تو رو خدا هرکس پیامم رو دید برای صبر و ارامش من دعا کنه، دوقلوهام ذله ام کردن از اول اول که دنیا اومدن عذابم دادن تا الان که یک سالشون شده، به شدت بدغذان غذا نمیخورن شیر نمیخورن خیلی خیلی بهونه گیر هستن و دائم در حال گریه ان، فقط شلتاق میدن، من هنوز بعد از یک سال یک شب نخوابیدم دخترم تا صبح گریه کنه، از صبح بیدار میشه باز تا شب گریه میکنه فقط میگه بغلت باشم خیلی بهونه گیره، خیلی خسته ام، شوهرمو هیچوقت حلال نمیکنم کوچکترین کمکی بهم نمیکنه خونم همیشه بهم ریختش اصلا وقت نمیکنم مرتب کنم با ذلت غذا میپزم بچه هام نمیذارن یه حمام برم خیلی خستم گاهی که خیلی بهم فشار میاد میگم جفتشونم خفه کنم بعدم خودمو بکشم راحت بشم، کدوم مادری مرگ فرزندشو میخواد اینا منو به جنون رسوندن، از انصاف خدا به دور بوده دوتا رو یکجا گذاشت تو دامنم حداقل یکیش رو آروم سر راهم نذاشت هر دوتاشم مثل همن..... بیشتر از بچه ها از شوهرم ناراحتم انگار فقط بچه های منن، براش از خدا بدترین ها رو میخوام امیدوارم هیچوقت عاقبت بخیر نشه اون میدونه من چه عذابی رو دارم تحمل میکنم و با چه خون دلی دارم دوتا بچه رو نگه میدارم😭😭😭😭

۱۳ پاسخ

عزیزم اون طفل معصوما گناهی ندارن تقصیر اون مرتیکه پدرسوخته س که فقط موقع تخم گزاشتن هست و موقع مشکلات چلاقه

منم یکساله تا صب بیدارم.دخترمم کلا بغلمه.چون سن اضطراب جدایی هستن .بشین کنارشون که بغل نگیری و همونجا باهاشون بازی کن بخدا اگه دوساعت خسته خسته بشن راحت میخوابن و کاراتو انجام میدی.گرچه من دخترم کلا چرتش نیم ساعتم نمیشه

ولی همین الان بگو خدایا توبه که گفتم دوتاش باهم زیاده. ناشکری باعث کم شدن میشه. دورازجونشون اگه یه ثانیه یکیشون چیزیش بشه نمیتونی طاقت بیاری

من دخترم شیرنمیخورد غذا نمیخورد از اول تا الان
اوایل خیلی حرص میخوردم ولی بعدش گفتم مهم نیست هرموقع گشنش باشه خودش میخوره.چرا خودمو عذاب بدم.توام همین کارو بکن. بچه هارو ببر بیرون.باهاشون بازی کن.بذار خرابکاری کنن آب بازی کنن پارک ببر تا خسته بشن و بخوابن.کار خونه رو هم اصلا انجام نده.شوهرت یه جا میفهمه که نمیتونی.الان چون هرجوری شده غذا میپزی و خونه رو جمع و جور میکنی شوهرت میگه پس میتونی و به روی خودش نمیاره.باید از یه جایی به بعد انجام ندی تا بفهمه چه خبره

عزیزم همه ما شرایطمون سخته.درسته تو دوتا داری و بدتری.حالت جنونت رو هم من درک میکنم چون من خودمم دس تنها یه وقتایی حالم واقعا بده.یه چیزی بگم؟غذا نپز. هیچ کارخونه ایی هم انجام نده حتی ظرفارو نشور .یه کاری کن که شوهرت خودش مجبورباشه از بوی گندخونه یا برات کمکی بگیری یا کمکت کنه.مجبورباشه گشنگی رو یا تحمل کنه یا خودش بپزه یا ازبیرون بگیره.تو الان بزرگترین وظیفت مادری کردنته.یه روزی بچه ها بزرگ میشن یادشون نمیمونه که تو خونت تمیزبوده یا نه ولی یادشون میمونه که مادرخوبی بودی یانه.بعدشم یه روزی میرسه که بچه هات واسه هیچ کاری بهت نیازندارن اونموقع دلت براشون تنگ میشه.خودتو ناراحت نکن.حموم سه تایی برید اونا آب بازی کنن تو حموم کن.یه چیزی بنداز کف حموم اونا بشینن که لیز نخورن اونجارو اسباب بازی بریز.من قشنگ درکت میکنم یه وقتایی که دخترم خیلی گریه میکنم سرش دادمیزدم .من یه سری مشکلات خیلی بد برام اتفاق افتاد که صبرم رو خیلی کم کرده.حموم که میرم غسل صبرمیکنم.

عزیزم خیلی سخته واقعا اونا گناهی ندارن بخاطر دندون و دل‌درد و وابستگی و....گریه میکنن این روزا میگذره ،یکم قرآن بخون برای آرامشت و آروم به همسرت بگو من نیاز دارم برم حمام یکم مراقبشون باشه یا مادری خواهری مادرشوهری ازشون کمک بگیر

خیلی سخته عزیزم یدونه سخته چه برسه دوتا
شوهره منم اصلا درک نداره انگار من آدم آهنیم

منم ب همین درد دچارم ذله شدم از دست این بچه از صب پامیشه نق میزنه تا شب هنوز ده روز نشده از بیمارستان اوردمش باز مریضه روانیم کرده یکسره گریه گریه دلم میخاد خودمو بکشم از دستش من دخترم هشت سالشه اما هرگز ازارم نداد این پدرمو دراورده نابودم بخدا نابود

واقعا سخته خدا بهت صبر بده ایشالا زود بزرگ میشن .من با یکی بعضی وقتا دلم میخواد خودمو بکشم
خانوادت پیشت نیستن بری پیششون‌ یا مادرشوهرت برا ۱ ساعت نگه داره؟

درکت میکنم عزیزم بچه نگهداری خیلی سخته چه برسه ب دوتا ولی جدا از اینا
باید شکرگزاری کنی ک بچه داری مامان شدی ن اینک بگی خدا چرا دو تا بهم داد خیلی ها هستن حسرت بچه رو میخورن ولی شما ک داری این حرفو میزنی میدونم درکت میکنم خیلی سخته ولی باهاش کنار بیا سرگرمشون کن اسباب بازی بریز دوروبرشون سعی کن روزهات خوب پشت سربزاری وگرنه زود میگزره ی روز حسرت کوچک بودنش میخوری ک چرا باهاشون خوب وقت نزاشتم

وااااای خدا. خیلی سخته دوقلو اونم بدقلق.
حضرت فاطمه به دادت برسه. الان دندوناشون اذیتشون میکنه خواهر عزیزم. مطمئن باشه بهتر میشن. به خدا قسم منم اکثر روزا حتی شبا تنهام. با دوتا پسر بچه. کوچیکه ک از اول رفلاکس و آلرژی و گریه وووو
خلاصه ک منم خیلی خستم دست تنها. حتی نمیتونم یه دسشویی برم اگه پسر بزرگم نباشه. ولی چاره چیه.
خدا به هممون صبر زینبی نصیب کنه.

عزیزم
بهت حق میدم
نگه داری یک بچه هم سخته
چه برسه به دوتا بهونه گیر
به شوهرت گفتی که از این وضعیت خسته ای؟کسیو نداری بیاد کمکت؟خواهری مادری مادرشوهری خواهرشوهری دوستی
هیچ‌کس نیست؟؟

اخی عزیزم انشالله درست میشه ای روزای سخت هم میگذره بچه هات بزرگ میشن هیچی کمکی نداری شوهرت یا مادرت یا ابجیت کمکت کنه

سوال های مرتبط

مامان مهدیار مامان مهدیار ۱ سالگی
سرم انگار بازار مس گراس بدنم لهههه اعصابم طوری ضعیف شده که فکر میکنم توانایی اینو دارم یوقتهایی پسرمو بکشم فقط دوس دارم یکیو خفه کنم یا دخترمو جای پسرمو انقد بزنم یا خودمو بکشم از دست این بچه راحت بشم

خانومها به نظرتون ممکنه بچه منو یا زنوگیمو دعا کرده باشن ؟؟ یا متلا امکان داره که بعضی بچه ها کلا ذاتا بهونه گیر نق نقو گریه کن شدید باشن ایا این ربطی به ژنتیک و وراتت هم داره؟؟



از صبح که این بچه بیدار شده تا الان نزدیک سه ساعتشو فقط داشت با چنان صدای بلندی گریه می کرد دنبالم که نفس تنگی تپش قلب گرفته بودم دارم خفه میشم خدایا از صدای گریه بچه متنفرم از اینکه کسی باهام حرف بزنه یا بهم زنگ بزنه کلا دوس دارم فقط تنهایه تنها باشم دارم روانی میشم


نه میتونم حمام کنم برم دسشویی غذا درس کنم اب بخورم حتی پاشم برم یه اتاق دیگه فقط باید دربست بشینم درخدمتش پیشش

اونم کاشکی حداقل پیشش می نشستم دیگه گریه نمی کرد به خداوندی خدا قسم من پیشش دراز میکشم خودمو میزنم به خواب بلکه دست از سرم برداره بره با اسباب بازیاش بازی کنه چنان گریه میکنه میاد میزنه توسرم میگه بلند شو بلند میشم می شینم پیشش بازم نق نق نق و گریه از من می گیره بره بالا اصلا مغزم دیگه یاری نمیکنه اخه این بچه چشه چرا این همه گریه میکنه بهونه گیره اصلا بحددددددددددددددددددی وابستگییش شدیده که تاحالا بچه اینطور ندیدم
شبم ارزویه یه دقیقه خوابو دارم دوس دارم تا یه ماه بخوابه بلند نشه دیگه
روزی هرار بار به غلط کردن میفتم میگم تو که دس کمکی نداری شوهرتم که هیچ مترسکیه اخه بچه دوم برای چیت بود همون اولیم همینطور بود تا بزرگ شد استخونهامو اب کردن این دوتا
مامان شاهان💙 مامان شاهان💙 ۱۲ ماهگی
شاهان عزیزم :

سال قبل روز ۱۳ شهريور ماه ۱۴۰۴ همین روز در اتاق زایمان در انتظار به دنیا اومدن شیرین ترین اتفاق زندگیم بودم .
با به دنیا اومدنت زندگیم رنگ و بوی تازه ایی گرفت ،روز به روز بیشتر عاشقت میشدم و تو شیرین تر میشدی .
تو رو از خدا خواستمت، آرزوی من بودی که برآورده شدی با خدا عهد بستم اگه بچه دار شدم هر روز بابت به دنیا اومدنش خدا رو شکر کنم .
لحظه ایی که به دنیا اومدی و تو رو کنار صورتم گذاشتن ،نرمی صورتت و گرمای وجودت بهم قوت قلب داد برای ادامه زندگی .
با ارزش ترین هدیه از طرف خدا بودی برامون ،من و بابایی عاشقتیم.
قول میدم تا لحظه آخر عمرم ،مواظبت باشم .من برای خوشحالی تو دنیا رو هم زیر و رو میکنم ،تو فقط بخند .
امیدوارم بتونم خیلی خوب تربیتت کنم که در آینده همسر و پدر خوبی باشی .

امروز روز ۱۳ شهريور ماه ۱۴۰۵ یک ساله شدی .یک سال از مادر شدنم میگذره میدونم دلم خیلی برای اون روز ها تنگ میشه 🥺
با تو مادر شدن رو تجربه کردم ببخش اگه روز ها و شب هایی بود که از فشار و خستگی کارهای خونه و رسیدن به تو یجاهایی عصبانی شدم و سرت داد زدم ولی اینو بدون عشق من نسبت به تو بی نهایت و زیباست 🫀

یک ساله شدنت مبارک پاره تن من 🎉🎈🎈🎈🎈
مامان مــ🌙هـــوا مامان مــ🌙هـــوا ۱۶ ماهگی
اگه بخوام امروزمو تعریف کنم به معنای واقعی کلمه افتضاح بود 🥲
از صبح تا همین الان یه کله فقط صدای گریه های مهواس
نمیدونم چرا از واکسن یکسالگی مهوا خیلی تغییر بدتر کرد هم خوابش خیلی سبک شد و سریع پا میشه هم خیلی خیلی گریوتر شده به حدی که همش میخواد بغلم باشه والا کلا رو گریه اس
منم امروز بی حوصله ترینم و با گریه های مهوا سردرد و معده درد گرفتم و از صبح فقط دارم باهاش بداخلاقی میکنم که اشتباهه ولی امروز روز صفر من بود
گاهی با خودم میگم چه غلطی کردم بچه دار شدم حالم از بچه دار شدنم بهم میخوره گاهی هم میگم نکنه من نمیفهمم بچه چشه که همش گریه میکنه نمیتونه به من بگه چی میخواد
امروز انقدر مهوارو بخاطر گریه هاش دعوا کردم و حرفا و انرژی منفی زدم که قشنگ حالم از خودم بهم میخوره😢
در حال حاضر هم انرژیم صفره هنوزم نتونستم اکی بشم هنوزم تو سرم پشیمونم از بچه دار شدن ولی هنوز دلم نمیاد یه خار به پاش بره،هنوز چیزیش بشه قلبم میلرزه و اینم تضاد مادرشدن
تا شب همین بساط ما داریم امیدوارم فردا،فردای بهتری باشه




#پوشک
#رفلاکس
#شیرخشک
مامان 💗💞هانا👶❤ مامان 💗💞هانا👶❤ ۱۴ ماهگی
امروز تولد بچه ام بود.
بالاخره شد یک سال.
یک سال گذشت و چقد سخت گذشت.
وای که چقد سخت بود 🫠
چه شبایی که از شدت بیخوابی گریه نمیکردم چه روزایی که از شدت عصبانیت خودمو نزدم آخه بچه ام خیلی ناآروم بود و منم دست تنها.از یه طرف افسردگی بعد زایمان از یه طرف گریه های بچه بیخوابی استرس از بین رفتن خلوتای دو نفره ی منو همسرم .خلاصه که هر موقه یاد اون وقتام میفتم به حال خودم گریه ام میگیره حتی یه نفر نبود این بچه رو یه ربع از من بگیره من یه نفس بکشم دروغ چرا بعضی وقتا با خودم میگفتم اشتباه کردم
بچه آوردم.خلاصه با هر بدبختی بود از مرحله رو رد کردم
ولی اینو به اونایی که تازه بچه آوردن میگم زمان حلال مشکلاته فقط باید به خودتون زمان بدید که بتوتید با شرایط جدید کنار بیاید.
مطمئن باشید رفته رفته همه چی بهتر میشه به اینم گوش نکنید که بزرگتر میشن سخت تر میشه.و این وفق دادنه کار یه ماه و دو ماه نیس من تازه بعد یه سال دارم با شرایط جدید زندگیم کنار میام.
حقیقتش قبل دنیا اومدن بچه ام تو فکر این بودم که بچه ام شد یه سالش اقدام کنم برا بعدی ولی بعد دنیا اومدن بچه هم نظر خودم هم نظر خودم درباره ی اقدام دوباره برگشت.
به هر حال خداروشکر میکنم به خاطر این دسته گلی که بهم داده و منو لایق مادر بودن دونسته این خانوم خانوما الان شده همه ی زندگی من و باباش.🤌😍😍