قسمت دوم

راستیتش همسرم خیلی زودتر از سنش رشد کرد،یهو بزرگ شد ،یه پسر شیطون ،خوش سرو زبون وقد بلند و البته یکم تپل و با نمک که خیلی تو چشم بود و خیلی دخترا دنبالش ،ولی من هنوز خیلی کوچیک بودم ،جوری که اون وقتی سن جذابیتش بود ،من یه دختر کوچولو بودم که نه بلد بودم ارتباط بگیرم ،نه حتی اعتماد به نفسشو داشتم
از همون دوران من به طرز دیوانه واری دوستش داشتم فک کنم ابتدایی بودم
وقتایی که مثلا سالی یکی دوبار میدیدمش همش سعی میکردم دختر خوبی باشم ،مثلا برا مامان باباش میوه میاوردم ازین کارا میکردم که منو عروسشون بگیرن 😆😆در این حد تباه و بچه گونه
یادمه یبار عروسی پسر داییم بود که همسایه دیوار به دیوارشونه ،مام رفته بودیم ،قشنگ یادمه جا کم بود دم راهرو نشسته بود ،منم مثلا تیپ زده بودم ،دیگه کم کم راهنمایی میرفتم یا کلاس پنجم بودم دقیق یادم نیس ،میخاستم ازین راهرو رد بشم برم داخل قلبم اومد تو دهنم ،واقعا حس میکردم قلبم داره میریزع ،با کلی خجالت از جلوش رد شدمو یه سلام و حالو احوال هول هولی و دستو پا شکسته کردمو  رد شدم ،تااا شب اینو تو ذهنم مرور میکردم ،خدای من چقدر با خودم کلنجار میرفتم که باهاش حرف بزنم ،حرف عادی ها ولی نمیتونستم

پوشک شیر خشک فرزند پروری

تصویر
۷ پاسخ

💗

ای جاااان❤

آخیی😍

ادمه زودتر بذار

عزیزم درخواستم قبول کن🌹

😅😅😅😅

ادامه

سوال های مرتبط

مامان بَشِه❤️ مامان بَشِه❤️ ۱ سالگی
از خاب بیدار میشدیم هرچند که تا صب صددفعه بیدارمیشد و شیرمیخورد
وقتی بیدارمیشد پوشکشو عوض میکردم بهش شیر میدادم صبا پوشکشو بازمیکردم میزاشتم کمی ازاد باشه
یه چایی دم میکردم و همش دور بچه بودم تا میخابید و اونوقت ناهار درست میکردم
ولی غذای اماده همیشه داشتم تو یخچال مثل کنسرو ماهی و همبرگر و از این چیزا که بعضی وقتا نمیرسیدم از اونا درست میکردم
یه حموم میخاستم برم بعضی وقتا وسط حمومم بیدار میشد میخابوندمش دباره حموم میرفتم و شبا تا دیروقت بیدار بود منم توی عید بود منتظر میشدم ساعت دو پایتخت شروع شه و نگاه کنم
بعد از دوماه خابش تنظیم شد ساعتای یک یا یک و نیم میخابید
خلاصه چهل روز گذشت توی عید بود از شهرستان برگشتیم و بچرو خابوندم شوهرمم رابطه میخاست
از رابطه وحشت داشتم شنیده بودم بعد از سزارین دردش خیلی زیاده همش نگران بودم واژینسیموسم برنگرده صد بار به شوهرم گفته بودم خیلی اروم انجام بده
قلبم تو دهنم اومده بود ولی اصلا اونجوری که میگفتن نبود و درد نداشت فقط شوهرم طبق عادت جلوگیری نکرد و ریخت
یهو افتادم گریه دستامو رو چشام گذاشتم شوهرم گفت چیشده گفتم چیکار کردی چرا ریختی الان چیکار کنم
اونم هی میگفت حواسم نبود الان قرص میخرم و اینا
سریع رفتم یه قرص اورژانسی خوردم وبعدش تحقیق کردم نوشته بود که تا بیست و چهار ساعت نباید به بچه شیر بدم...
مامان کایا مامان کایا ۱۲ ماهگی
تو اتاق کایا بودم کایا رو پام خوابیده بود منم تو گوشیم داشتم فیلم میدیدم یهو یه چی از کنار چشمم رد شد برگشتم دیدم یه سوسک گندههه بزرگ کایا رو با رخت خوابش بغل کردم با گریه و جیغ و هق هق فرار کردم راه پله نشستم راه پله گریهههههههه صدای مادرشوهرمو پایین شنیدم گفتم تورو خدا بیا بالا این سوسکه رو بکش خواهرشوهرمو فرستاد بالا تا بیاد بالا سوسکه اومد تو پزیرایی خواهرشوهرم سوسکه رو گرفت و رفت من یک ساعته نشستم دارم گریه میکنم
میگم از کجا اومده تو اتاق یعنی
اگه خواب بودم میومدم از روم رد میشد یا وقتی خواب بودم شاید رد شده از روم رفته تو اتاق شاید از حموم اومده شاید از کولر اونده شاید از تراس اومده یعنی از کجا اومده همه بدنم داره میخاره
زنگ زدم به شوهرم میگم من دیگه نمیتونم اینجا بمونم حالم خیلی بدهههه
جوری نشسته بودم گریه میکردم بیچاره بچم از خواب پریده بود شکه نشسته بود جلوم میزد تو صورتم که گریه نکنم
حالممممم خیلی بدههههههه😭😭😭😭😭😭😭


#پوشک #دارو شیرخشک مولتی
مامان هایلین🌈 مامان هایلین🌈 ۱۶ ماهگی
مامانایی که دوتا بچه یا بیشتر دارین میشه لطفا کمکم کنین🥲
من دختر اولم نزدیک چهار سال داره و وزن تولدش ۳۶۰۰ بوده تا زمانی هم که شیر میخورد وزنش خیلی خوب بود تپل بود ولی از وقتی به غذا خوردن افتاد دیگه وزن نگرفت ۷ ماهگی ۸ کیلو بود بعد از اون تا یک سال و دوماه داشت وزنش همون ۸ کیلو بود کلی دکتر بردم ازمایش داد ولی گفتن چیز خاصی نیست نهایتا بهش شربت اشتها میدادن خودمم براش غذا درست میکردم ولی اصلا لب نمیزد یا یکی دو قاشق میخورد بیشتر وابسته سینه بود که شیر بخوره اصلا غذا نمیخورد تا جایی که یک سال و نیم داشت اصلا غذا نمیخورد شاید روزی یکی دو قاشق کوچیک که دیگه از شیر گرفتمش که شاید غذا بخوره که یکم بهتر شد ولی بازم کم غذا بود و وزنش پایین ولی دختر دومم بد غذا نیست و هرچی درست کنم میخوره وزنش خیلی خوبه همه چی میخوره الان چند وقته عذاب وجدان شدید دارم حس میکنم چون سر دختر اولم بی تجربه بودم خیلی تجربه نداشتم و خیلی تز غذاهای بچه هارو بلد نیودم در حقش کم کاری کردم که الان وزنش کمه ( چهارسال داره ۱۲ کیلوعه) ولی رشد قدش خیلی خوبه ، یا حس میکنم خیلی بیشتر باید روی غذا خوردنش اسرار میکردم یا به زور یهش میدادم که وزن بگیره الان که دختر دوممو میبینم که خیلی بهتر غذا میخوره عذاب وجدانم صد برابر میشه که من کم کاری کردم 😢😢 چیکار کنم!؟ واقعا من کم کاری کردم در حقش؟


فرزند پروری شیر خشک پوشک غذا میان وعده کمکی خواب