۹ پاسخ

عزیزم خدا مادرتو برات حفظ کنه دور از جون همه مادرا من چهارساله مادرم فوت کرده منم تک دخترم یه داداش دارم فقط من تک تک شبای مهم زندگیم تنها بودم عروسی، حاملگی، درد داشتن، حتی زایمان، بیمارستان، دوران بعد زایمان و... هر روز تنها حتی بدون امید اینکه میتونم برگردم پیشش... حتی به پنج دقیقه تلفنی حرف زدنم راضی‌ام...

امیدوارم شما تا آخر عمر بیشتر و بیشتر مادرتو ببینی خدا واسه هم نگهتون داره😊

عزیزم .حق داری واقعا.من راهم زیاد دور نیس .
مادرشوهرمم پیشمه . دلم ب این خوشه ک یکی هس اگ مشکلی بود سریع بیاد کمکم تنهایی واقعا سخته.
منم مث شما بودم اخرا دیگ کارای خونه مامانمو میکردیم با هم بچه رو هم با هم نگه میداشتیم خیلی خوب بود
یکم ک بمونی کم کم عادت میکنی.
اگ میخای برگردی هم ب نظرم ی وقتی ک شوهرت ارومه حالش خوبه درست مطرح کن.
شاید یکم ک بگذره سختیای بچه داری رو ببینه نظر خودشم عوض شه

الانم از بی خوابی بی کسی اینجا خسته ام شوهرم میگه بزار پول جمع کنیم بر میگردیم ولی کو...الان ۵ ساله اینجام تک و تنها

گلم منم کرج میشینم خانوادم کرمانشاه از یه ماه قبل زایمان تا ۲ماه نیم شدن دخترم اونجا بودم روزی که اومدم خونه خودم خیلی خیلی گریه کردم ولی چاره چیه سرکار شوهرم اینجاس باید عادت کنیم من که به غیر خدا اینجا کسی و ندارم بعضی وقتا کم میارم میشینم واسه غربتم گریه میکنم😌

یه بار باهاش منطقی و محترمانه و آروم صحبت کن ببین واکنشش چیه

عزیزم منم خانواده ام ازم دورن ، شاید در سال ۳ /۴ بار بیان بهم سر بزنن و من فعلا با بچه کوچیک نمیتونم پیششون برم
چون شغل شوهرم مازندرانه ، امکان این که تهران زندگی کنیم نیست ، من خودمم اینجا زندگی کردن و دوست دارم
تو کاملا حق داری دوری خیلی بده
نمیشه مادرت بیاد نزدیک شما خونه بگیره زندگی کنه

منم ازخونوادم دورم بچه ام که به دنیااومدمن روزهفدهمم اومدم خونه تازه تنهاعم هستم کل کارای خونه هم رودوشمه پدروشوهرم بایه خواهرشوهرمم بامن زندگی میکنن که اصلن دست به سیاه وسفیدنمیزنه خواهرشوهرم دیگه رسیدگی بچموشوهرمم هم یه طرف امروزصبح مامانم اومدنبالم که منوببره خونه خودش چون حالم خیلی بده بازم بخاطرشوهرم نرفتم چون کارش اینجاست نمیتونه بامن بیادبازم ازسرکارکه میادهم خسته است بایدکسی باشه که بهش برسه🥺ولی دلم خیلی میخاست برم چون به یه استراحت خیلی نیازدارم🥺💔🙂

یه چیزی بگم امیدوارم بخونی و منطقی راجع بهش فکر کنی
هر جای این دنیا هم که باشی عزیزم بازم تنهایی اینکه یه مدتی پیش مادرت بودی بی‌دغدغه چون مادرت بوده که البته اونم بعد از یه مدتی باز خودت معذب میشی و باید بری خونت
همه ی کسایی هم که دور و برشون شلوغه واسه یه مدت کوتاهه وگرنه همه درگیر زندگی خودشونن پس محکم باش خودت مادر خودت شو و زندگیتو شاد و سرپا نگهدار
سرخوشی تو روزای خوشی که شاهکار نیست تو ناخوشی سرزنده باش

سوال های مرتبط

مامان دلوین کوچولو مامان دلوین کوچولو ۴ ماهگی
خب بریم تجربه یه مامان اولی رو بخونیم☺️
درست آخرای فروردین بود که کم کم درد اومد سراغم تقریباً یک هفته مونده بود که 35هفته تموم بشه یه شب که خوابیده بودم یهو توی خواب دردم گرفت همسرم رو بیدار کردم گفتم درد دارم همسرم بهم گفت صبح میریم زایشگاه 😐😅اون شب من تا صبح نتونستم بخواب تاصبح زود من و همسرم و دوتا خواهراش رفتیم زایشگاه بهم گفتن ماه درده دورباره برگشتیم خونه ولی بازم خیلی درد داشتم شب منو مامانم و مادر شوهرم و بابام رفتیم پیش یه دایه محلی شکمم رو با روغن مالید گفت پای بچت گیر کرده داخل لگنت اومدیم خونه چند روزی دیگه درد نداشتم تا اینکه 3اردیبهشت بود رفتم خونه مامانم اونجا بمونم چند روزی تمام وسایل دخترم رو هم بردم اونجا تا اینکه نصف شب بود دردام دوباره شروع شد مامانم زنگ به همسرم اومد دوباره با خواهر شوهرم و مادرم و همسرم رفتیم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن 1سانت باز شدی برو داخل حیاط بیمارستان دور بزن و کیک آبمیوه بخور تقریباً بعد یک ساعت صدام زدن رفتم داخل منو بستری کردن یک روز کامل داخل زایشگاه بودم همه زایمان میکردن فقط من مونده بودم اونجا بهم سرم زدن و سوزن ریه منو بردن بخش
این داستان ادامه دارد.....😅
مامان 🩷جوجه 🐣🩷 مامان 🩷جوجه 🐣🩷 ۴ ماهگی
سلااام 🥰 من بالاخره کشف کردم درد بچه‌م چیه 😂
چندروز بود از ۴بعدازظهر تا خود صبح گریه و جیغ و... دقیقا مثل کولیک، با این تفاوت که کولیکش هر شب از ۱۱ تا ۳بود و با صدای سشوار هم می‌خوابید، این چند روز حتی صدای سشوار و توی ماشین دور زدن و هیچی آروم نمی‌کرد توی ننو هم نمیخوابید باید روی پا میذاشتیم بعد که خوابش می‌برد میذاشتیم توی ننو
دیگه دیروز دیدم نمی‌تونم و واقعااا خسته‌م، شوهرمم کارش زیاده و روز نمیتونه زود بیاد خونه، گفتم بیارمش گرگان خونه مامانم و اینجا دکتر هم ببرم شاید دارویی چیزی بده واسه کولیک، که بلههه از دیروز که دوباره دورش شلوغ شده ساعت گریه‌های کولیکش برگشته به ساعت قبلی 😂
نگو خانوم خانوما در طول روز از دیدن من خسته می‌شه و حوصله‌ش سر می‌ره 😂
با اینکه هرررر بازی که بگین باهاش می‌کردم، تامی‌تایم می‌ذاشتم، تشک بازی، با کتاب پارچه‌ای و عروسک و کلییی سرگرمش می‌کردم ولی بازم بعدازظهر دیگه از اینکه فقط منو دیده بود خسته می‌شد..😂
یکمم با باباش بازی می‌کرد ولی دلش شلوغی خونه رو می‌خواست😂
مامان کایان مامان کایان ۴ ماهگی
#تجربه زایمان طبیعی
پارت سوم
دردام غیر قابل تحمل بود و فقط گریه میکردم و میگفتم من دارم میمرم لطفا منو ببرین سزارین و واقعا تو حال خودم نبودم مث اینکه تو این دنیا نبودم و تمام تمرکزم روی بدنیا اوردن پسرم بود و سلامتیش
دکترم که ۹و نیم اومد خیلی اروم و با خونسردی پیش میرفتیم منی که توی اون همه درد داشتم میمردم ولی خانم دکتر خیلی ارومم میکرد
تا که با ۷ .۶بار که دردم شروع شد همراه با زور ساعت ۲۱:۴۳
پسری رو بدنیا اوردم
وقتی بغلش کردم تمام دردام یادم رفت خیلی لحظه ی شیرینی بود همه کنارم بودن مادرم و همسرم خیلی باعث دلگرمیم بودن
بعدش کایان رو بردن برای لباس پوشوندن و بخیه زدن من که برش داشتم
بعدش که تموم شد خودم بلند شدم رفتم حموم و لباس پوشیدم و اومدم نشستم شام خوردم و تمام
من تونستم طبیعی زایمان کنم
و حالا خودمو تحسین میکنم که تونستم با این درد های فراوان که واقعا غیر قابل تحمل هستش و بسیار سختتتت
و کلا من ۳.۴ساعت خیلی درد کشیدم و بعدش تمام دیگه هیچ دردی متوجه نشدم و الان از انتخابم بسیار راضیم
و خیلی خوشحالم که الان پسرم بغلمه