۱۰ پاسخ

عزیزم خدا مادرتو برات حفظ کنه دور از جون همه مادرا من چهارساله مادرم فوت کرده منم تک دخترم یه داداش دارم فقط من تک تک شبای مهم زندگیم تنها بودم عروسی، حاملگی، درد داشتن، حتی زایمان، بیمارستان، دوران بعد زایمان و... هر روز تنها حتی بدون امید اینکه میتونم برگردم پیشش... حتی به پنج دقیقه تلفنی حرف زدنم راضی‌ام...

امیدوارم شما تا آخر عمر بیشتر و بیشتر مادرتو ببینی خدا واسه هم نگهتون داره😊

الانم از بی خوابی بی کسی اینجا خسته ام شوهرم میگه بزار پول جمع کنیم بر میگردیم ولی کو...الان ۵ ساله اینجام تک و تنها

گلم منم کرج میشینم خانوادم کرمانشاه از یه ماه قبل زایمان تا ۲ماه نیم شدن دخترم اونجا بودم روزی که اومدم خونه خودم خیلی خیلی گریه کردم ولی چاره چیه سرکار شوهرم اینجاس باید عادت کنیم من که به غیر خدا اینجا کسی و ندارم بعضی وقتا کم میارم میشینم واسه غربتم گریه میکنم😌

یه بار باهاش منطقی و محترمانه و آروم صحبت کن ببین واکنشش چیه

شماها با حرفاتون ارومم کنید شاید یه تلنگر باشه برام منم تک دخترم یه کوچه بامادرم فاصله دارم تو بچه داری خیلی کمکن ولی باز خیلی کم میارمو گریه می کنم با کوچکترین ناله بچه دنیا رو سرم اوار میشه چرا اینطوریم چراا😭

بله من خودم از خانوادم ۱۸۰۰ کیلومتر دورم به شوهرم ک میگم قبول نمیکنه بریم پیش خانوادم زندگی کنیم مخصوصا مادرشوهرم

عزیزم منم خانواده ام ازم دورن ، شاید در سال ۳ /۴ بار بیان بهم سر بزنن و من فعلا با بچه کوچیک نمیتونم پیششون برم
چون شغل شوهرم مازندرانه ، امکان این که تهران زندگی کنیم نیست ، من خودمم اینجا زندگی کردن و دوست دارم
تو کاملا حق داری دوری خیلی بده
نمیشه مادرت بیاد نزدیک شما خونه بگیره زندگی کنه

منم ازخونوادم دورم بچه ام که به دنیااومدمن روزهفدهمم اومدم خونه تازه تنهاعم هستم کل کارای خونه هم رودوشمه پدروشوهرم بایه خواهرشوهرمم بامن زندگی میکنن که اصلن دست به سیاه وسفیدنمیزنه خواهرشوهرم دیگه رسیدگی بچموشوهرمم هم یه طرف امروزصبح مامانم اومدنبالم که منوببره خونه خودش چون حالم خیلی بده بازم بخاطرشوهرم نرفتم چون کارش اینجاست نمیتونه بامن بیادبازم ازسرکارکه میادهم خسته است بایدکسی باشه که بهش برسه🥺ولی دلم خیلی میخاست برم چون به یه استراحت خیلی نیازدارم🥺💔🙂

یه چیزی بگم امیدوارم بخونی و منطقی راجع بهش فکر کنی
هر جای این دنیا هم که باشی عزیزم بازم تنهایی اینکه یه مدتی پیش مادرت بودی بی‌دغدغه چون مادرت بوده که البته اونم بعد از یه مدتی باز خودت معذب میشی و باید بری خونت
همه ی کسایی هم که دور و برشون شلوغه واسه یه مدت کوتاهه وگرنه همه درگیر زندگی خودشونن پس محکم باش خودت مادر خودت شو و زندگیتو شاد و سرپا نگهدار
سرخوشی تو روزای خوشی که شاهکار نیست تو ناخوشی سرزنده باش

سوال های مرتبط

مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۱ ماهگی
بالاخره میخوام تجربه زایمانمو باهاتون به اشتراک بزارم
آنقدر بی نتی حوصله ارو سر میبره که رو آوردم به گهواره 🥲😅

پارت اول 👼🏻🍭


پنجشنبه بود خونه مامانم بودم (عکسم برای همون روزه) بعد ازظهر با مامانم میخواستیم بریم بیرون آخرین کارای قبل زایمانم انجام بدم یکم خرید داشتم خلاصه ما رفتیم تو خیابون بودم دردام شروع شد خیلی شدید نبود ولی با همه ی دردایی که داشتم فرق داشت آمدیم خونه من هی گفتم خوب میشه نشد شب بودبعد از شام ترشحاتم شدید شد به مامانم گفتم گفت برو بیمارستان معاینه شو منم گفتم نه حالا خوبم اگه بد تر شدم میرم هی مامانم گفت من گفتم نه خلاصه آمدیم خونه رفتم دوش گرفتم چای نبات خوردم یکم همسرم کمرمو ماساژ دادم دردم کم شد خوابیدم ساعت ۶ صبح با درد خیلی شدید بیدار شدم داشتم از کمر درد و دلدرد میمردم پنج دیقه یکبار احساس ادرار داشتم هی تو خونه راه میرفتم چای نبات میخوردم آنقدر خودمو سرگرم کردم که ساعت شد ۱۲
ولی برای رفتن به بیمارستان مقاومت داشتم چون همسرم خرید نکرده بود قرار بود بریم خرید هم برای خونه هم همسرم دیگ غذا اینا خوردیم و رفتیم خرید با درد شدید آنقدر حالم بد بود که تو فروشگاه کلا نشسته بودم نمیتونستم تکون بخورم ولی بازم قصد رفتن به بیمارستان نداشتم خالا بگو چرا! چون فرداش وقت داشتم برم پیش دکترم معاینه کنه اگه دهانه رحمم باز بود برم بیمارستان
خلاصه درد و درد و من هی مقاومت آنقدر دردام زیاد بود مدام هم با همسرم دعوا میکردم از بی حوصلگی ..

ادامه اشو تو پارت بعد میزارم 🫶🏻
مرسی که خوندید
شماهم دوست داشتید تجربه هاتون و بگید ما بخونیم 🩵
مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۷ ماهگی
تجربه زایمان من پارت🩷چهارم🩷

از اونجایی که زایشگاه شهر ما دانشجویی بود یعنی دانشجو هارو میاوردن و با خانم های زائو بدبخت آموزششون میدادن
شانس من اینجا بود که چون وضعیتم اورژانسی بود به دلیل نشت کیسه آب و عفونت ادراری فقط ی دانشجو فرستادن بالا سرم اونم برای وصل کردن آنژیوکت و اینقدر دست و پاچلفتی بازی دراورد کلی خون از دستم رفت تا ماما شیفت شب اومد و وصلش کرد
اینقدر ماما بداخلاق بود که حد نداشت
خلاصه بعدش اومدن سوند گذاشتن توی دهانه رحمم برای باز کردن دهانه رحمم خدایی درد داشت دروغ چرا
بعد من اینقدر دلم گرفته بود که تنهام یکدفعه مامانم اومد داخل و این قیافه من بود😍
شب نمیزاشتن همراه بمونه اما من مامانم بهشون گفته بود خودم موقع زایمانم دوست داشتم مامان خدابیامرزم کنارم باشه (مامانم وقتی بچه بود مادرش فوت کرده بود)حالا هم من دوست دارم کنار دخترم باشم و تنهاش نمیزارم خلاصه که پرسنل اون شیفت حریف مامانم نشدن و مامانم شب رو کامل کنارم موند و من خوشحال ترین بودم
مامان ماهلین مامان ماهلین ۱۲ ماهگی
پارت سوم ....
روز موندم بیمارستان همراه واسه دخترم،هیچکس نبود من تنها بودم ،فقط همسرم میومد بهم سر میزد، مامانم دیسک کمرش شدید اذیتش میکرد نتونست بیاد خواهرمم پیش اون بود ، از طرف شوهر هم که شانس نیاوردیم کلا 🙃
من خیلی اون سه روز سختی کشیدم نه خوابیدم نه چیزی خوردم ،خونریزی داشتم فقط همسرم میومد پیشم
بعد از سه روز مرخص شدیم فرداش دیدم بچم بیحاله و شیر نمیخوره استرس گرفتم رفتیم دکتر گف چیزی نیس برید بیمارستان سرم وصل میکنن
رفتیم گفتن باید ازمایش بگیریم ،من نگران شدم ، گفتن باید بستری بشید گفتم برا چی
گفتن بچت عفونت داره 🥺🥺 الان که دارم تعریف میکنم بغضی میشم که چقدر سختی کشیدم
۶ روز هم بخاطر عفونت بستری شدیم و دوباره تک و تنها 😪🙃 همش سر پا بودم،بچم مدام گریه میکرد اصلا آروم و قرار نداشت،بعدشم که درگیر کولیک و شب بیداری و سرپا بودنه مداوم ، فقط همسرم هوامو داشت و کنارم بود دیگه هیچکس نبود جز خدا
الان که ۱۰۳ روز از زایمانم میگذره بدنم داغونه ،کمر درد ،زانو درد ، درد شکم،روده درد
اگه برگردم عقب هیچوقتتتت نمیرم سمت زایمان طبیعی، واقعا سخت ترین و بدترین چیزی بود که تجربه کردم تو زندگیم
این بود داستان زایمانم 😢
مرسی که وقت میزارین و میخونین ❤️❤️
مامان ماهلین مامان ماهلین ۵ ماهگی
یهو دلم خواست چند خط درد و دل کنم
خانواده شوهر من خودشونو خیلی دلسوز آدم می گیرن و در مورد همه چی نظر میدن . مثلا قبل از زایمان من هر بار منو می دیدن تاکید داشتن که حتما طبیعی زایمان کن و بعد از زایمان هم حتما شیر خودتو بده ...یعنی نشد من یه بار با مادر شوهرم صحبت کنم و رو اینا تاکید نداشته باشه ...اوایل فقط می شنیدم و حساس نبودم ولی بعد دیدم دیگه انگار زیادی دارن تاکید می کنن .هیچی آقا دو روز قبل از زایمانم زنگ زد و بازم تاکید رو اینکه طبیعی زایمان کن حتما .... که باعث یه دعوایی بین من و همسرم شد و من قهر کردم رفتم خونه بابام و خلاصه روز زایمان هم ۵ ساعت منو نگه داشتن که طبیعی زایمان کنم ولی نشد که نشد ...بچه خیلی بالا بود و اصلا وارد دهانه رحم نشده بود و آمپول فشار هم اثری نداشت و در نهايت من سزارین شدم و خدا رو شکر چقدر هم راحت و خوب بود و زود هم سر پا شدم ...بعد مامانم واسه مراقبت اومد مادرشوهرم هم به اسم دلسوز اومد و این بار گیرش رو شیر دادن من بود یعنی اینقدر رو مخ من رفت اینقدر به پر و پای من پیچید که باعث شد دیگه جوابشو بدم و بدترین دعوای زندگیم رو با همسرم داشتم ...اونم چی ؟ تازه ده روز از زایمانم می گذشت 🥲
حالا از اون موقع دیگه روابط خیلی سنگین شده تو هفته دو بار بچه رو می بینن ولی همیشه ناراضی هستن که باید بیشتر از این می اومدن و می رفتن رابطه ام با همسرم خیلی سرد شده
و به شدت دارم رو بچه ام حساس میشم ...کاش هر کسی حد خودشو بدونه و اینقدر برای دیگران مشکل ایجاد نکنه ....واگذارشون کردم به خدا و امیدوارم خود خدا جوابشون رو بده چون من فقط خواستم حریم زندگیمو نگه دارم ولی انگار این چیزا برای اینا تعریف نشده
مامان 🎀آهو جونم🎀 مامان 🎀آهو جونم🎀 ۷ ماهگی
بلاخره منم تصمیم گرفتم تجربه زایمانم رو بزارم بعد از دوماه😀تجربه زایمان من پارت🩷 یک🩷

زایمان من زایمان طبیعی بود که در ۳۹ هفته و چهار روز زایمان کردم

خوب حالا میریم سراغ تجربه زایمان من من از هفته ۳۰ به بعد هر هفته سونو می‌دادم برای چک وضعیت جنین چون می‌خواستم ببینم حالش چطوره کلاً
تا ۳۷ هفته و ۶ روز من یه جورایی می‌شد گفت که استراحت مطلق بودم چون فقط یه کار کوچیک می‌کردم و غذا می‌خوردم و همین خونه بابام بودم و زیاد تحرکی نداشتم ۳۷ هفته و ۶ روز رفتم پیش دکترم گفتم که می‌خوام معاینه لگنی بشم ببینم لگنم مناسب زایمان طبیعی هست یا نه و دکترم معاینه لگنی انجام داد و گفت که مناسب هست و دهانه رحمت یک سانت بازه و من از ۳۸ هفته دقیق شروع کردم به تحرک ورزش پیاده‌روی‌های طولانی مدت و سنگین ورزش‌هایی که بهداشت بهم گفته بود همشو توی خونه انجام می‌دادم پله میرفتم و .....
آخرین سونوایی هم که رفتم همون ۳۷ هفته و ۶ روز بودم که که آب دور جنین ۱۴ بود من هفته ۳۹ دقیق صبح ساعت پنج از خواب بیدار شدم رفتم سرویس و وقتی اومدم بخوابم گفتم بزار برم ی لقمه غذا بخورم گشنه نمونم رفتم و داشتم گردو عسل آماده میکردم که بخورم یکدفع حالم بد شد بالا آوردم درحدی یکدفعه ای بود نتونستم خودمو به روشویی برسونم و توی سطل زباله آشپزخانه بالا آوردم و خیلی حالم بد بود تا صبح روز بعداز همون صبح هربار که میرفتم سرویس و خودمو میشستم ی حس لیزی اون قسمت ناحیه خصوصی داشتم و هرچی میشستم بازم لیز بود نگو کیسه آبم پاره شده