سوال های مرتبط

مامان آرتا مامان آرتا ۹ ماهگی
پارت صدم هشتم
مهتاب و آرمان بیرون از خانه، زیر نور ملایم چراغ‌های خیابان، کنار هم قدم می‌زدند. باران قبل از آمدن سامیار، زمین را خیس کرده بود و بوی خاک تازه در هوا پیچیده بود.

مهتاب با صدایی آرام اما لرزان گفت:
– آرمان… نمی‌دونی چقدر ترسیدم.

آرمان دستش را گرفت و لبخند زد:
– می‌دونم… منم می‌ترسیدم. ولی دیدی که پای هم وایسادیم؟ هیچ چیزی جز عشق ما نمی‌تونه جلوی ما وایسته.

مهتاب سرش را روی شانه‌ی آرمان گذاشت.
– حس می‌کنم بعد از این همه درد و فشار… بالاخره یه جور آزادی دارم.

آرمان دستانش را محکم‌تر دور او حلقه کرد.
– آزادی واقعی وقتی‌ست که با کسی که دوستش داری باشی، بدون ترس از قضاوت دیگران.

مهتاب لبخند زد، اشک‌هایش را پاک کرد و به چشمان آرمان نگاه کرد.
– قول می‌دی هیچ وقت تنهام نذاری؟

آرمان نفس عمیقی کشید و آرام گفت:
– قول می‌دم… تا آخر دنیا.

برای لحظه‌ای، همه‌ی دردها، فشارها و سختی‌ها ناپدید شد. تنها چیزی که باقی موند، نگاه پر از عشق و گرمای دست‌هایشان بود.
مامان آرتا مامان آرتا ۹ ماهگی
پارت پنجاه و نهم
ساعت نزدیک دو نیمه‌شب بود. خانه در سکوتی سنگین فرو رفته بود. مهتاب در اتاقش نشسته بود و به سقف خیره مانده بود. صدای تهدید پدر، گریه‌ی مادر، و نگاه‌های سنگین همه در گوشش زنگ می‌زد.

اما چیزی عمیق‌تر در وجودش می‌جوشید: صدای آرمان.
«من هنوز ایستادم.»

مهتاب با دست‌های لرزان گوشی‌اش را برداشت. نور صفحه در تاریکی اتاق می‌درخشید. برای چند لحظه تردید کرد، نفس‌هایش تند شد. اما بالاخره اسم آرمان را لمس کرد.

بوق… بوق…

– الو؟ (صدای خسته اما پر از امید آرمان) مهتابی؟

مهتاب با بغض گفت:
– آرمان… نمی‌دونی چی شده…

– چی؟ صدات میلرزه. بگو…

مهتاب اشک ریخت.
– بابا فهمید… عکس‌هامون تو نمایشگاه به دستش رسیده. می‌خواد مجبورم کنه به سامیار جواب مثبت بدم.

لحظه‌ای سکوت سنگین شد. بعد صدای محکم آرمان:
– نه… نه مهتاب. تو حق نداری زندگیتو بسپری دست اونا.

– ولی آرمان… من تنهام. همه علیه منن. نمی‌دونی چه فشاری رومه.

آرمان نفس عمیقی کشید. صدایش آرام‌تر اما پر از قدرت شد:
– گوش کن. تو تنها نیستی. من اینجام. قول می‌دم هر کاری لازمه بکنم. حتی اگه مجبور بشم جلوی همه وایسم.
مامان آرتا مامان آرتا ۹ ماهگی
پارت سی و یکم

چند روز بعد، اتفاقی رخ داد که اوضاع را تغییر داد.
آرمان، که از طریق یکی از دوستان مشترک خبر داشت خانواده‌ی سامیار جدی شده‌اند، تصمیم گرفت مستقیم وارد عمل شود.

او جلوی خانه‌ی مهتاب منتظر ایستاد. درست همان لحظه که سامیار برای دیدن مهتاب آمده بود، دو نگاه بهم گره خوردند.
سامیار از ماشین پیاده شد. با لبخند محترمانه‌ای گفت:
– شما باید آقا آرمان باشید… درست حدس زدم؟

آرمان قدم جلو گذاشت. نگاهش پر از عصبانیت و اضطراب بود.
– آره، منم. و فکر می‌کنم بهتره بدونی مهتاب مال منه.

لبخند سامیار رنگ دیگری گرفت، آرام اما قاطع:
– مهتاب کسی نیست که مال کسی باشه. اون حق انتخاب داره.
مکث کرد و با نگاهی محکم ادامه داد:
– من اومدم با احترام بجنگم، نه با ادعا.

مهتاب که با صدای بلند بحثشان بیرون آمده بود، میانشان ایستاد. قلبش به شدت می‌کوبید. نگاه به آرمان کرد؛ چشم‌هایش پر از عشق و خشم بود. بعد نگاهش به سامیار افتاد؛ آرام، منطقی، اما جدی.

– بس کنید! شما دوتا نمی‌فهمید؟ من وسط این همه فشار دارم له می‌شم…

سکوتی سنگین میانشان افتاد. صدای خیابان، بوق ماشین‌ها و حتی نسیم شب، انگار برای لحظه‌ای محو شد.
مهتاب به وضوح حس کرد زندگی‌اش دارد به دو نیم تقسیم می‌شود:
یک‌سو آتشی به نام آرمان،
یک‌سو آرامشی به نام سامیار.

و هیچ‌کدام حاضر نبودند عقب‌نشینی کنند.
مامان آرتا مامان آرتا ۹ ماهگی
پارت صد و پنجم
صدای برادر مهتاب مثل تندر در خانه پیچید:
– تو حق نداری اسم عشقو بیاری! تو حتی در حد این خونواده نیستی!

آرمان آرام، اما محکم جواب داد:
– عشق ربطی به حساب بانکی یا موقعیت نداره. عشق فقط دل و جرات می‌خواد… چیزی که من دارم.

پدر با خشم گفت:
– جرات؟! جرات یعنی بیای وسط خواستگاری رسمی دختر من و آبروی همه رو ببری؟!

آرمان یک قدم جلو آمد، مستقیم در چشمان پدر نگاه کرد.
– جرات یعنی اینکه به‌جای پنهون‌کاری، صادق باشی. من اومدم حقیقت رو بگم.

سامیار با لبخند سردی به عقب تکیه داد.
– چقدر جالب شد… ولی آخرش شما تصمیم می‌گیرین، نه اون.

همه نگاه‌ها دوباره به مهتاب دوخته شد. دستانش می‌لرزید. نفس عمیقی کشید. برای اولین بار، کلمات از گلویش بیرون جهیدند:
– نه! منم تصمیم می‌گیرم. من ساکت نمی‌مونم.

برادرش با ناباوری گفت:
– مهتاب…
– بس کن! من حق دارم انتخاب کنم. من آرمانو دوست دارم.

صدای او، پر از اشک و لرزش، اما محکم‌تر از هر بار بود. سکوت سنگینی افتاد.

مادر دستش را جلوی دهان گرفت تا بغضش را پنهان کند. پدر با چهره‌ای درهم به صندلی تکیه داد. سامیار، برای اولین بار، رنگش پرید.

آرمان به مهتاب نگاه کرد… چشمانشان پر از اشک و شجاعت شد.

در آن لحظه، هیچ‌چیز جز تپش قلبشان شنیده نمی‌شد.
مامان آرتا مامان آرتا ۹ ماهگی
پارت بیست و چهارم

بعد از آن گفت‌وگوی تلخ در پارک، فاصله میانشان شروع شد. نه اینکه بخواهند، اما شرایط طوری بود که ناخواسته عقب نشستند.
پیام‌ها کم شد. تماس‌ها کوتاه. حتی در روزهایی هم که دلشان پر از حرف بود، غرور یا ترس اجازه نمی‌داد گوشی را بردارند.

مهتاب شب‌ها کتاب به دست می‌گرفت، اما هیچ خطی جلو نمی‌رفت. نگاهش بارها روی صفحه‌ی گوشی می‌لغزید. اسم آرمان مثل زخمی آرام در ذهنش می‌سوخت. مادرش هم گاهی با لحن مهربان اما سنگین می‌گفت:
– دخترم، یادت باشه پدرت حرف آخر رو زده…

و همین کافی بود که مهتاب بیشتر در خودش فرو برود.

آرمان هم دست‌کمی نداشت. در کارگاه، میان صدای دستگاه‌ها و بوی چوب، بارها به خودش آمد که بی‌اختیار اسم مهتاب را زیر لب زمزمه می‌کند. پدرش هر بار که نگاهش می‌افتاد، با لحنی جدی تکرار می‌کرد:
– پسرم، دنیا روی احساس نمی‌چرخه.

این جملات مثل پتکی بود بر سر آرمان. غرورش هم مانع بود که ساده عقب‌نشینی کند یا دوباره به سمت مهتاب برود.
مامان آرتا مامان آرتا ۹ ماهگی
پارت سی و هفتم
مهتاب روی تخت دراز کشیده بود. سقف سفید اتاق مثل صفحه‌ی خالی مقابل چشمانش بود.
هر بار که پلک می‌بست، تصویر آرمان می‌آمد: چشمان ملتهبش، صدای لرزانش، آن جمله‌ای که با جان گفت:
«من هرگز عقب نمی‌کشم…»

لبخندی بی‌اختیار روی لب‌هایش نشست. اما همان لحظه یاد سامیار افتاد؛ آرامشش، صداقتش، آن نگاه مطمئنش که گفت:
«انتخابت باید از دل باشه، نه از فشار.»

قلبش به تپش افتاد. میان دو صدا گیر کرده بود: یکی پرشور و سوزان، دیگری آرام و محکم.


---

روز بعد، پیام سامیار رسید:
«می‌تونم بعدازظهر بیام دنبالت؟ فقط برای اینکه کمی با هم حرف بزنیم. نه چیز دیگه.»

مهتاب چند دقیقه به صفحه‌ی گوشی خیره ماند. بعد تایپ کرد:
«باشه.»

ساعتی بعد، ماشین سفید سامیار جلوی کوچه ایستاد.
وقتی سوار شد، عطر ملایمش در فضای ماشین پیچید. جاده آرام بود. سامیار نگاه کوتاهی به او انداخت و گفت:
– می‌دونی چرا عجله ندارم؟ چون می‌خوام خودت به یقین برسی. زندگی بدون اعتماد شروع بشه، مثل ساختمونی میشه روی شن.

مهتاب به بیرون خیره شد، اما قلبش هنوز با تپش یاد حرف‌های آرمان بود.
مامان آرتا مامان آرتا ۹ ماهگی
پارت چهاردهم

آرمان کمی به جلو خم شد: – می‌تونم یه چیزی بپرسم؟
– بپرسید.
– اون روز… وقتی کتاب رو برداشتید، حس کردم براتون خیلی مهمه. چرا؟

مهتاب مکثی کرد. دستش را روی فنجان گذاشت: – شاید چون من همیشه دنبال چیزهایی‌ام که بتونه این شهر رو بهتر توضیح بده. برام تهران فقط خیابون و ترافیک نیست… هر ساختمونش، هر پیاده‌رو، یه قصه‌ست.

آرمان آرام گفت: – منم هر روز دارم همین ساختمونا رو بالا می‌برم. ولی کمتر پیش میاد به قصه‌هاشون فکر کنم.

مهتاب نگاهش کرد. برای لحظه‌ای، حس کرد میان همه‌ی سروصداهای بیرون، این مکالمه آرام‌ترین نقطه‌ی دنیا است.


---

وقتی از کافه بیرون آمدند، هوا تاریک شده بود. چراغ‌های خیابان ولیعصر میان قطره‌های باران برق می‌زد. چند قدمی کنار هم راه رفتند.

آرمان گفت: – خوش گذشت. امیدوارم برای شما هم همین‌طور بوده باشه.
مهتاب لبخند زد: – بله… بهتر از چیزی بود که فکر می‌کردم.

رسیدند به چهارراه. مهتاب گفت: – من از این‌جا مترو می‌گیرم.
آرمان مکث کرد، بعد آرام گفت: – اگه اجازه بدید، خوشحال میشم باز هم… مثلا همین هفته… دوباره قهوه بخوریم.
مهتاب به چراغ قرمز نگاه کرد، به باران که روی زمین می‌چکید، و بعد به نگاه صادق او. گفت: – شاید…

چراغ سبز شد. مهتاب قدم به سمت ایستگاه گذاشت. صدای آرمان پشت سرش آمد: – امیدوارم این «شاید» همونیه که من فکر می‌کنم.

مهتاب بدون این‌که برگردد، لبخند زد.

و تهران همچنان با همه‌ی شلوغی‌اش، شاهد آغاز آرام یک قصه‌ی تازه بود.