۶ پاسخ

خواهر من،ماها خیلی دست تنهاییم،خیلی،یعنی کلا فقط رو خودمون حساب باز کردیم،اینه ک واقعا خسته میشیم،پس عادیه هی قربون صدقه بچه مون نریم😂

همین که اومدی این تاپیک طولانی نوشتی تو بهترین مادری براش شک نکن

آره حتما همینطوره و عاشقانه باهاش حرف میزنی و فقط عشق داشتن با حرف زدن نیست ک همین شب بیدار شدنت رسیدگی کردنان یه مدلی از عشقه

آخی عزیزم . شیر شبو بگیری خیلی بهتر میشه . دختر من از ۱۱ ماهگی شیر شبش قطع شد . الان که شبا میخوابم خیلی حالم بهتره . منم میگم کاشپرستار تمام وقت داشتم که کارای بچه رو بکنه و من فقط لذتشو ببرم

تو هم حتما میگی ولی چون خسته و کوفته ایم خودمون متوجه نمیشیم.

دقیقا بخدا

سوال های مرتبط

مامان پارسا مامان پارسا ۱۰ ماهگی
پیاز داغم سوخت....
تو گهواره و فکرای خودم غرق بودم داشتم فکر میکردم چرا من این شکلی شدم چرا دارم خواب بچه مو با بچهای دیگه مقایسه میکنم چرا وقتی میبینم مامانی میگه بچش تا صبح میخوابه حتی شیرشبم نمیخوره واسه خودم ناراحت میشم که چرا پسر من خوابش انقد بده چرا بچه من شبا تا صبح صدبار بیدار میشه به حرف دکترش فکر میکنم که میگفت از هر ۲ یا ۳ بچه یکی شون این شکلی بدخوابه داشتم تاپیک مامان پارسا رو میخوندم که که چقد داره از لحظه لحظه بزرگ شدن پسرش لذت میبره با وجود اینکه اونم بدخوابه پس چرا من نمیتونم انقد لذت ببرم به حرف مامان الوند فکر میکنم که میگفت بی خوابی بچت برات بولد شده نمیدونم من یه مامان خسته ام یا یه مامان ناکامل نمیدونم چیشد که اینطوری شد پارسایی که از ۴۰ روزگیش شبا ۴ ساعت میخوابید تا ۲ ماهگیش که شیر شب و خودش قطع کرد چرا اینطوری شد چرا من با بی خوابی انقد بهم میریزم چرا به اندازه کافی قوی نیستم احساس میکنم مامان خوبی نیستم دلم گرفته💔
مامان حلما خانم مامان حلما خانم ۱۰ ماهگی
میدونم خستتون کردم ولی دلم میخواد درد و دل کنم و یه دل سیر گریه کنم بعد هم گهواره و حذف کنم
از وقتی که دخترم به دنیا اومده یه روز نتونستم لذت ببرم ازش هر روز یه مشکل هر روز یه درد هر روز یه بلا 😭
خوشبحال کسایی که خدا بجه سالم بهشون داده کمتر چالش دارن و میتونن لذت ببرند از این روزا
دخترم شیر نمیخوره طبق تاپیکهای های قبلیم‌
انقد واسه شیر خوردن مجبورش کردم عصبی شده بچه
زیر چشماش گود افتاده قرمز شده شکمش چاله شده انگار هیچی توش نیست😭
چقدر خدا رو صدا میزنم چقدر گریه میکنم نمیدونم چرا جوابمو نمیده نمیدونم چرا فراموشم کرده
میدونم الان خیلیاتون میاین کلی حرف بارم میکنین که افسرده ای ناشکری میکنی انرژی منفی هستی
ولی من جایی رو ندارم که حرف بزنم اینجا میگم تا دلم خالی بشه
آخ مامان فدات بشم کاش هیچوقت به دنیا نمیومدی کاش هیچوقت مادر نمیشدم جلو چشام داری از گشنگی دست و پا میزنی ولی نمیتونی شیر بخوری منم نمیدونم چته نمیتونم کاری واست بکنم 😭
مامان دردونه مامان دردونه ۲ سالگی
من مامان کاملی نیستم.
بعضیا تصورشون اینه من مامان کاملی ام و۱۰۰درصد همه چی رو رعایت میکنم. ولی نه، من مامان کاملی نیستم. منم کم کاری های خودمو دارم و شب موقع خواب مثه هر مامان دیگه ای کل روزم رو مرور میکنم و از خودم میپرسم نکنه امروز برای بچم کم گذاشتم؟ و همیشه جوابش اینه آره کم گذاشتی ولی میدونم نهایت تلاشت رو با همه خستگیت کردی و این کم گذاشتن نهایت توانت بود ولی بازم فردا تلاش میکنی بهتر باشی.
منم قطره آهن و ویتامین بچم رو یادم میره
منم گاهی ساعت خواب بچم بهم میخوره و بدون شام خوابش میبره.
منم گاهی گوشی دستش دادم، گاهی تلوزیون روشن کردم.
منم مثه اوایل خودمو ملزم نمیکنم حتما blw غذا بدم مخصوصا بعد بیمارستانش که خودش دیگه غذا نمیخورد و من برای جبران کاهش وزنش خودم بهش غذا دادم، حتی موقع بازی و هر موقعیت دیگه ای که قبلا خیلی مخالفش بودم.
منم با اینکه درمورد خواب مستقل خوندم و نوشتم ولی اغلب بچم زیرسینه میخوابه.
نه من مامان کاملی نیستم. ولی...
هیچ وقت دست نمیکشم از مطالعه و آگاه شدن و دوست داشتنش. یادم نمیره من بودم که تصمیم گرفتم اون باشه، پس هرچقدر خسته و بی حوصله باشم وهرچقدر نق بزنه و توجه بخواد، کنارشم. صبوری میکنم باهاش. من مامان کاملی نیستم ولی همینه که ماجرا رو قشنگ کرده چون من با همه کمبودهام و کم کاری هام از دوست داشتنش و بودن باهاش خسته نمیشم. مثه هر مامان دیگه ای موقع خستگی تو دلم خدا خدا میکنم که بخوابه و وقتی خوابید دلم میخواد زودتر بیدار بشه چون از دلتنگیش دیوونه میشم.
نه، من مامان کاملی نیستم و تا وقتی این عشق رو دارم نمیخوام کامل باشم. فقط میخوام مامانش باشم. مامان گل پسرم
مامان بچه ی مامانش مامان بچه ی مامانش ۱۳ ماهگی
قسمت دوم

راستیتش همسرم خیلی زودتر از سنش رشد کرد،یهو بزرگ شد ،یه پسر شیطون ،خوش سرو زبون وقد بلند و البته یکم تپل و با نمک که خیلی تو چشم بود و خیلی دخترا دنبالش ،ولی من هنوز خیلی کوچیک بودم ،جوری که اون وقتی سن جذابیتش بود ،من یه دختر کوچولو بودم که نه بلد بودم ارتباط بگیرم ،نه حتی اعتماد به نفسشو داشتم
از همون دوران من به طرز دیوانه واری دوستش داشتم فک کنم ابتدایی بودم
وقتایی که مثلا سالی یکی دوبار میدیدمش همش سعی میکردم دختر خوبی باشم ،مثلا برا مامان باباش میوه میاوردم ازین کارا میکردم که منو عروسشون بگیرن 😆😆در این حد تباه و بچه گونه
یادمه یبار عروسی پسر داییم بود که همسایه دیوار به دیوارشونه ،مام رفته بودیم ،قشنگ یادمه جا کم بود دم راهرو نشسته بود ،منم مثلا تیپ زده بودم ،دیگه کم کم راهنمایی میرفتم یا کلاس پنجم بودم دقیق یادم نیس ،میخاستم ازین راهرو رد بشم برم داخل قلبم اومد تو دهنم ،واقعا حس میکردم قلبم داره میریزع ،با کلی خجالت از جلوش رد شدمو یه سلام و حالو احوال هول هولی و دستو پا شکسته کردمو  رد شدم ،تااا شب اینو تو ذهنم مرور میکردم ،خدای من چقدر با خودم کلنجار میرفتم که باهاش حرف بزنم ،حرف عادی ها ولی نمیتونستم

پوشک شیر خشک فرزند پروری