۳ پاسخ

آمین منم فقط نگران پسرمم و همه ی بچه هاهیچ بچه ای انشاالله چیزیش نش

خدا بخیر کنه بخاطر بچه ها بخاطر همه مردم

الله اکبر

ارتش ساقط کردن جنگنده اسراییل رو تایید کرد

الحمدلله مث اینک پدافندا دوباره فعال شدن
هک کرده بودن صب از کار افتاده بود

سوال های مرتبط

مامان ایلیا مامان ایلیا ۲ سالگی
اینروزها خیلی ها مثل من فکرشون مشغوله
خیلیا نگران آینده هستن
خیلیا از فکر و نگرانی اینکه قراره چی پیش بیاد برای اینده بچه ها خوابشون بهم ریخته. عصبی شدن. حوصله ندارن. تو یه حالت بلاتکلیفی زیاد به سر میبرن که حتی رمق انجام کارهای معمول رو هم ندارن. حتی یه آشپزی ساده توام شده با فکر و خیال و غصه...
بیشترمون هم تمام نگرانیمون بخاطر آینده بچه هامونه.
اگه تمام این حالتهارو دارین به خودتون حق بدید. مهمتر از همه اینه که خودمون با خودمون مهربون باشیم اگه همش خسته ایم و حوصله نداریم به خودمون اینروزها سخت نگیریم.
اگه نمیتونیم مثل همیشه بگیم و بخندیم به خودمون انگ افسردگی نزنیم.
واکنش طبیعی هر انسانی به این شرایط همینه.
ولی تنها کاری که میتونیم در حق خودمون و بچه هامون بکنیم اینه که بیشتر وقتمونو با بچه هامون بگذرونیم. اگه حوصله اشپزی نداریم مهم نیست با یه غذای ساده سر کنیم ولی همون تایم رو با بچه ها وقت بگذرونیم. کمتر سمت اخبار ناراحت کننده بریم هرچند خیلی سخته دنبال نکردن ولی مهم اینه که ما مادریم و مسئول.
زمانی که کنار بچه ها نشستیم و به هیچی جز بازی با اونها فکر نمیکنیم هم حال خودمون بهتره هم بهانه گیری و شیطنتهای کوچولوها کمتره چون اونا هم اینجوری حس ارامش بیشتری دارن.
یه مدت به خودمون کمتر سخت بگیریم. کمتر به کارهای خونه فکر کنیم. سعی کنیم آرامش رفته مون رو با نقاشی کشیدن و عروسک و ماشین بازی و کاردستی درست کردن با بچه ها به دست بیاریم.
به امید روزی که حال دل هممون خوب باشه. و بچه هامون در آرامش و حال خوب.
مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۲ سالگی
سلام صبح همگی بخیررر
یادش بخیر دوسال پیش ساعت هشت تشکیل پرونده دادم ساعت هشت و پنجاه دقیقه بچم بدنیا اومد 😭😍 زایمان طبیعی بود
تو این دوسال خیلی به غذا و لباس بچم رسیدم
اما مادر خوبی براش نبودم
مخصوصا این سه ماه اخیر احساس میکنم افسرده شدم
حوصله ندارم انگیزه و امید ندارم
بارها به همسرم گفتم بچه مانع کار و پیشرفت من شد 😔و خیلی بابت این افکار و حرفام احساس گناه و ناشکری و عذاب وجدان دارم
خدا منو ببخشه که یه بچه سالم و مثل دسته گل بهم داده اما من هیچ لذتی از این لحظه ها نمیبرم و همش خودمو بابت گذشته سرزنش میکنم و به آینده امیدی ندارم و از حالمم لذت نمیبرم
از صبح تا شب به بچه میرسم اما همشو به باد دادم با بعضی حرفام
شب ها هم که شوهرم میاد همش سکوت ‌قیافه گرفتن براش ،چون ازش انتظار درک و همکاری بیشتر دارم
بیسترین مشکلم اینه که ما طبقه بالا مادرشوهرم زندگی می‌کنیم اما بچم پیشش واینمیسه که من برم بیرون به کارام برسم و بارها به شوهرم گفتم اگه خونه نزدیک مامانم بود من این دوسال ابن همه اذیت نمیشدم و زجر نمیکشیدم
بخاطر همین مقصر میدونمش و باهاش سرسنگین شدم و حوصله شوهرمم ندارم دیگه