تجربه زایمان سزارین در بیمارستان تریتا پارت ۷...

بعد شام اومدن یه فیلم گذاشتن برام شیر دهی رو توضیح میداد تو قسمت های قبل گفتم که بیمارستان روی شیر مادر حساس هستش و تمرکز داشتن فقط من شیر مادر بدم البته مامانم بدتر از اونا بود😂 همش شیرموز فشار میداد میکرد تو دهن پسرم😂 پرستار هم میومد کمک میکردم توی شیر دادن... خلاصه وقتی فیلم تموم شد گفتم بیخیال شید بی زحمت بیاین بزنین شبکه تماشا میخام جومونگ نگاه کنم😂 اومدن زدن جومونگ منم با پسرم نگاه کردم پسرم اولین جومونگ رو تو بیمارستان دید😂😂دیگه شب هم موقع خواب تازه دهن پسرم راه افتاده بود به شیر خوردن تند تند بهش شیر دادم به کمک مامانم تا ساعت پنج صبح تیکه تیکه شیر دادم که دیگه ساعت پنج پسرم تو بغل خوابم برد صبحم که خودم چیزیم نبود پسرمم اوکی بود دکتر اطفال اومد پسرمو‌ معاینه کرد رفت شوهرمم اومد کارهای ترخیص رو انجام بده تا ظهر طول کشید ناهار رو آوردن شوهرمم اومد پیشمون خورد وسیله هارو جمع کردیم و قرص و داروهامم رو دادن بهم و اومدیم سمت خونه تو خونه هم مهمون داشتیم داداشم و زنداداشم زنداییم و پسرش اومده بودن بابام قربونی گرفته بود خلاصه با استقبال خانواده روبه‌رو شدیم فقط تو ماشین با اینکه ماشین ما خیلی تکون نداره ولی یکم اذیت شدم...عقیقه هم پسرم هم گذاشتیم چند روز بعد خودمون بگیریم بکشیم چون خودمون از گوشتش نمی‌تونیم استفاده کنیم بابام قربونی رو‌گرفت که من بتونم بخورم برای قوت گرفتن ...

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان محمد مسیحا 💙 مامان محمد مسیحا 💙 ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین در بیمارستان تریتا پارت ۵...

پسرم با اینکه تازه دنیا اومده بود ولی آنقدر با تعجب به اطراف نگاه میکرد چشماش رو میچرخوند تمام پرستار ها و پرسنل که رد میشدن چشمشون میوفتاد به بچم بازیش میدادن😂 مامانم و همسرم تو قسمت بلوک زایمان از صبح نشسته بودن وقتی منو بچم رو آوردن از پیش اونا رد شدم باهم رفتیم سمت اتاقم جا به جام کردن و رفتن کمک پرستار برام شیاف گذاشت و پد برام گذاشت ولی خب من هنوز حس نداشتم مامانم که پیشم بود حواسش به بچم بود من یکم استراحت کردم همسرم هم اومد پیشمون تو اتاق ناهار خوردن ولی من چیزی نخوردم تا چهار پنج ساعت زیر سرم بالش نزاشتم زیاد گردنم رو تکون ندادم و زیاد صحبت نکردم مامانم بچمو میزاشت روی سینم تا یکم شیر بخوره یا سینم رو فشار میداد تا بیاد دهن بچم هنوز پنج ساعت نشده بود یه ساعت مونده بود تایم ملاقات یکم خودم رو بلند کردم احساس کردم بی حسی که از کمرم زدن کتفم رو درد داد برای همین فهیمدم زوده هنوز سریع جا به جا شدم دوباره تا سردرد نگیرم تا تایم ملاقات دیگه خودم رو بلند کردم و خداروشکر چون چند ساعت اول رعایت کردم مشکل سردرد یا شونه درد نداشتم دیگه خانواده همسرم دایی خودم داداشم بابام همه اومدن ملاقات و رفتن منم عادی بودم دردی که بگم خیلی زیاد بود یا اذیت میکرد نداشتم هروقت حس درد میومد سراغم پمپ درد رو میزدم ولی احساس کردم اگه پمپ هم نبود می‌تونستم تحمل کنم چون درد زیادی نداشتم و واقعاً با شیاف قابل تحمل بود ولی خب من محض احتیاط گرفته بودم دکترم هم گفته بود بهم که نیازم نمیشه و با شیاف دردش کنترله ولی گرفتم من تأثیر داشت ولی احساس کردم تاثیر شیاف خیلی بیشتره...
مامان محمد مسیحا 💙 مامان محمد مسیحا 💙 ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین در بیمارستان تریتا پارت ۴...

خب اول بگم که من قرار بود یک شهریور پسرم دنیا بیاد دکترم نامه رو برای اونروز داده بود ولی ۲۹ مرداد فشارم رفت بالا و احساس کردم چشمام و دستم داره ورم می‌کنه برای همین به دکترم زنگ زدم و گفت حتما فرداش صبح زود برم بیمارستان برای بستری... این شد که ۳۰ مرداد پسرم دنیا اومد... ما ساعت ۵ صبح رفتیم بیمارستان پرونده باز کردیم از بلوک زایمان یه پرستار خوش اخلاق اومد دنبالم و رفتیم لباس بهم داد که جالب بود از قسمت سینه دو تیکه بود و کش خورده بود تا بعد عمل بلافاصله بچه با مادر ارتباط پوستی بگیره جوراب آمبولی رو برام پوشندن و یه ان اس تی و فشار ازم گرفتن که همه چی عادی بود آنژیو کتم رو هم وصل کردن با آتلیه ای که هماهنگ کرده بودم اومد و بیرون با همسرم حرف زده بود فیلم گرفته بود اومد داخل از منم گرفت ...ساعت نزدیک ۹ صبح بود که از اتاق عمل اومدن دنبالم رفتیم آمپول بی حسی رو از کمر زدنی یکم اذیت شدم ولی قابل تحمل بود چون بدنم خود به خود تکون میخورد ولی باید تکون نمی‌خوردم... بی حس که شدم سوند رو وصل کردن که نفهمیدم دردش رو بعد از ده دقیقه صدای نینیم اومد و واقعا حس قشنگی بود دکتر بچمو نشون داد بعد بالاسرم بردن شستنش تمیزش کردن تا منو بخیه کنن کارم تموم شد بردنم ریکاوری که پسرمم باهام آوردن اونجا یه پرستار پیشم بود همش پسرمو میزاشت روی سینم تا شیر بخوره فقط نمی‌دونم چرا دستی که آنژیوکت داشت تب میکرد و یه جوری میشد اذیت میکرد بعد که بخش رفتم درست شد همونجا گفتم برام پمپ درد بزنن حسم داشت برمیگشت یه درد خیلی کمی رو حس میکردم که برام پمپ رو زدن بردنم به سمت بخش با پسرم....ادامه..
مامان کارن🩵👶 مامان کارن🩵👶 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان پسرم💙
پارت ۴
بعد از حدود یک ساعت ماما پسرم رو اورد گذاشت رو سینم تا شیر بخوره ولی اصلا سینمو نمیگرفت و خواب بود
دهنش هم که باز میکرد و میذاشت دهنش بازم نمیخورد ماما هرچی تلاش کرد سینمو نگرفت گفت رفتی بخش اونجا کمک میکنن سینتو میگیره
دیگه یه ربع به دو منو و پسرم رو فرستادن بخش
خداروشکر اتاق خصوصی خالی شده بود و بعدش که اومدم بخش رفتیم اتاق خصوصی و تایم ملاقات هم بود خانواده همسرم و خودم اومده بودن کنارم بودن ولی من سعی میکردم حرف نزنم زیاد و سرم تکون ندم که سردرد نگیرم
مامای بخش هم اومد چندبار سعی کرد ولی بازم پسرم سینمو نگرفت😭😭😭و همش حس میکردم یه چیزی میاد تو حلقش و عوق میزنه که مامانم رفت به پزشک اطفال گفت اونم معاینه کرد و بهش شیرخشک دادن متاسفانه اونم تو شیشه!
بعد شیر خوردن بالا اورد دوباره دکتر گفت چند ساعت بعد شیر میدیم بهش که شیر دادن ولی بازم بالا اورد دکتر گفت باید معدش شستشو بدیم و شیر خشک سبکتر بدیم اگر همینجوری بود باید امشب بستری بشه😓بدترین حس و حال ممکن بود و من همش گریه میکردم
الهی بمیرم معدشو شستشو دادن و دو سه ساعت بعد بهش شیرخشک ببلاک دادن و خداروشکر بالا نیاورد و حالش بهتر شد
ولی اصلاااا سینمو نگرفت و شیر اغوز هم دوشیدم و ریختم تو شیشه یکم خورد
از اون روز به بعد هم سینمو نمیگیره و اذیت میکنه و عادت کرده به شیشه
شیشه هم دکتر براون برده بودم که چون خودش قطره ای ازش میاد بد عادت شده که همون شب هم شوهرم فرستادم اونت گرفت که با مک زدن شیر فقط بیاد ولی دیگه بد عادت شده بود و منتظر بود شیر بیاد تو دهنش
به من هم گفتن تا ساعت ۱۱ شب نباید چیزی بخوری و خودمون میایم بهت میگیم چیکار کنی
مامان محمد مسیحا 💙 مامان محمد مسیحا 💙 ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین در بیمارستان تریتا پارت ۶...

وقتی ملاقاتی هام رفتن کمک پرستار اومد کمکم کرد که بلند شم اولین بلند شدن سخت بود یکم و قسمت سخت ماجرا به نظرم همین بود ولی بازم نه به اون سختی که نشه تحمل کرد یا انجام داد منو برد سمت دستشویی کارامو انجام داد پد بهداشتی بهم داد از این شورت های توری پام کرد کمکم کرد بلند شدم رفتم سمت تخت به مامانم گفتن تا برام شکم بند بعد زایمان سزارین بگیرن تا برام ببندن مامانم رفت گرفت آورد اونو بستم یکم هم اون دردم رو کمتر کرد بهم گفتن موقعی که میخام بلند شم ببندم اونو و واقعا وقتی میخاستم بلند شم راه برم اونو میبستم دردم کم که بود کمتر میشد یادم رفت بگم سوند هم دراوردنی اذیت نشدم خیلی فقط یکم سوزش بود...اولین بار فقط بلند شدنی اذیت شدم بعد دیگه خودم به کمک مامانم هر دو ساعت از تخت میومدم پایین راه میرفتم تا خون لخته نشه و هرچی بیشتر راه میرفتم سرپا تر میشدم...توی بیمارستان من کلا چهارتا شیاف استفاده کردم که همون کفایت میکرد پمپ درد هم که بود مسکن هم فقط همون اول بهم داده بودن دیگه ندادن...پسرم که ظهر دستشویی کرده بود منم وقتی ملاقاتی هام رفتن یه لیوان چایی آوردن برام با به شربت شیرین که توش گلابی بود دوتا هم خرما دادن که اول خرما رو خوردم اولین چیزی که خوردم بعد چایی رو مامانم با عسلی که داده بودن شیرین کرد داد بعد یکی دو ساعت هم همون شربتی که خودشون دادن رو خوردم مامانم به بابام سپرده بود که برام آب هندوانه بگیره که توش خاکشیر باشه با کمپوت گلابی اوناهم تاثیر داشتن برای اینکه برم دستشویی غروب رفتم دستشویی که بهم گفته بودن دستشویی برم میتونم شام بخورم...
مامان پسر مامان پسر ۴ ماهگی
تجربه سزارین ۴


در همون حین خواب و بیداری یک ماما پسرمون آورد و گذاشت روی سینم و بهش شیر داد پسرم خیلییی گرسنه بود و چون خوب سینه گرفت ماما گف احتمالا شیر خوبی داری و بردش... بعدم تو همون حالت جسمی که بودم برانکارد رو تکون دادن چند بار تختم از چند تا راهرو رد شد که من اصلا نفهمیدم کجا میرم فقط یه جایی انگار داشتن منو تحویل به بخش میدادن یکی اومد پتو رو زد بالا و فشار داد شکمم رو منم تو همون حالت گفتم صبر کن من پمپ درد رو بزنم ولی دکمشو پیدا نکردم اونم سریع فشار داد و رفت ... من بیشتر درگیر پیدا کردن دکمه پمپ درد بودم و متوجه اون ماساژ نشدم زیاد و بعد از این قضیه منو بردن تو راهرو بیمارستان خانوادمو دیدم و پسرم گذاشتن رو پاهام بردن اتاقی که گرفته بودیم ...

چند تا پرستار اومدن و رفتن منم با نگرانی منتظر اونی بودم که قرار بود ماساژ بده از همه می‌پرسیدم که قبلش پمپ درد رو بزنم ولی دقیقا همونی که باید فشار میداد هیچی بهم نگف و باز هم من غافلگیر شدم و التماس گردم بابا بزار پمپ درد رو بزنم اونم فشار میداد ... منم التماس ... بعد از چند ساعت یه پرستار اومد و یاد داد چطور شیر بدم و پسرم بهم دادن و رفتن و
سوند هم اصلا درد نداشت کلا همش تو یه خماری خاصی بود
برای بلند شدن هم زیاد درد سختی نداشتم ... در کل ۳ابل تحمل بود همه چی ولی الان که ۴ روز گذشته با دیدن زردی پسرم خودمو کلا فراموش کردم ... براش دعا کنین 😔🩵
مامان داریان🧸💙 مامان داریان🧸💙 ۵ ماهگی
مامان هامین🧿🩵 مامان هامین🧿🩵 ۱۷ ماهگی
#پارت_چهار_تجربه_زایمان_سزارین
وقتی بخیه زدن پرده رو برداشتن و دوتا سه تا پرستار مرد و زن اومدن و بلندم کردن و گذاشتنم رو تخت و بردن بخش ریکاوری
همین که بردن من من اینقدر سردم بود که کل بدنم می‌لرزید و دندونام میخورد به هم
به پرستار گفتم و روم پتو کشید 🥶
بازم سردم بود
یه پرستار دیک اومد یکم شکمم رو ماساژ داد هیچی نفهمیدم گفتم تا میتونی ماساژ بده که تو بخش نمی‌ذارم دست بهم بزنید 🤣
گفت زیاد هم لازم نیست
رفت بچمو آورد سینمو ماساژ داد یکم شیر اومد گذاشت دهن پسرم
وایییییییی نگم از اولین باری که سینمو گرفت
چقدر حس خوبی بود 😭
اینقدر گشنش بود که سینمو ول نمی‌کرد ولی پرستار گفت کافیه
بازم لرز تو بدنم بود که این بار گفتم برام دستگاه آورد گذاشت بالا سرم ولی واقعا اینقدر سردم بود که هیچ جوره گرم نمیشدم 😩گفتم بخاطر اثر داروهاس
پسرمو بردن گفتن بعدا میایم دنبال توام
ولی دلم میخواست بگم نبرینش 😅
بعد بیست دقیقه نیم ساعت هم اومدن دنبال خودم
وقتی بردنم بخش یهو شوهرم اومد بالا سرم باخنده گفت پسرمونو دیدی😍پرستار ترسید بیچاره 🤣
گفتم آره شبیه خودت بود 😐🤣
خلاصه بردنم تو اتاق خودمم همه دورم بودن همش میگفتم پس چرا هامین رو نمیارن نکنه چیزی شده
که یهو پرستار اومد تو گفت بفرمایید اینم گل پسرت 😍
واییییی من همش در تلاش بودم ببینمش
نوبت به شیر دادن رسید
خیلی مرحله سختی بود چون اطرافیانت بلد نیستن خوب بگیرنش که سینتو بخوره توام دراز کش افتادی رو تخت
پرستار گفت یکم بدوش بریز تو قاشق بده بهش
خلاصه اونقدر شیر نداشتم مجبور شدم بعد چند ساعت بهش شیر خشک بدم 😢
مامان جوجه طلایی🐣🩵 مامان جوجه طلایی🐣🩵 ۱ سالگی
پارت ۳
من با خودم شیاف دیکلوفناک برده بودم ولی اصلا به کارم نیومد چون پمپ درد داشتم
من از بعد عمل شیر داشتم همون آغوز رو ولی بچه رو سیر نمیکرد و خودمم بلد نبودم درست شیر بدم بخاطر همین اون شب به بچه خیلی سخت گذشت و تا ساعت ۳ کلی گریه کرد و بیمارستان اصرار شدید داشتن که فقط شیر خودمو بخوره اخر عصبی شدم گفتم بهش شیر خشک دادن تا اروم بگیره و تخت خوابید تا صبح
منم راحت خوابیدم
توصیه م اینه که رو خودتون حتی اگه گرمتونه حتماااا پتو بندازین و گرم نگه دارید پا و کمرتونو .خیلی حساسه بعد عمل سرما بزنه دردتون چند برابر میشه
خلاصه فردا صبح دکتر خودم اومد و ویزیت کرد و ترخیص خودمو داد و بعد از شنوایی سنجی اومدن واسه بچه چکش کردن و بعد دکتر اطفال اومد نامه ترخیص داد و واکسن خوراکی بچه رو بهش دادن و ما مرخص شدیم و اومدیم خونه و واسه خونه به عنوان کمکی شیرخشک اپتانیل گرفتم و با خطره چکون میدادم به بچه ولی دفع ادرارش خیلی کم بود .
روز ۴ به دستور دکتر اطفال ما بردیمش بیمارستان برای غربالگری (چون تایم تولد پسرم یجور بود که بهداشت تعطیل بود مجبور شدم ببرم بیمارستان ولی خداروشکر میکنم بابت این قضیه چون) تو جواب آزمایش زردیش مشخص شد ۱۸ و همونجا تو بیمارستان دوشب بستری شد و اگه ما میبریم بهداشت خدا میدونه چقدر سردر گم می‌شدیم و چه بلایی سر بچم میومد ...
مامان کمند مامان کمند ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی_سزارین
پارت اخرررر
ببخشید تو پارت قبلی جا نشد بگم
خلاصه اومدم بخش ساعت ۷ غروب اینا بود گفتن تا فردا ۵ بامداد ن تکون بخور ن چیزی بخور بچه هم همش گریه میکرد گفتن خودت خوابیده شیر بده ولی کاش نمیدادم سینه هام زخم شد بچه هم سیر نمیشد اخر با سرنگ یکم شیر خشک دادن اروم شد دخترم بعد از ساعت ۵ تختمو اوردن بالا تر بهم مادرم نسکافه داد متظر شدم صبح بشه تا پرستار بیاد کمک کنه راه برم صبح شد با هر بدبختی بود پرستار اومد سوندم رو کشید راه رفتم با مادرم البته از تخت پایین اومدن یا بالا رفتن سخت بود اما چاره ای نبود باید از پسش بربیای بعد باید بیرون روی حتما داشته باشی البته انقدر سرم و امپول و اینا میزنن کلا اسهالی ببخشیدا 😁 دیگه ساعت ۶ غروب همسرم اومد دنبالم با مادر شوهرم و ترخیص شدم حس خوبی بود که بالاخره تموم شد همه دردا و سالم و سلامت با بچه تو بغلم برگشتم خونه امیدوارم قسمت همه تون بشه
ولی بچه داری و چالش هاش خیلی سخت و زیاده دم همه مامان باباها گرم❤
مامان جوجو امید🐣 مامان جوجو امید🐣 روزهای ابتدایی تولد
برگشتم اومدم رو‌تخت به مامانم گفتم بخوابه منم بعد چند ساعت دوباره دسشوییم گرفت اینبار خودم بدون کمک تنها رفتم سرویس سخت بود اما شد☺️ اینم بگم شب موقع خواب بی اختیار بدنم میلرزید و به شدت گرمم بود حالت تهوع هم داشتم خیلی حس بدی بود فکر کردم‌دارم میمیرم پرستارا اومدن سرم وصل کردن یکم بهتر شدم 🙂صبحشم گفتن اگه شکمت کارکنه مرخصی منم شکمم کار کرد مرخص شدم بدون بچه اومدم خونه 😔خیلی بغض داشتم انگار یه تیکه از خودمو تو بیمارستان جا گذاشتم قبل اومدن به خونه رفتم بخش ان ای سیو نی نیمو دیدم قند تو‌دلم آب شد نمیتونستم ازش دل بکنم ک پرستاره اومد گفت خانم دیگه برو‌منم اومدم باهمسرم اومدیم خونه مامانم پرستار کفت غروب بیا شیر بده من غروب رفتم شیر دادم حس خیلی خوبی بود خلاصه ک شیر دادم بهم گفتن نیم ساعت دیگ بچه رو میبرن بخش اینجا باش منم تند تند با همسرم اومدم خونه ساک جمع کردم و غذاکو خوردم برگشتیم بیمارستان ک‌مامانمو خواهرمم باهامون اومدن بچه رو‌دادن بردیم بخش من با اون وضعیتم باید بالا سر بچم میبودم 😔مامانمم. باهام موند اون شب خیلی سخت بود صبح نمیشد بچه هم تو دستگاه بی قراری میکرد بهش شیر میدادم اما انگار ن انگار دو شب زنگ زدم‌همسرم شیر خشک خرید آورد اون شب تا صبح ن من ن مامانم خوابیدیم صبح شد اومدن از بچم کلی آزمایش گرفتن بگه رو سوراخ سوراخ کردن بردن از برسم سونو گرفتن تا شد ساعت ۲ک گفتن مرخص شده منم پاهام کلی ورم کرده بود خوشحال بودم که برمیگردیم خونه خلاصه ک اومدیم خونه دیگ هیچ دردی نداشتم جز سوزش بخیه همین ک قابل تحمل بود
مامان محمد طاها مامان محمد طاها روزهای ابتدایی تولد
هعییی بابام و مامانم از وقتی محمد طاها بدنیا اومد خونه من بودن تا همین دو روز پیش که اومدن خونشون و ما هم اومدیم 🙂
تا اونجا بودیم همچی اوکی بود 🥲 یکم فقط سر گرم نگه داشتن بچه من جوش میزدم...
بابام هم اوکی بود بچه رو بیشتر از مامانم نگه می‌داشت ☹️
الان ک اومدیم اینجا تا امروز خوب بود بعد رفتیم آزمایشگاه زردیشو بگیریم از ۸ اومده بود رو ۹ من خیلی ناراحت شدم چون بابام همش اصرار داره بچه جاش باید گرم باشه و با منم همش دعوا ک بچه ست اسباب بازی نیست ...
خلاصه ما اومدیم ازونجا من یه سرهمی نازک پوشوندم انداختم زمین هی نق میزد بابام اومد گفت چرا گریه می‌کنه تازه سشوار گذاشته بودم براش گفتم آروم شد
رفت ازون موقع ن بغلش می‌کنه ن حرف میزنه باهاش
یکسره باهاش درحال بازی و حرف زدن بود 😭😭
شوهرمم از سرکار اومد بهش محل نداد
بعد مامانم برد گذاشت پیشش برش داره برنداشت با اینکه داشت گریه میکرد .
منم ناراحت شدم بنظرتون برم فردا خونمون ؟
مامانم میگه زشته یهفته بمون الان میگن دو روز نشده رفت
نظر بدید لطفا
مامان آیلین وآیهان مامان آیلین وآیهان ۳ ماهگی
پارت ۷آخه پوست بی‌حس نمیشه ولی خب خدارو شکر من کلاً چهارتا بخیه خوردم و موقع بخیه ها انقد استان دردم اومده بود پاین که پاهام نمی‌تونستم کنترل کنم و می‌لرزید دوتا پرستار پاهام رو گرفته بودم و سعی میکردن گرمم کنن وقتی که بخیه ها تموم شد مامانم اومد تو مامام بچه رو داد بهش و کمکم کرد اومدم رو تخت استراحت و برای بچه هم به تخت بود تو اتاق که تمام دستگاه های نور گرمایش و اکسیژن خیلی مجهز بود همه میگفتن پاشو کت ساعت چهار صبح بچت بیدار شده شیر میخواد چشاشو باز کرده بود میگفتن خدا به دادن برسه چقدر فضوله😂😂 بعد که همه رفتن من با همون ملافه که گذاشته بودن لایه پاک رو تخت دراز کشیده بودم رومن ملافه انداختن سرما نخورم مامانم برام چای نبات آورد خرما گردو مغزی جانب که با خودم برده بدم بهم میداد ماما هم برام توضیح میداد که چجوری چند ساعت به بچه شیر بدم قرصام رو کی بخورم اگه خونریزیم کم شد چکار کنم زیاد شد چکار کنم ووووو خیلی چیزا برام توضیح داد کمکم کرد به بچه شیر دادم تا دو ساعت بعد زایمان که من تو زایشگاه بودم کنارم بود و کمکم میکرد هر کاری داشتم خلاصه ساعت ۶گفتن آماده شو بریم بخش اومد کمکم کرد رفتم دستشویی قشنگ بدنم کمک کرد شستم از کمر به پایین شورت نوار م کمکم کرد پوشیدم لباس بخش پوشیدم و خداحافظی کردیم من رفتم بخش ایشونم رفت خلاصه زایمان خیلی خیلی سختی داشتم جوری که یادم میاد رعشه به جونم میفته ولی الان که هر لحظه نگاه بچهام میکنم میگم ارزشش رو داشت 🙂
مامان 🩵🩶💙محمدرضا مامان 🩵🩶💙محمدرضا ۱ سالگی
منم چشامو بستم و اجازه دادم که کارشونو بکنن و دیگه سقفو نگاه نکردم😵‍💫😮 بعد دکتر گفت که میخوام بچه رو دربیارم ،دلمو یه فشار دادن و بعد صدای گریه پسرم پیچید تو اتاق عمل❤️ ساعت ۱۱/۳۰ محمدرضای من به دنیا اومد❤️ بعد اون تاپی که بالا گفتم پوشیدم از زیر لباس یکبارمصرف، پسرمو آوردن گذاشتن داخل تاپم و گفتن تماس پوستی باید برقرار شه و پسرم حدودا ۲ ساعت موند داخل تاپم😁 حدود ۱۲ عملم تموم شد و بردنم ریکاوری ، اونجا یه بار اومدن دور نافمو یه ماساژ دادن که درد داشت، ساعت ۱/۴۵ از ریکاوری درومدم و همسرم جلو در اتاق عمل بود❤️ بعدشم ۶ ساعت رو تخت بودم ، دوباره تو اتاق یه بار اومدن و دور نافمو یه ماساژ دادن که باز درد داشت! بعدش یه چیز سنگینی گذاشتن رو شکمم که اونم درد داشت و یادم‌نمیاد که چقدر موند رو شکمم، بعد ۶ ساعت اومدن سوندمو دراوردن و کمک کردن راه برم ، یکم سخت بود ولی عجله داشتم که راه برم و از رو تخت پاشم ، چون درازکش هم شیردهی سختم بود و هم کثیف کاری شده بود و عجله داشتم پاشم لباسامو عوض کنم. هرچقدر که تند تند پاشید راه برید براتون آسونتره ، انگار هرچی رو تخت میمونی بدنت خشک میشه😑 عصر به مامانم و خواهرم و خواهرشوهرم گفتم برن استراحت کنن ، من و همسرم موندیم بیمارستان ، پسرم شیرشو خورد و خوابید ، ما هم باهاش خوابیدیم کلی حال داد😁 بعد ساعت ۱۰ مامانم اومد همسرم رفت ، تا صبح پروسه شیردهی و آروغ گیری و خواب ، دو سه بار تکرار شد، فرداش ساعت ۱۱ همسرم اومد ، ترخیصم کردن اومدیم خونه و ادامه ماجرا😁
مامان 🍒آراد🍒 مامان 🍒آراد🍒 ۶ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین پارت پنج 🩵🎊
روز شنبه ۰۵/۰۲/۰۵

دکتر گفت ماشالله چه پهلوونم به دنیا اوردی اولین سوالی که ازش پرسیدم بچه ام سالمه ؟ گفت اره خداروشکر سالم سالمهههه بعدش بردن تمیزش کردن و قد و وزن و دور سر و مهر از کف پاش دستبندشم بسته بودن و ( منم در این وسط همچنان پرده جلوم بود نمیدونم عمل تموم شده بود یا داشتن بخیه میزدن هنوز ) دیگه درد نداشتم بعد به دنیا اومدن و گریه ی پسرم

پسرم و اوردن نشونم دادن گذاشتنش رو سینم و صورتش و چسبوندن به صورتم اون صورت خوشگل و نرمش رو کلی ق بون صدقه اش رفتم و به یکی از پرستار ها گفتم میشه ازمون عکس بگیری ؟ بیمارستان دولتی بودم و عکاس هم نبود پرستار قبول کرد و کلی عکس انداخت و گفت تا تو بیای بخش میبرم میفرستم عکس ها رو گوشی همراهت که پشت در اتاق عمل هستش 😍🎈

خلاصه یک خدمه ی اقا اومد و به دانشجو هایی که بودن کمک کردن منو کشیدن گذاشتن رو تخت دیگه و بردنم ریکاوری پسرمم اوردن و اونجا برام بخاری روشن کردن و پسرمم گذاشتن رو سینم بهش شیر دادم

بردنش دادنش به همراهم ( مامانم اینا و شوهرم ) مامانم برده بود همون لحظه واکسن بدو تولد و زده بود و …



ادامه رو پارت بعدی میزارم 😅😌