقیه‌شم خوب پیش بره. اینم تجربه‌ی ما بود🌼

#تجربه
#پستونک
#ترک_پستونک
مامان نفسی و تودلی مامان نفسی و تودلی هفته سی‌وچهارم بارداری
سلام مامانهای عزیز🌱
مادرهای که ۲فرزند یا بیشتر دارین میشه یه راهنمایی کنید و حتی خانمهایی که خواهر و برادر دارینلطفا نظرتون رو بگین...
آقا من این روزها خیلی حساس شدم یه حس متناقضی دارم مثلا یه چیز که برای تودلیم💙میخرم همش با خودم میگم مثلا اون موقع برای دخترم💗نخریدم پس ولش کن نخر مثلا درمورد برند و نوع پستونک گرفته تا خرید لباس و چیزهای دیگه یا میگم پسرم بدنیا اومد بریم عکس نیوبرن بگیریم بعد چون برای دخترم نگرفتیم(به خاطر حال جسمی و روحی بد من)میگم نه ولش کن شاید دخترم بعدها ناراحت بشه یا مثلا چند وقتی بود دخترم مریض شد و غذا نمیخورد منم نمیتوانستم چیزی بخورم بعد نسبت به تودلیم به شدت عذاب وجدان داشتم که به اون نمیرسم.(ذهنم آشفته باشه اول میزنه به معده‌ام و کلا چیزی نمیتوانم بخورم)
خلاصه این روزها خیلی ذهنم درگیره
من وقتی به دخترم نگاه میکنم حس میکنم توی دنیا هیچ چیز با ارزش تر و دوست داشتنی تر از اون نیست میخوام بدانم این حس رو همون اندازه به پسرم هم خواهم داشت(نمیدانم واضح توانستم بیان کنم یا نه)
لابد توی اطرافیانتون دیدید که بعضیا میگن مثلا مامانم داداش ته تغاری رو بیشتر دوست داره یا آبجی دومی رو بیشتر دوست داره به اون بیشتر میرسن بینمون فرق میزارن البته نمونه واقعی هم در خانواده دیدم
میخوام از این حس برحزر باشم و بین بچه هام تفاوت نذارم اما دچار یه وسواس عجیبی از همین الان شدم
ممنون میشم تجربه اتون رو بگین🫂🌻