ادامه:
برديمش بيمارستان خداروشكر يك روز بستري شد و سرم گرفت و برديمش خونه
يكسال و نيمه تمام داروي ضد تشنج خورد
و من تا همين الان استرس اينو داشتم كه بچم به خاطر تشنج هايي كه داشت اسيب نديده باشه
براي تمام حركاتش استرس داشتم و هنوزم براي حرف زدنش يك مقدار نگرانم
اما اما اما
من هرچقدر كه خداروشكر كنم كمه
هرچقدر از امام حسين(ع) تشكر كنم كمه
خودمو بچمو خانوادم فداي يه تار موي علي اصغره امام حسين(ع)
كه روي منه روسياهو زمين نزدن و بچمو بهم برگردوندن
ازون موقع هرسال اربعين ما نذر سلامتي پسرم غذا درست ميكنيم امسال خدا بخواد ٨٠٠ تا غذا قراره درست كنيم
و من هرسال روضه حضرت علي اصغر(ع) دارم تو خونم
شوهرم روي تشنگي پسرم خيلي حساسه و بهم ميگه بچم ٣ روز اول تولدش گشنه و تشنه بود و ما نميدونستيم
به هيچ عنوانننن بچم نبايد تشنه بمونه
هميشه به اب كنارمون داريم برا پسرم مكث نميكنيم واسه اب دادنش
شوهرم ميگه اين بچع امانته دست ما
اين بچه معجزه شد برگشت خيلي بايد مراقبش باشيم
و علي اصغر من ٢ ساله شد و من خوشبخت ترين مادره جهانم كه پسرمو دارم
خداياشكرت بابت سلامتيش،بابت خنده هاش،بابت شيطونياش
و اميدوارم هركي بچه مريض داره هركي دوس داره دامنش سبز بشه
ان شاالله به حق اهل بيت(ع) و ٦ ماهه كربلا حاجت روا بشن
الهي امين
اينم داستان منو پسرم
يه ايت الكرسي هم براي پسرم بخونيد ممنون ميشم عشقا❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️😍😍😍😍😍

۱۰ پاسخ

گریه کردم با تایپت دردکت کردم سر خودمم اومده حالم خوب نشده دعا کن برامون

خدا پسرتو نگه داره .واسه پسر منم دعا کن داروهای تشنجش قطع بشه دیگه سراغش نیاد منم به امام حسین سپردمش زمستون داروهاش قطع میشه خیلیییییی استرس دارم نگرانم همش میترسم دارو قطع شدنی اتفاقی بیفته

خدا حفظش کنه گل پسر تو

خدانگه دارش باشه برا پسر منم جور دیگه ای معجزه شد واقعا مدیون اهل بیت هستیم تا اخر عمر انشالله پیش امام حسین روسفید مون کنن

خدایاشکرخداکنه مادرعمادهم این حال شماروتجربه کنه خدابه دل مادرش رحم کنه

الهی همیشه زنده باشه و سلامت خدا نگهدارش باشه عزیزم خیلی سختی کشیدی خدا مزد صبرت رو بده انشاالله.
درکت میکنم منم دخترم تو یکسالگی دقیقا شب تولدش به مدت ١٦ روز بیمارستان بستری بود فقط هم خودم بالا سرش بودم چون خانوادم راه دور بودن با هیچ کس نمیموند.
واقعا به هر دوتامون سخت گذشت.
خدا مریضی رو از همه ی بچه ها دور کنه انشاالله

من خوندم واسش

خداروشکرکه سلامت خداعمرطولانی همراه باسلامتی وارامش ب بچه ات بده

عزیزم ایشاله سلامت باشه همیشه
و سایه پدرو مادر مهربونش بالا سرش باشه
اسمشو میخاستید چی بذارین ک تبدیل به اقا علی اصغر شد

بغض اومد تو گلوم داستان رو خوندم😔
خدارو هزارمرتبه شکر گل پسر الان حالش خوبه🥰🥰🥰
ب نیت سلامتی علی اصغر قشنگمون وتموم بچه هامون خوندم براشون

سوال های مرتبط

مامان علی اصغر و تو دلي مامان علی اصغر و تو دلي هفته شانزدهم بارداری
ادامه:


بهش گفتم بچم چش شده، گفت هيچي براي يه ديقه نفسش قطع شد
و من اونجا دنيا روسرم خراب شد كفري از پرستاري كه به همين راحتي گفت نفس بچت قطع شد
و مني كه همه زندگيم عين يه تيكه گوشت و صورت باد كرده رو تخت بود و كلي دم و دستگاه
همونجا بود كه دلم شكست و بغضم تركيد
رفتم در گوش پسرم گفت تا اخر عمرم علي اصغر صدات ميزنم
به امام حسين(ع) همونجا گفتم اين پسرته اسمشو ميذارك علي اصغر كه پسر خودت بدونيش،بچمو بهم برگردون(اخه من پسرمو بعد يك سال كه هي اقدام ميكردمو نميشد و برا اولين بار اربعين رفتم كربلا و بچه خواستم و بعد ٣ ماه خدا و امام حسين(ع) و حضرت عباس(س) دعامو مستجاب كردنو علي اصغرمو بهم دادن)
از اتاق اومدم بيرون و زار زار گريه ميكردم،گفتم بچم نفس رفت،همتون تا هميشه علي اصغر صداش بايد بكنيد
به همسرمم گفتم اسمشو ميذارم علي اصغر و شوهرم رفت شناسنامشو گرفت و پسرم شد علي اصغره امام حسين(ع)
خلاصه سرتون رو درد نيارم ١٦ روز پسرم بستري بود و فقط چون خوب ساكشنش نكرده بودن و اب تو ريه هاش بود و شير نميتونست بخوره قندش افتاده بود و تشنج كرده بود
خداروشكر به خير گذشت
٣ ماهش شد اسهال شديد گرفت يه صبح تا عصر چنان بدنش بي اب شد و منم بي تجربه كه تو خونه دوباره تشنج زد
چون داروي شد تشنج ميخورد،سراسيمه برديمش پيش دكترش تو اتاق دكتر دوباره تشنج كرد
من اونجارو گذاشتم رو سرم،مادرشوهرم و برادرشوهرم بالاسره بچه بودن
منو شوهرم دم در و من هي خودمو ميزدمو شوهرم منو ميگرفت،بهش گفتم مگه من اسمشو عوض نكردم كه امام حسين(ع) نگاهي به بچم بندازه و مراقبش باشه پس چرااااا دوباره اينجوري شد چرا؟؟؟دكتر گفت تشنجش تايمش كم بود ولي براي منه مادر انگار يكسال طول كشيد


😍😍😍😍
ادامه تاپيك بعدي
مامان دخترنازم زهرا مامان دخترنازم زهرا ۲ سالگی
سلام خواهرا تو رو خدا بهم دلداری بگید بهم بگید واقعا این علائم علائم تشنج بوده
خانما من ۱۰ روز پیش دخترم با علائم عفونت ریه و تب بستری کردم همون شب اول بستری با شیاف و استا تبش پایین نیومد همینجور که بهش سرم وصل بود دخترم شکمش نفخ شدید کرد خیلی بی قرار شد حتی صورتش حس کردم ورم کرد تمام بدنش ابی شد مثل حالت خفگی اکسیژنش پایین اومد بزور نفس می‌کشید دست و پاش ودهانش شروع به لرزیدن کرد که فقط جیغ میزدم تا بهش آمپول و اکسیژن و۳ تا شیاف دادن تا آروم شد خداروشکر که دکتر گفت تشنج هست حتما باید ببری مغزو اعصاب و نوار مغز تو شهرمون نداریم پس فردا نوبت گرفتم ببرم بندر عباس ولی دلم خونه خیلی میترسم من یه دختر ۲ ساله بخاطر تشنج از دست دادم الان این میمیرم چیزیش بشه کسی میدونه دور از جون علائم تشنج چیه چطوری
چون من اون دخترم تشنجش بدون تب بود فق بی حال میشد صورتش زرد میشد چشماش سفید میشد این علائمش یه طور دیگه است میشه یعنی تشنج نباشه دارم دیونه میشم
مامان محمدحسن💚 مامان محمدحسن💚 ۲ سالگی
خب بالاخره تولد دوسالگی پسر عسلی مامان هم برگزار شد🧡
وقتی باهمسرم تصمیم به بچه دار شدن گرفتیم،تموم تلاشمونو کردیم که این تصمیم بخوره به نیمه رمضان،هم تولد امام حسن جان بود💚هم ۱۵روز عبادت کرده بودیم و گناهامون کمتر بود،وقتی نماز میخوندم سر نماز از امام حسن یه پسر خواستم،پسری که تربیتش کنم برای یاری امام زمان،زینت دین باشه،سالم و صالح باشه:) اخرنمازمم هربار رو به کربلا به حضرت عباس میگفتم نا امیدم نکنیا🥲تو کل دوران بارداری،فقط جاهایی لقمه برداشتم که میدونستم حلاله،و خمس میدن 🙂هرچیزی ندیدم،هرحرفی نزدم،هرچیزی نخوردم.محمدحسن بدنیا اومد،یه پسر ناز و اروم،شب اول چندین ساعت نخوابید و فقط به صدای نفس هام گوش میداد،تو بیمارستان دوستم براش روضه امام حسین گذاشت،چشمای نازش بسته شد💚اروم شد،خوابید.
هرکس بچه منو دیده باشه میدونه که چقدر اقا و اروم و متینه🫀
برام دعا کنین لایق باشم ،عمری باشه تا دامادش کنم،بچه هاشو ببینم❤️
دوروز خودم تکو تنها از خرید تا چیدن تا تحویل لباس و…دوییدم تا این تولد سر بگیره و طفلکم خوشحال بشه.چون همسرم و بابام نبودن و همون روز رسیدن هرچند محمدحسن خیلی بخاطر لثه اش اذیت بود و صبح موقع عکس ها همکاری نکر.ولی الحمدلله بابت همه چیز،الحمدلله بابت دوستای خوب،خانواده خوبم
مرسی از کسایی که اومدن 🫶د
مامان علی اصغر و تو دلي مامان علی اصغر و تو دلي هفته شانزدهم بارداری
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
ميخوام داستان پسرمو براتون تعريف كنم
بدوييد بيايد😍😍😍😍😍
گل پسرم فردا ساعت ٩ صبح ٢ ساله ميشه
هيچوقت استرس قبل سزارينمو يادم نميره
ديگه طاقت نداشتم دلم ميخواست هرچه زودتر پسركمو ببينم
اون لحظه اي كه به دنيا اومد
صداشو شنيدم
حس مادرانه من شروع شد
همونجا كه پسرمو نشونم دادن پرستارا گفتن چه پسر تپليه خشگلي
همونجا دلشوره مادرانم شروع شد
٢ ساعت توي ريكاوري بودم و بيقرار براي ديدنش
اوردنم بيرون شوهرم منتظرم مونده بود گفت اول زنمو ببينم بعد بچه
شوهرم اومد كمك بردم تو بخش و گذاشتم رو تخت
خيلي منتظر موندم تا پسرمو بيارن برده بودن واسه واكسن و چكاب
پسرمو با اون لباس خشگل سبزش كه براش خريده بودم وقتي اوردن انگار دنيارو بهم دادن
ديگه همه دغدغم شد پسرم
اما يكي دوروز بعد پسرم به خاطر اينكه هنوز تو ريه ها اب بود و نميتونست شير بخوره و من فقط سينمو ميذاشتم دهنش قافل ازينكه شير هم ندارم راهي بيمارستان شد و ١٦ روز منو همسرم يدترين روزهاي عمرمون رو گذرونديم خندمون تبديل شد به غم
شب اول تو بخش بستري شد اما صبح ديدم دست و پاش ميپره و نفس ميره و به سرفه ميوفته
نميتونست بچم نفس بكشه، و تنشج كرده بود،صبح زود با استرس انتقالش دادن به بخش مراقب هاي ويژه نوزادان
مادرا نبايد ميموندن و هر٣ ساعت يكبار اگه اشتباه نكنم بايد ميرفتن داخل به بچه ميرسيدن ميومدن بيرون
منكه بلد نبودم بچه داري كنم مادرم بنده خدابه حاي من ميرفت و تا اخرين لحظه بالاي سرش بود

❌❌❌❌ادامه تاپيك بعدي❌❌❌❌
مامان لنا سادات مامان لنا سادات ۲ سالگی
امروز دخترم دو ساله شد🥹
چقدر خون دل خوردم تا بزرگ شد چون بچم نارس بود ۳۳ هفته دنیا اومد خیلی سختی کشیدم و اذیت شدم
بماند از از وقتی باردار شدم تا همین الان بخاطر مشکلاتی که داشتم یه روز خوش ندیدم
از بارداریم که یه بار سه ماهم بود مج شوهرمو گرفتم
یه بار ۷ ماهم بود مچشو گرفتم که اخرشم منجر شد به زایمان زودرس من!
زایمان که کردم شوهرم ورشکست شد و چکای منو که همه رو خرج کرده بود برگشت خورد و من موندم و یه بچه ۳ ماهه و کلی بدهی و شکایت
با بچه کوچیک از شهرستان زدیم بیرون به امید اینکه کار کنه و بذهی هارو بده
اما دو ساله که هیچی تغییر نکرده
و من هر روز نگران تر و افسرده تر از دیروز که اینده دخترم چی میشه با یه مادر و پدر فراری از طلبکار😔
قراره زندگیم تبدیل بشه به قبل تولد ۲ سالگی لنا و بعد تولد ۲ سالگی لنا
به شوهرم و خانوادش یه هفته فرصت دادم بدهی های منو بدن
اگه ندن بچمو جگرگوشمو میذارم و میرم خودمو معرفی میکنم به کلانتری
یک میلیارد و پونصد با چکای من بدهی درست کرده 😞
الان خودشو خانواذش افتادن به التماس ک بخاطر بچه نرو
منم گفتم اتفاقا بخاطر بچه میرم که وس فردا بزرگتر شد نیان منو جلو چشماش ببرن😭
بدترین روزای عمرمو دارم میگذرونم خیلی برام دعا کنید
مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۲ سالگی
سلام صبح همگی بخیررر
یادش بخیر دوسال پیش ساعت هشت تشکیل پرونده دادم ساعت هشت و پنجاه دقیقه بچم بدنیا اومد 😭😍 زایمان طبیعی بود
تو این دوسال خیلی به غذا و لباس بچم رسیدم
اما مادر خوبی براش نبودم
مخصوصا این سه ماه اخیر احساس میکنم افسرده شدم
حوصله ندارم انگیزه و امید ندارم
بارها به همسرم گفتم بچه مانع کار و پیشرفت من شد 😔و خیلی بابت این افکار و حرفام احساس گناه و ناشکری و عذاب وجدان دارم
خدا منو ببخشه که یه بچه سالم و مثل دسته گل بهم داده اما من هیچ لذتی از این لحظه ها نمیبرم و همش خودمو بابت گذشته سرزنش میکنم و به آینده امیدی ندارم و از حالمم لذت نمیبرم
از صبح تا شب به بچه میرسم اما همشو به باد دادم با بعضی حرفام
شب ها هم که شوهرم میاد همش سکوت ‌قیافه گرفتن براش ،چون ازش انتظار درک و همکاری بیشتر دارم
بیسترین مشکلم اینه که ما طبقه بالا مادرشوهرم زندگی می‌کنیم اما بچم پیشش واینمیسه که من برم بیرون به کارام برسم و بارها به شوهرم گفتم اگه خونه نزدیک مامانم بود من این دوسال ابن همه اذیت نمیشدم و زجر نمیکشیدم
بخاطر همین مقصر میدونمش و باهاش سرسنگین شدم و حوصله شوهرمم ندارم دیگه
مامان عشق مامان مامان عشق مامان ۲ سالگی
وقتی تو کربلا همسرم و پسرم مریض شدن و من تنهای تنها بودم
وقتی پسرم بی حال بود و داشت جونش میرفت
پسرمو برداشتم و بچه بغل باید خودمو میرسوندم به هلال احمر شبانه روزی ایران
تنهای تنها
غرورم اجازه نمیداد از کسی کمک بگیرم
همسرم افتاده بود و نمی تونست راه بره
نیم ساعت باید پیاده روی میکردم تا هلال احمر
باید از وسط بین الحرمین میگذشتم
برگشتم رو ب حرم گفتم یا حسین یا عباس کسی نیست کمکم کنه ؟
خیلی خسته بودم
دستام داشت میشکست
گفتم یا حسین دارم کم میارم ، بین این همه زائرهات کسی نیست کمکم کنه و بچه رو از من بگیره
چطوری برگردم ؟
تو این تاریکی و خلوتی شب
با این خستگی زیاد
چجوری بچه ی مریضمو بغل بگیرم ؟
یا حسین تو که خیلی مهربونی هیچکسو نمیخوای بفرستی تا پسرمو به دوش بکشه ؟
رسیدم درمانگاه
دیدم دکتر براش امپول نوشت
گفتم یا خدا آخه مگه میشه این بچه رو خودم به تنهایی نگه دارم که امپول بزنه ؟
کمی که سر درگم بودم و در انتظار برای گرفتن دارو
یکی از مردان هم کاروانی مونو دیدم
دیدم نشسته تو مطب دکتر
سریع رفتم دم در اتاق دکتر و در زدم و ازشون خواستم فقط پسرمو نگه دارن که امپول بزنه
و ایشون نه تنها تو امپول زدن کمکم کردن بلکه پسرمو تا دم در اتاقمون به بغل گرفتن
میدونم اون آقا رو امام حسین فرستاد
میدونم آقای کریم کسی رو دست خالی رد نمیکنه
#یا حسین