۹ پاسخ

تا دو سال پیش تو یه ساختمونی ک خود شوهرم زحمت کشید رو باباش ازش گرفت
۶ سال اونجا بودیم یعنی حرفی نبود ک نزنن ،دو ساله اومدیم نزدیک خانوادم هر بار ک میرم خونه مامانم ب ساعتی نمیمونم چون میمونم حرف می‌شنوم دعوام میشه با مامانم
میخام کمتر برم ولی نمیشه کارم میوفته بهشون هرچند ک اصن نگه هم نمیدارن
نرو نبر ،من قاطع حرفم رو زدم بعدش نشستن گفتن ک داریم با بچه ها بازی میکنیم هی گفتم هی گفتم دیدم فایده نداره دیگ کمتر رفتم و اومدم
شما هم نبر نرو دلیلت هم بگو چ پدرت چ مادرت
حتی با همون برادرت هم برخورد کن گلم

نگاه خواهر این راهی که هستی ما تا آخر رفتیم.شوهرمن از ابتدا مجردی شده بود نون بیار خانواده و حمال اینقدر بزرگش کرده بودن الکیا که فقط ازش بکنن.جهیزیه بخر عروسی ۵ تا از خواهر برادراش بگیر .و....تا زمانی که اومد برای من دست خالی باز اوایل از دواج هم حقوقمون نصف میشد .تا الان که شوهرم شده صاحب دوتا بچه خرجش به دخلش نمیاد همه ازش فاصله گرفتن .حتی یه زنگم نمیزنم بهش .تا داری میخوانت برای خودت نه برای پولت.خواهر هرچی من می‌گفتم تو گوش شوهر نمیرفت تا الان که خودش متوجه شده .تا مرد خودش بهش نرسه نمیشه عوضش کرد.

دقیقا خانواده منم همینجورن، تندتند زنگ میزنن که بیا چرا نمیای،وقتی میرم همش پسرم دعوا میکنن، اکثرا حتی یه چایی هم دستم نمی‌دن، اونجا میرم همش باید خودم چایی و غذا درست کنم بااینکه خودشون زنگ زدن، ولی مجبورم برم چون یکسره دستمون جانسون درازه. شوهرمم بی عرضه هست و همش به همه بدهکاره، برا همین من مجبورم منت همه رو بکشم. یادش بخیر مجرد بودم شاغل بودم ،همیشه کمک خرج خانواده ام بودم ،استقلال مالی داشتم اما از روزی که ازدواج کردم ،نتوتستم برم سرکار، الان به همه حتی بغال سرکوچه هم بدهکاریم.جوری شده خواهرای مجردم بهم چندبار تیکه پروندن ،بخاطر بی غیرتی شوهرم، واقعا کاش میشد یکی کمکم میکرد از شوهرم جدا میشدم .

منم پارسال با مادرو برادرم تویه کوچه بودم انقدر اعصابمو خورد میکردن خداروشکر الان رفتم یه شهر دیگه از دستشون را حت شدم

منم قبلا زیاد میرفتم ولی خب احترام زیاد نداشتیم خودم همسرم یا تیکه میپروندن ولی حالا هفته ای یکبار میرم راحتم... بنظرم بمون خونت که بهترین جایه

ب خاطر پسرت بمون و اگ مشکلی هست بساز زندگیو...من از جنگ ها برگشتم و فهمیدم درست نیست ادم با بچه برگرده خونه باباش،منم دخترم با خواهرم هی لج میکردن و منم چندوقت پیش قصد جدایی داشتم همش بهم بر میخورد از رفتارشون.اما خب درکل پدر و مادرن دگ ...من تصمیم گرفتم بمونم و با سختی ها بجنگم حتی اگه همه چی برخلاف میلم باشه چون اینطوری دخترم ارامش بیشتری داره ازینکه کنار مامان و باباشه ...

ان شاالله همیشه دلت خوش باشه عزیزم،،،اگه زندگیتو دوست داری جدا نشو،،

کمتر برو ناراحتی تو هم بگو

بهترین کار اینه ک ب روشون بیاری و خیلی خیلی خیلی کم بری

سوال های مرتبط

مامان مامان فلفلی مامان مامان فلفلی ۴ سالگی
خانما خیلی از دست شوهرم ناراحتم
دیشب خونه مادرش بودیم بچه کوچکم خیلی باید مواظبش باشی اینا هم تو حیاط میشینن اگ یهو پاش لیز بخوره سرش بخوره زمین یا سنگی چیزی چی ؟ اصلا هم‌نمیشینه یکجا
بعد بچه های خواهرش هم اصلا بازی درستی نمیکنن با سنگ و چوب بازی میکردن
یکیش خیلی فضول تا حالا دست پای داداش خودش شکسته دندونش شکسته
بعد شوهرم حاضر نبود حواسش ب یکی از بچه ها باشه
خیلی عصبی شده بودم چند باری گفتم حواست ب یکیش باشه میگفت این همه آدم اینجاست من بگیرمش
دلم‌میخواست بزنم تو سرش و آر اونجا برم از بس عصبی بودم
خدایی نکرده سنگی چیزی بزن تو سر و چشم بچم چی یا هلش میدادن از بس دنبالشون رفتم و اومدم ک حالم بهم خورد گفتم دیگ باهات هیچ جا نمیام وقتی برات مهم نیست سر بچه هات بلایی میاد گف کی گفته بلا میاد گفتم انگار بچه های خواهرت نمیشناسی یکیش ک فقط هر بار غافل شم بچه هامو میزنه دیشب باز میخواست بچمو بزنه نذاشتمش گریه کرد بعد مادرش اومد گفت چبسده گفتم‌میخواست بچمو بزنه نذاشتم گریه کرده بعد انگار با کمال پرویی بهش برخورد ب شوهرش گفت رفتن خونشون انتطار داره با کمال میل بذارم بچه هامو بزنن خیالشون راحت شه
مامان گیلاس🍒 مامان گیلاس🍒 ۵ سالگی
سلام مامانا خونه داداشم با خونه مامانم کنار همه آپارتمانیه بعد دخترم خیلی دوس بچه داره و به کسی نمیزنه دختر داداشم میاد خونه مامانم باهم بازی می‌کنن و مثل خیلی از بچه های دیگه دعوا هایی هم دارن ما داداشمو و زن داداشم میگن بچمون اصلا گریه نکنن و حساسیت نشون میدن هی به دخترم میگن نکن بکن یا اسباب بازی ها و بده دستش نمیزارن خودشون بازی کنن بچه و بچه خودشون میدن البته زنش داداشم این وسط زیاد میونمون یا زن دادشم خوب نیست پس زیاد پر داداشم و بچش میکنه من اصلان دخالت نمیکنم میگم بچه بچه خودشون میدونن حتی اگ بزنن بهم هم فقط باهم آشتیشون میدم ولی خب من تا جایی ک بتونم وقتی اینا هستن کم میرم ک کمتر باهم رو به رو بشن خاله دیشب زنگ زد ک بیاین خونه همه مون دعوت کرد منم اول قبول نکرد ک ای کاش اصلا قبول نمیکردم ک اصرار کرد رفتیم اونام آمدن اول بچه ها بازی کردن بعد یه ماشین حساب بود دخترم نمی‌داد دست دختر دادشم ایناهم یه تیکه میگن بده یا همش به بچه من میگن نکن بشین بدش بغبش نکن در صورتی ک دختر خیلی دوست دختر داداشم داره وقتی اینا اینجور عکس العمل نشون میدن دختر منم لج میکنه وسایلا و نمیده گاهی اوقات یعنی تو خونه خالم یتکه میگفتن بدش نکن منم اعصاب نکشید زنگ زدم باباش امد دنبالش رفتیم گفتم تا بحثی پیش نیومده آخه نمیگن ولشون کنیم بچه بچه خودشون میدونن بزرگتر نباید بره تو بحث بچه بنظرتون کارم اشتباه بود خالم امروز زنگ مامانم زده ک من نباید اینجور عکس العمل نشون میدادم باید بیخیال باشم راستی دادشمم امد در گفت این دوتا نباید کنار هم باشن باهم نمیسازن من باید چیکار کنم بنظرتون زیادی عکس العمل نشون دادم البته این مورد زیاده ها من یدونش تعریف کردم .. شما بودین چیکار میکردین؟