۲ پاسخ

🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
اسپند براش یاد نره حتما دود کن

دختر من تا یکیو میبینه شروع میکنه

سوال های مرتبط

مامان celine مامان celine ۵ سالگی
فرزند پروری کودک پروری شیرخشک شیر محلی شیر مادر تغذیه کودک پروری

لطفا باهام حرف بزنین...کسی نیست بهش بگم و بفهمم چیکار کنم...
قبل دخترم رابطه ی منو شوهرم خوب بود ولی بعد دخترم که گریه می‌کنه همش میگه بسه کم گریه کن و میبینم عصبانی میشه ...بعد دخترمم بیشتر گریه می‌کنه میگه بابا عصبانی شد...نمیدونم شاید دختر منم زباد و زود گریه می‌کنه ...ولی خب چه میشه کرد؟؟؟همش بهش میگم اینجوری نکن با بچه...با هزارتا زبون بهش گفتم...با دعوا...با قهر....با آرامش...ولی انگار نه انگار...یه کم هم بیشتر شده عصبی شدنش...زود میگه اه این بچه هم همش گریه می‌کنه فقط ...حوصلمو برد و...منم اینور بچه آروم میکنم و سعی میکنم با آرامش باهاش حرف بزنم و حل میشه ..اون بچه س توجه میخواد بازی میخواد شوهرم هم شده یه مرد عصبانی بی حوصله ..😔باهاش مثلا بازی می‌کنه ولی حواسش پیش گوشی و تلویزیونه! احساس میکنم منم اونقدر سر دخترم بهش گفتم اینجوری کن اونجوری کن داره رو رابطه ی خودمونم تأثیر می‌ذاره و دیگه مثل قبل نیستیم،😔انگار وسط گیر کردم و دارم له میشم‌..
مامان celine مامان celine ۵ سالگی
فرزند پروری شیرخشک شیر محلی شیر مادر تغذیه کودک
بیاین حرف بزنیم دلم گرفته.....کسی هم نیست بهش بگم...از دیروز که تولد دخترم بود خونواده ی شوهرم با دایی شوهرم و خانومش اینا خونه ما بودن و تولد گرفتیم امروز صبح گفتن بریم بیرون ....رفتیم بیرون اونجا دخترم وسایل خواست گفتیم نه گریه کرد بعد راضیش کردم بریم بازی کنه گفت باشه مادر شوهرم هم هی می‌گفت یه کم بازی کن بریم با اونا بگردیم بسه بسه اینم گریه میکرد که نه بذار بازی کنم خلاصه از اونجا رفتیم جای دیگه و نمیدونم بهش چی گفت یهو جیغ زد سوار ون نمیشم گریه کرد ...یهو عموش برگشت گفت اونقدر بچه رو هیچ جا نمیبرن فقط گریه می‌کنه اینجوری می‌کنه...در حالی که همیشه همه جا بردیم منم زل زدم تو چشماش گفتم چرا اینجوری میگی این همه بیرون رفتیم حالا یه بار گریه کرده اینجوری می‌کنی ..منم ناراحت شدم چیز میز گرفت نمی‌خوردم چون اصلا انگار بغض داشتم ولی سعی میکردم معمولی نشون بدم خودمو ولی خیلی ناراحت شدم...همین که بچه گربه می‌کنه یه جوری گارد میگیرن رفتار میکنن که اه شروع کردی یاد گرفتی واسه همه چی گریه می‌کنی تورو نمیاریم ..واقعا ناراحت شدم
مامان سامین مامان سامین ۵ سالگی
پارت ۶۸
⊰🌸⊱┈──╌❊🩷❊╌──┈⊰🌸⊱

📚#برشی_از_یک_زندگی
#جهان_خانم 👠
خانوم جان با همون صدای عص.بانی گفت :
بیا داخل اتاق جاوید جان تا باهم اخت.لاط کنیم.. بعد هم رفت تو اتاق...
جاوید نگاهی به من کرد و آروم گفت علی بهم گفت مادر و خواهرش امروز اومدن اینجا... منم فورا خودمو رسوندم.
_آره امدن چه امدنی... مادرش حسابی ت.اخت ... معلوم بود زورکی امده... اما خواهرش باز بهتر بود ...یکم شرای.طو بهتر کرد.
خیلی تند چیزهایی که گفته بودنو به جاوید گفتم.
جاوید با خنده سری تکون داد..
همینه دیگه جهان خانوم در راه عشق سختی ها باید کشید ... فکر کردی به همین راحت.یه...حالا بزار من برم ببینم خانوم جان چی کارم داره..
صحبت های جاوید و خانوم جان دو ساعتی طول کشید ... تمام مدتی که به من بیش از ده ساعت گذشت چشمم به در اتاق خانوم جان بود ...بلاخره جاوید اومد بیرون و منو با خودش برد داخل اتاق...
خانوم جان خیلی بی م.قدمه و خش.ک پرسید جهان خانوم تو این پسره رو دوست داری؟؟؟
نگاهی به جاوید انداختم که اونم با اطمینان سرشو به علامت تائید تکون داد ...
گفتم: بله
_چقدر؟؟
یعنی چی چقدر خانوم جان...مگه دوست داشتن اندازه داره؟
_اره داره .. تو مادر این پسرو دیدی ... میخوام بدونم دوست داشتن تو اینقدری هست که این زن.و سال ها تح.مل کنی... بتونی با اخل.اقش کنار بیای؟ فقط خود پسره مهم نیست ... خانواده اش هم هست .. خ.یال نکن همه مثل من به عروسشون ارج میدن و خونه جدا براش می گیرن چه بسا که تو مجبور باشی با مادر شوهرت یکجا زندگی کنی و باید بهش احت.رام بزاری و همیشه ح.رمت.شو نگه داری...