۵ پاسخ

عزیزم همسرتم درک کن همیشه که نباید اونا مارو درک کنن🥹

منم چندروز همش هی بحث داریم انگار نکبت گرفتم حالم اصلا گرفته است که حوصله خودم هم ندارم دوشب با گریه خواب میرم 😔😔😔😔

منم الان دعوا کردم به روی خودش نیاورد

بارداری و حساسیت های ک دوبرابر شده درکت میکنم منم شوهرم خانواده دوست

چرا باز چی شده

سوال های مرتبط

مامان فندوق مامان فندوق ۵ ماهگی
سلام خانما من دیشب با شوهرم بحث کردم البته خودشم مقصر بود دو تا سیلی هم به من زد و وایساد داد و بیداد کردن منم خیلی گریه کردم یه بارم اومد تو اتاق بغلم کرد بوسم کرد گفت بیا بریم تو سالن گریه نکن ولی من محلش نزاشتم سرش داد زدم گفتم برو بیرون و ای حرفا اونم رفت خوابید تو سالن من خوابم نمیبرد تا ساعت ۳ داشتم گریه میکردم البته بیصدا در اتاقم بسته بود صدا بیرون نمیرفت تا شوهرمم نخوابیده بوده اومد تو اتاق دید من بیدارم گریه میکنم اومد بغلم کرد بوسم کرد گفت بیا بریم بخواب پیشم گفتم نمیام ولم کن خوشم ازت نمیاد دیگ اون بغلم کرد آورد تو سالن بوسم کرد گفت ببخشید عصبانی شدم و ای حرفا دیگ من خیلیم گریه کردم اون هی میگفت گریه نکن دیگ بسه ببخشید نباید گریه کنی خوب نیس فشار به خودت نیار دیگ منو گرفت تو بغلش خوابم برد صبم من خواب بودم رفته سرکار به نظرتون باهاش آشتی کنم یا ن خودم ک میگم نکنم شما نظرتون چیه البته تاپیک های قبلیمم بخونید دلیل بحث رو گفتم
مامان ماهلین و مهوا🩷 مامان ماهلین و مهوا🩷 ۹ ماهگی
امروز با خالم بعد از مدت ها می‌خوام برم بازار از دیشب وسایلم رو گذاشتم رو تخت شوهرم اومده میگه یعنی این همه برات مهم بود 🫣😬
قبل از ماهلین یک روز درمیون یا با خالم یا با دوستم بیرون بودیم دو سال میشه دیک برا گردش تنها جایی نرفتم هر غروب بیرون میریم اما سه تایی
مامانم میگه حداقل هفته ای یکی دوبار ماهلین بزار پیش باباش با خالت برو بیرون حال و هوات عوض میشه
شما با دوستاتون می‌رید بیرون مامانایی که بچه یک تا دو سال دارین ؟
هفته پیش هم جمعه از صبح گذاشتم ماهلین پیش باباش تا عصر
رفتم خونه مامانم
احساس میکنم تا الان خیلی به خودم سخت گرفتم بچه داری رو برا خودم سخت کردم چون هرجا رفتم ماهلین رو با خودم بردم که خوب دیگ میدونید با بچه چقدر سخته بازار رفتن مخصوصا دختر من که میگه بزارم زمین خودم راه برم هرچی رو تو خیابون دست میزنه
بعد اینکه مامانم میگه بچه ات ک دنیا اومد بهش شیر خشک کمکی هم بده بزار جایی رفتی بتونی پیش کسی بزاریش مخصوصا اینکه شیر به شیر بودن واقعا بدنم کم آورده
بنظرتون میشه از همون اول هر دو رو بخوره ؟
مامان پسرم ودخترم💞 مامان پسرم ودخترم💞 ۵ ماهگی
سلام مادرای عزیز
امروز رفتم دکتر داروهامم گرفتم
اینهمه منتظر می مانیم پول ویزیتشونم میدیم
بعد وقتی میریم تو یزره فرصت نداریم سوالامونو بپرسیم
قبل از دکتر مراقبت مامایی انجام میشه به ماما میگم بچه تو پهلوی چپ که نمیتونم بخوابم میگه ازمامانای غرغرو خوشم نمیاد با دکتر حرف بزن
بعد میگه بچه چندمته دوم آهان سزارین بودی میگم بله
میگه از کسایی که سزارین میکنن متنفرم ☹️🥺
گذاشتم پای شوخی گفتم لابد شوخی می‌کنه بعد گفتم بچه م بریج بود من چه تقصیر دارم
خلاصه رفتم پیش دکتر اومدم بیرون دکتر گفت آزمایش عفونت تو ببر اورژانس نشون بده بعد ک اومدم بیرون گفتم خب اگه دارو دادن باید با دکترم هماهنگ کنم بخورم دیگه اجازه گرفتم رفتم پرسیدم
ماما بهم پشت می‌کنه میگم ببخشید چیکار کنم همون دارو هرچی بود مصرف کنم؟
محل نداد گفتم این چه طرز برخورده خب جواب بدین به آدم من که نمیتونم بازبیام مسیرم دوره به اینجا
میگه خانم وقت منو میگیری☹️
ینی همینطوری ماتم برد
ایشالله دیگه اونجا نبینمش خوشم نیومد از رفتاراش
قبل اینکه برخوردش بد باشه بعد ازمراقبت رفتم پیش شوهرم گفتم حرفاشو که ازمامانای غرغرو برش میاد واینا گفت معلومه آدم بدرفتاریه
جالبه من دفاع کردم گفتم نه بنده خدا باهام شوخی میکرد
ولی آخرشم با ناراحتی اومدم بیرون از بیمارستان
ای بابا واقعاً چرا اینطورین بعضیا 😢🥺☹️
مامان 🩵علیرضا🩵🤱 مامان 🩵علیرضا🩵🤱 هفته سی‌ویکم بارداری
سلام میخوام تجربه ام بنویسم شاید یکی مثل من باشه بدون که همیشه خدا هست در نا امیدی ام بسی امید هست
رفتم NTاصلا جنسیت برام مهم نبود ولی شوهرم میگفت پسر دوست دارم میگفت پیش خدا پنهان نیست از دلم خبر داره پسر دوست دارم چرا پیش تو بگم برام فرقی نداره وقتی نوبتم شد رفتم تو تو سنو بهم گفتن میدونی سیبل داره منم خوشحال که حداقل تو این زندگی تونستم یه کاری بکنم که شوهرم از ته دل خوشحال بشه یه پسر سالم بهش بدم از دم سنو تا مطب دکترم هی لبخند رو لبم بود رفتم سنو رو نشون دکترم دادم منشی اومد بیرون گفت عدد ان تی بالا گفتم یعنی چی اون موقع اصلا از اینجور چیزا بلد نبودم گفتم یعنی مشکل داره گفت اره برو ازمایش خون ام بده فردا ازمایش دادم ۲ روز بعدش جواب اومد ریسک متوسط زد با شوهرم دعوا میکردم میگفتم جنسیت برات مهم بود الان خدا بدش اومد اینجوری شده بچه ام بود گریه پشت گریه دست خودم نبود هی گریه میکرم فک میکردم میخوام بچه ام از دست بدم نذر میکردم هی تحقیق میکردم حالم بدتر میشود میدیدم خانمای که با ntبالاترم سالم بچه شون امید میگرفتم ولی بازم میترسیدم استرس داشتم تا بعد یک هفته گفتن بیا برو ازمایش چهار گانه بده ماما گفت برو سلفری خیال خودتو راحت کن نوبت گرفتم رفتم سل فری بعد از ۳۸ روز استرس نذر دعا که خدایی جواب ازمایش بچه ام خوب باشه تا اخر عمر گدایتو میکنم خدا