واقعا اشتباه کردم دیروز با دخترم رفتم ختم عمه شوهرم
دیروز چهلم عمه شوهرم بود نمی دونم چی شد یهویی تصمیم گرفتم که برم هیچ کس هم بهم نگفت نرم رفتنم واقعا خریت بود چون هیچ کس هنوز دخترم رو ندیده بود به خاطر محرم هنوز هیچ کس واسه دیدنی نیومده بودن بعدشم که عمه ش فوت کرد همه دخترم رو بوسیدن چه مرد چه زن اصلا دوست نداشتم اینقدر آدم دور دخترم جمع بشن انگار اصلا بهش فکر نکرده بودم که چه اتفاق هایی قراره بیفته همه دورمون جمع شده بودن حالم از خودم بهم می خوره بعد مجلسم موقعی که اومدیم سوار ماشین شدیم نمی دونم یهو چی شد که اینطوری دخترم زد زیر گریه اصلا نفسش بالا نمی یومد هر کاری می کردم حتی سینمو نمی گرفت اصلا از روزی که به دنیا اومده بود تا حالا چنین گریه ای نکرده بود فکر کنم کل گریه های این مدتش اندازه همین یه گریه بود اصلا انگار یه اتفاقی براش افتاده بود هیچ جوره آروم نمی شد هر کاری خودم و مامانم و شوهرم کردیم آروم نشد واقعا گریه عجیبی بود
شوهرم پسرخالمه ،به خاطر خاله های فضولم که حرف در نیارن رفتم و اصلا فکر نکردم امکان داره به دخترم چ صدمه ای بزنم موقع تشیع که بود چهل روز پیش من و مامانم نرفتیم خاله بزرگه زنگ زد به مامانم که خیلی کارت اشتباه بوده باید می اومدی من از ترس که بعد بگن عروسشون همه جا می‌ره فقط اینجا نمی تونست بیاد فکر کردم که برم در صورتی که همیشه میگفتم جایی که خیلی شلوغه یا صدا خیلی بلنده نباید دخترم رو ببرم ولی اینقدر از تلفن خالم ناراحت بودم و می ترسیدم دوباره حرف در بیاد که بدون فکر دخترم رو برداشتم و رفتم
خاک بر سر خاله هام که همیشه از دستشون عاجزم و آرامش ندارم

۱۵ پاسخ

اصلا نباید زن باردار یا تازه زایمان کرده ونوزاد وارد همچین مراسمایی بشن یا وارد ارامگاه بشن.از قدیم میگن از اونجایی که ما نسل جدید به همه چی میگیم خرافات ولی یه چیزایی از قدیم واقعا صحت داشت.من انقدر بی قرارم برای سر خاک عزیزم ولی نمیتونم برم و فقط میگم باید صبور باشم و صبر کنم تا پسرم بزرگ بشه بعد برم ارامگاه.انرژی محیط براش خوب نیست.
شماهم انقدر درگیر حرف اطرافیان نشو.اونا تو زندگی شما نیستن.اونا نبابد تو تصمیم های شما تاثیر داشته باشند.درد مادر بودن رو شما کشیدی پس باید قدر دان باشی.خدا رحمت کنه همه رفتگان رو از راه دور فاتحه بخون اما دیگه نه خودت نه دخترت رو تا دوسال توهمچین مراسمایی نبر.من مادربزرگم فوت کرده بود خودم خیلی بی قرار بودم باردار بودم ودخترم دوسال ونیم.سپردمش به همسرم و ازش خواسنم از ماشین پیاده نشه واز محبط ارامگاه دور بمونه.تازه برای حضور خودم هم بقیه ممانعت داشتند واصرار که نرم ولی من رفتم و خیلی اذیت شدم..
بنظرم براش قران بخون بزار دخترت از چشم و بدی ها دور بشه و‌دیگه نبرش

حالا حق داشتی ولی نباید به حرف کسی اهمیت بدی من پونزده روز بعد از اینکه بچم به دنیا اومد داداشم فوت شد حتی تشیع جنازه هم نرفتم فقط چهلمش تونستم برم آخه نمی تونستم برم بیشتر حرص بخورم شیر جوش بدم به بچم چون این بچه ها همه ی دار و ندارشون ماییم
ولی واسش تخم مرغ بشکن با سکه حالش ایشالا بهتر میشه

میگفتی حداقل بوس نکنن خب!!!! تو اون محیط شلوغ پر میکروبه
من خواهر زن داداشم اومد بچه رو از من گرفت پرت کرد بالا اول با لحن خوب گفتم نکن خاله جون سرم درد میگیره بعد دفعه دوم بیشتر پرت کرد گفت بچه رو لوس بار نیار!!!!! بچه رو‌گرفتم گفتم لوس بار نمیارم ولی وحشیانه هم باهاش رفتار نمیکنم این بچه هنوز ۶۰ روزشه خیلی کوچیکه .از دستمم ناراحت شد منم گفتم به جهنم
من با بچم با کسی شوخی ندارم ک

نگران نباش گلم بچه از آرامش رحم و بعدم خونه یدفعه وارد یه محیط شلوغ شده طبیعیه بیقراری کنه
سوره والعصر و آیت الکرسی بخون براش مرتب یکم اسپند با فاصله براش دود بده که دودش اذیتش نکنه
حمومش کن و هرکاری که تا الان دستت اومده آرومش میکنه
خودتم آرامشت رو حفظ کن که شیر حرص و جوش بهش ندی همین

رفتی که رفتی فداسرت بچه هم چیزیش نیس یکم ترسیده محیطش شلوغ بوده لج کرده نمیخوره ببر دکتر چک کنه بعدم یه دوشی بگیر و شیرش بده تا بخوابه انقدم سخت نگیر قدیمیا بچهاشون هر روز یجا بودن از همه بهترن حالا یروز بچه رو بردی بیرون طوری نیست

آیه الکرَسی بخون عزیزم درست میشه، اشتباه کردی دیگه

یه تخم مرغ بشکن واسش

دخترم اصلا شیشه پستونک تا حالا نگرفته حتی یکبار فقط سینه خودم ولی از دیروز که اینطوری شده خیلی گریه می کنه و سینمو به سختی می گیره
دارم دق می کنم از ناراحتی نمی دونم چیکار کنم
تعداد پوشک های خیسشم کم شده بچم

حتی اگ دیده بودنش هم نیازی نیست ادم بچه ۲ماهه رو جای شلوغ ببره عزیزم خودتو سرزنش نکن پیش میاد ادم کاری بکنه ک خودش تعجب کنه گذشت دیگ

عزیزم هیچ چیزی مهم تر کوچولو نیست بزار حرف بزنن
بزار ناراحت بشن
اصلا رابطه آن رو با آدمای سمی زندیگت قطع کن
بعدشم کلا سر خاک نرو برا بچه خوب نیس
اولویت زندگیت رو بزار بچت بزار هر ک هر چی دوست داره بگه

عزیزم تاکی میخوای برای حرف بقیه زندگی کنی نباید بچه رو میبردی فضای اونجا براش سنگین بوده چشم میخوره بچه چشم نظر وصل کن به لباسش به درک که ناراحت میشن مهم بچت هست نه اونا

عزیزم دقیقا همین موضوع برا منم پیش اومده ولی نرفتم.
وقتی اومدی خونه دخترتو میبردی حمام ک تمیز بشه

انشالله ک بلا دوره عزیزم، خدا نگهش میداره اون فرشته رو،،،

شوهرت چجوری گذاشت آخه بری دختر جون،،، بچه رو ک ختم نمیبرن اخه

چشم خورده بچت حتما عزیزم نباید میرفتی ولی حالا دیگه شده فک کردن بهش فقط حالتو بدتر میکنه

سوال های مرتبط

مامان هانا مامان هانا ۳ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_نهم

وقتی صدای گریه ش رو شنیدم هم خوشحال شدم هم ناراحت از آینده ای که نمی‌دونستم چی میشه کلی خواهش کردم بهم نشونش بدن ولی قبول نکرد دکتر و سریع دخترم رو به nicu منتقل کردن. اونجا بود که از صحبتهاشون فهمیدم از قبل واسش تخت رزرو کرده بودن و فقط من بودم که از همه جا بی خبر بودم و نمی‌دونستم قراره سزارین بشم. هرچی حرف میزدم انگار حرفهام گنگ بود هیچکس صدامو نمی‌شنید.
بعد دوختن شکمم همه رفتن جز یه آقا که تو ریکاوری پیشم موند. تمام فکرم پیش دخترم بود الان زنده س؟ صدا زدم آقا دخترم زنده س؟ گفت اره یه شیردختر مثل خودت آوردی. چند دقیقه گذشت دوباره گفتم آقا تو رو خدا دخترم زنده س؟ و منی که دیگه جوابی نشنیدم.
نمی‌دونم چقدر گذشت ولی دونفر اومدن جابجام کردن رو یه تخت دیگه و گفتن باید تو icu بستری بشی.

از در اتاق عمل بردنم بیرون، مامانم مادرشوهرم و پدرشوهرم پشت در بودن ولی همسرم نبود، نبود همسرم تو دلم رو خالی کرد وقتی بهشون نگاه کردم چشمای همه خیس بود فقط گریه کردم التماس کردم بگید که دخترم زنده س
مامان فاطمه‌ نورا😍 مامان فاطمه‌ نورا😍 ۴ ماهگی
چند تا زور بانهایت‌ جونم زدم که بچه نمونه اونجا که دخترم پرت شد بیرون😍 بهترین‌ لحظه‌ی دنیا بود شروع کردم با دخترم صحبت کردن که فاطمه نورا جانم گریه نکن و مادر اینجاست .....🥲 بازم گفت زور بزن که جفتتم‌ بیاد بیرون با یه زور زدن‌ جفتمم‌ مثل یه بچه‌ی دیگه سر خورد اومد بیرون بعدش شروع کرد به بخیه زدن که نامرد فکر کنم زیاد برش زده بود ۴۵ دقیقه فقط بخیه زد هم داخلی هم بیرونی بعدشم‌ ماماهمراهم لباساشو‌ پوشوند‌ و فسقلم‌ و آورد گرفت شیرش دادم‌. ماماهمراهم کلی ازم تعریف کرد و گفت افرین همه‌ی دهه‌ هشتادیا‌ همینقدر زبل‌ و زرنگن‌ به اسونی‌ بچه رو به دنیا میارن حتی رفته بود بیرون به شوهر و مادر شوهر و خواهر شوهر اینامم‌ گفته بود که عروستون خیلی وروجکه😃😂 هیچکدوم از پرستارا. و ماما ها باور نمیکردن که زایمان کردم‌ میومدن‌ با تعجب میگفتن زایمان کردی؟ آخه من اصلا کوچکترین‌ دادی‌ نزدم و گریه‌ای نکردم فقط ماماهمراهم‌ و یدونه ماما‌ رو سرم بودن‌. وقتی که رفتم بیمارستان‌ همه یه شکلی با ترحم‌ نگام میکردن که با این سن کم‌ اینجا چیکار میکنی وای این قراره خیلی اذیت بشه و ما رو اذیت کنه ولی بهشون ثابت کردم‌ که بزرگ‌ بودن و تحمل داشتن‌ به سن و سال نیست. پارت بعدی